۱۳۹۷ اسفند ۲۹, چهارشنبه

لعنت بر روز پدر و مادر و‌ مخلفات

به خانه که می‌رسیدم با آن پژوی آخوندی‌اش، که روزگاری مثل مهر سرنوشت بر پیشانی زندگی‌مان نشسته بود، منتظر بود تا از اتوبوس پیاده شوم و خستگی سفر را در آغوش تنهایی ممتد او، در ماشینی آمیخته با دود سیگار و صدای حمیرا زمین بگذارم. در دل تصویری که هیچ‌گاه دست نمی‌خورد. کم و زیاد نمی‌شد.
و من نمی‌دانم چرا آن‌قدر ناتوان بودم در جدی گرفتن آن آغوش. چرا آن‌قدر غریبی می‌کردم با آن تصویر. تصویری که سال‌ها بود می‌شناختم.

#قدیمی

۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه


قدیما یکی تو پلاس می‌نوشت به اسم دنیل جعفری. همون دانیال جعفری. پزشک بود. گاهی در مورد پزشکی ولی بیشتر در مورد موضوعات روز سیاسی و اجتماعی می‌نوشت. لحن و ادبیاتش تند و ترسناک بود. پر از کنایه و تیزی و عدم همدلی با هر کسی که هر جور دیگه‌ای فکر می‌کرد. می‌گفت آتئیسته و هر عقیده‌ای غیر از این به نظرش احمقانه و تمسخرآمیز و حتی خطرناک و شایسته‌ی نابود کردن میومد. البته که تمرکزش روی اسلام و مسلمون‌ها بود. فهرست اعضای فرشگرد که در اومد دیدم یکی از اوناست.
یکی دیگه هست الان می‌نویسه به اسم داریوش سجادی. این هم واقعا ترسناکه. من تا به حال نشده با خوندن متن کسی ازش بترسم، ولی هر بار نوشته‌های اینو می‌خونم از جملات خشنی که می‌خوان هر نگاه متفاوتی رو سر به نیست کنن عمیقا می‌ترسم. این ولایت‌مداره و مسلمون.
این دو تا آدم برای من نمونه‌ی کسایین که وقتی بهشون فکر می‌کنم یادم میفته زندگی چقدر می‌تونه از اینی که هست تاریک‌تر و خشن‌تر بشه. نمونه‌ی این مدل آدم‌ها رو توی چپ‌ها و اصلاح‌طلب‌ها هم می‌شه پیدا کرد.
موضوع حرفم آتئیست بودن یا مسلمون بودن، برانداز بودن یا اصول‌گرا بودن‌شون نیست. حرفم در مورد یه چیزی توی شخصیته که ماحصل ژنتیک و تربیت و تجربه‌ها و همه‌ی اون چیزیه که توی وجودمون نشست کرده و الان شدیم اینی که هستیم. بن‌مایه‌ی یه آدم. این بن‌مایه اگه توش خشونت و تمامیت‌خواهی باشه، از هر ایده و عقیده‌ای می‌تونه بمب بسازه بفرسته رو سر مردم. و اگه رواداری باشه، مسلمون باشه می‌شه مسلمون روادار، آتئیست باشه هم همین‌طور.
الان که انقدر دنیای مجازی دسته‌بندی شده و خیلی راحت همه به هم برچسب برانداز و اصلاح‌طلب و چپ وطنی و سلطنت‌طلب و ماله‌کش و تجزیه‌طلب می‌زنن، الان که انقدر همه به پر و پای هم می‌پیچن، دنبال اون بن‌مایه‌هه‌م. کلمات آدم‌ها رو می‌خونم و به میزان رواداری‌شون فکر می‌کنم. برای من حقیقت اونجا پنهان شده.
انقدر ساده‌دل نیستم که فکر کنم هر ایده و عقیده‌ای می‌تونه کنار بقیه زندگی کنه و آدم‌ها تضاد منافع ندارن و صلح خیلی گوگولیه و ما همه انسانیم و باید همدیگه رو دوست داشته باشیم و حواسمون نباشه از کجا می‌خوریم. اتفاقا که خیلی هم ارزشمنده کسی به چیزی معتقد باشه و پای اعتقادش بایسته و براش هزینه بده. خیلی مهمه که آدم خوش‌خیال نباشه و تصور نکنه دنیا داره بر مدار حرف‌های قشنگ می‌چرخه. حرفم در مورد یه چیزی قبل‌تر از این‌هاست.
قبلا جای آدم‌ها توی زندگیم خیلی زود مشخص می‌شد. اعتقادات‌شون یا مشی سیاسی‌شون نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. اگه کسی اصول‌گرا بود هنوز وارد نشده خارج‌اش می‌کردم. در مورد مذهبی‌ها انقدر راحت نبودم چون عزیزترین کسم مذهبی بود و نمی‌تونستم خارجش کنم. اصلا خودش بود که منو در مورد مدل ورود و خروج آدم‌ها به شک انداخت. مگه می‌شه کسی در این حد مذهبی باشه و انقدر دیگران از دست و زبانش در امان باشن؟ شده بود. و اون تنها مورد نبود. بعدترها کلی آدم دیگه دیدم که همین مدلی بودن. و آدم‌هایی دیدم که دین نداشتن و آزاده بودن و اون‌هایی که دین نداشتن و دریده بودن. اصول‌گراهایی دیدم که انسان بودن و اصلاح‌طلب‌هایی که به شیطون درس می‌دادن.
همکاری داشتم که مذهبی و طرفدار حاکمیت بود. توی اولین جلساتی که دیدمش و طبعا از روی ظاهر مذهبی‌اش، تصمیم گرفتم دور باشم ازش. معلم هدیه‌ها بود. چند بار اومد در مورد انتخاب انیمیشن برای بچه‌ها با هم صحبت کنیم. خیلی روشن بود. از همه‌ی معلم‌هایی که تا اون موقع باهاشون حرف زده بودم دغدغه‌ی بیشتری در مورد دنیای بچه‌ها داشت. قشنگ هواشون رو داشت و دلش می‌خواست خوب باشه و تاثیر بدی روشون نذاره. خیلی خجالت کشیدم از حکمی که نشناخته براش صادر کرده بودم. هنوزم یادش میفتم خجالت می‌کشم.
مترهای قبلی دیگه به کارم نمیاد. انگار دارم نسبت به اطرافیانم که روز به روز مترهای دقیق‌تر و جداکننده‌تری پیدا می‌کنن یا می‌سازن، مسیر معکوس طی می‌کنم. شایدم این مسیر معکوس متر جدیدمه. آدم بدون متر نمی‌تونه زندگی کنه.

۱۳۹۷ شهریور ۱۷, شنبه

داشتيم از خونه می‌رفتیم بیرون که باباش سر یه چیزی عصبانی شد و سرش داد زد. همین‌طور که سمت ماشین قدم می‌زدیم شروع کرد غر زدن و شکایت از دست باباش که: خیلی بدم میاد از این اخلاق بدش. اصلا دوستش ندارم. اصلا بعضی وقتا دلم می‌خواد بمیره از دستش راحت شم. و با گفتن این جمله نگاهی به من انداخت تا واکنشم رو ببینه. خودش هم احساس گناه می‌کرد بابت حرفش. اون روزا حال خوشی نداشت. با اومدن خواهر کوچیکش آرامشش به هم خورده بود. زود ناراحت می‌شد و زود از خودش بدش می‌اومد. مدام کارایی می‌کرد یا حرفایی می‌زد که به خودش و ما ثابت کنه بچه‌ی بدیه. گفتم: منم هم‌سن تو بودم یه وقتا همینو آرزو می‌کردم. انقدر از دست بابایی عصبانی می‌شدم که آرزو می‌کردم بمیره. با تعجب پرسید: نگران نبودی آرزوت واقعی بشه؟ گفتم: نه. می‌دونستم واقعی نمی‌شه. چون خیلی خیلی ناراحت و عصبانی بودم این آرزو رو می‌کردم. گفت: الان که مرده چی؟ الان پشیمون نیستی که اون وقتا همچین آرزویی داشتی؟ گفتم: چرا یه کم پشیمونم. از این پشیمونم که چرا اون موقع فقط رفتارای بدش رو می‌دیدم. الان فکر می‌کنم اگه برمی‌گشتم به اون وقتا، خوبیاش رو هم می‌دیدم.
ولی بهش نگفتم این خاصیت فقدانه که فقط خوبیا رو به یاد بیاری. نگفتم این انتقامیه که مرگ از بازمونده‌ها می‌گیره که تا ابد حسرت بخورن و گرفتار اگرهای بی‌پایان بشن.
هنوز خیلی کوچیکه برای گفتن این حرفا.

۱۳۹۷ مرداد ۱۱, پنجشنبه

هوادارت بودم جانا و چه خوب که نمی‌دانستی

زمانی در مورد گوگوش نوشته بودم: «هیچ‌وقت در زندگی‌ام جدی هوادار و فن کسی و چیزی نبوده‌ام. دست‌کم یادم نمی‌آید بوده باشم. موقع هواداری جایی در مغزم تیر می‌کشد... الا گوگوش. یک‌جوری طرفدارش ام که نمی‌فهمم آن بخش مغزم کجا می‌رود. تازه در سن بالا هم هوادارش شدم. جوانی‌هایم زیاد پیگیرش نبودم. آهنگ قدیمی‌هایش را گوش نمی‌دادم. بعد که طرفدارش شدم رفتم قدیمی‌ها را هم گوش دادم. الان دلم می‌خواهد همه‌ی آن‌ها را با لحن و صدای امروزش بخواند...... برگردیم به هواداری. قشنگ هوایش را دارم. عین این توصیه‌های تربیتی که می‌گویند بچه‌تان را سوای کارهایی که می‌کند دوست داشته باشید. بی‌قیدو‌شرط. اصلا با وجود گوگوش بود که توانستم این توصیه‌ی تربیتی را خوب بفهمم. هرکاری می‌کند جایش در قلبم دست نمی‌خورد. ازش هیچ انتظاری ندارم. از آن هوادارهایی نیستم که انتظار دارند طرف کیفیت کارهایش را حفظ کند و در اوج بماند. همینی که هست خوب است. فقط انتظار دارم زنده باشد و هرازگاهی هم بخواند. البته که خیلی خوشحال می‌شوم آهنگ خوب بخواند. این‌طوری نیست که هرچی خواند قربان صدای بلوریش بروم. ولی کارهایش از خودش جداست. خودش هم از رفتارهایش، از انتخاب‌هایش، از سلیقه‌اش در لباس پوشیدن و آرایش کردن و کلیپ ساختن جداست. خیلی خوب می‌شد اگر سن و سالش را می‌شناخت و بعد لباس انتخاب می‌کرد و حرکات نمایشی می‌زد و کلیپ می‌ساخت. مثلا اداهای کودکانه‌ای که در جوانی در می‌آورد را کنار می‌گذاشت یا کمی ذوق زیبایی‌شناختی به خرج می‌داد و در خانه‌ی مجلل، از قفس تنگ و تار نمی‌خواند. ولی خب چاره چیست. این کارها را می‌کند. و این‌ها ربطی به خودش و هواداری من ندارند.»
...
ولی امروز که آهنگ جدیدش را گوش دادم (همانی که با سیاوش خوانده، ۴۰ سالگی) عمیقا غمگین شدم. احساس کسی را داشتم که فرزندش خلافکار از آب درآمده و حالا مانده که با این وجود هم می‌تواند او را مثل قبل، بی‌قیدوشرط دوست داشته باشد؟

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

اندر حکایت کوزه‌گر

بارها از من پرسیده بود کار تو چیست و من هم برایش توضیح می‌دادم که با معلم‌ها و مامان و باباها کلاس دارم و با آن‌ها در مورد ارتباط با بچه‌ها صحبت می‌کنم. به نظرم توضیحی می‌رسید که می‌فهمد. اما انگار همیشه برایش مبهم بود. درکی نداشت از این که معلم و مامان و بابا هم سر کلاسی بنشینند یا چیزی یاد بگیرند. حتی اگر مامان و باباها را می‌پذیرفت، معلم برایش خدایی بود که همه چیز می‌داند و نیازی به یاد گرفتن ندارد. هنوز مدرسه نمی‌رفت. با تعجب به توضیحاتم گوش می‌داد و به شکل غریبی سوال نمی‌پرسید. یعنی که موضوع را خوب نفهمیده. و طبیعتا در موقعیت دیگری به بهانه‌ی دیگری باز از کارم می‌پرسید: تو دقیقا چی کار می‌کنی؟

این‌ها همه مال قبل مدرسه رفتنش و نهایتا تا آخر کلاس اولش بود. سال بعد با تلاش‌های موفقیت‌آمیز معلم کلاس دوم، کم کم معلم برایش از عرش افتاد. کلاس دوم را با عذاب می‌رفت. اتفاقا اهل درس و مشق است. از این که کاری به او محول شود و خوب و دقیق انجام دهد و تحویل دهد خوشش می‌‌آید. یعنی از آن بچه‌هایی نیست که از اساس با درس و مدرسه زاویه دارند. اما از دست معلم کلاس دوم در عذاب بود. یک روز زنگ زد و گفت: می‌گفتی به معلما درس می‌دی - گفتم خب - گفت خب بیا به معلم مام یاد بده چه جوری با بچه‌ها رفتار کنه - پرسیدم چی کار می‌کنه؟ - گفت عصبانی می‌شه، داد می‌زنه سرمون، می‌زنتمون، براش توضیح می‌دی اصلا گوش نمی‌ده، فقط حرف خودشو تکرار می‌کنه - گفتم من که نمی‌تونم سر خود پا شم بیام مدرسه‌تون. باید مدیر مدرسه بخواد که من بیام - گفت یعنی چی؟ - گفتم یعنی دعوتم کنه. شاکی شد. - گفت آخه مدیر مدرسه که فکر نمی‌کنه این رفتارا بده. اون خودش این معلما رو استخدام کرده. خودشم باهامون همین‌جوری رفتار می‌کنه - جوابی نداشتم. - ادامه داد: به نظرم باید یه وقتا بی‌خبر بیای مدرسه‌مون، خودت ببینی و بهشون بگی. همین طور منتظر بشی که اونا هیچ وقت دعوتت نمی‌کنن - راست می‌گفت. خیلی روشن و خوش‌دلانه از واقعیت می‌گفت. اما خبر نداشت روز اول کلاس اولش که بی‌خبر رفته بودم مدرسه تا زنگ تفریح ببینمش و با دیدن خوشحالیش خیالم راحت شود که مدرسه ‌برایش آن‌قدرها هم جای بدی نیست، نه تنها معلم و رفتارهایش را ندیدم، که بدو از مدرسه بیرون زدم تا تماشای او که تنها گوشه‌ی حیاط ایستاده بود اشکم را سرازیر نکند. من به درد او و معلم‌هایش نمی‌خورم. مگر کس دیگری پیدا شود و به مدرسه‌شان سر بزند و حال و روز بچه‌ها را، بدون بغض، ببیند و فکری به حال‌شان کند.