۱۴۰۳ خرداد ۶, یکشنبه


شاعر نیستم
دمپایی‌هایت شاعرم کرد

که پاهای آماسیده‌ات را

در نبردی به درازای یک عمر

با شقی‌ترینِ اشقیا

پیش می‌برند

و با رساترین زبان شهادت می‌دهند

که مستضعفان وارثان زمین‌اند


#حمـاس

#غـزه

۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۵, شنبه

این روزها مرور این نامه با آن فرازهای درخشان، خالی از لطف نیست. 

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم
به عموم جوانان در کشورهای غربی‌
حوادث تلخی که تروریسم کور در فرانسه رقم زد، بار دیگر مرا به گفتگو با شما جوانان برانگیخت. برای من تأسّف‌بار است که چنین رویدادهایی بستر سخن را بسازد، امّا واقعیّت این است که اگر مسائل دردناک، زمینه‌ای برای چاره‌اندیشی و محملی برای همفکری فراهم نکند، خسارت دوچندان خواهد شد. رنج هر انسانی در هر نقطه از جهان، به‌خودی‌خود برای همنوعان اندوه‌بار است. منظره‌ی کودکی که در برابر دیدگان عزیزانش جان میدهد، مادری که شادی خانواده‌اش به عزا مبدّل میشود، شوهری که پیکر بی‌جان همسرش را شتابان به سویی میبرد، و یا تماشاگری که نمیداند تا لحظاتی دیگر آخرین پرده‌ی نمایش زندگی را خواهد دید، مناظری نیست که عواطف و احساسات انسانی را برنینگیزد. هرکس که از محبّت و انسانیّت بهره‌ای برده باشد، از دیدن این صحنه‌ها متأثّر و متألّم میشود؛ چه در فرانسه رخ دهد، چه در فلسطین و عراق و لبنان و سوریه. قطعاً یک‌ونیم میلیارد مسلمان همین احساس را دارند و از عاملان و مسبّبان این فجایع، منزجر و بیزارند. امّا مسئله این است که رنجهای امروز اگر مایه‌ی ساختن فردایی بهتر و ایمن‌تر نشود، فقط به خاطره‌هایی تلخ و بی‌ثمر فرو خواهد کاست. من ایمان دارم که تنها شما جوانهایید که با درس گرفتن از ناملایمات امروز، قادر خواهید بود راه‌هایی نو برای ساخت آینده بیابید و سدّ بیراهه‌هایی شوید که غرب را به نقطه‌ی کنونی رسانده است.
درست است که امروز تروریسم درد مشترک ما و شما است، امّا لازم است بدانید که ناامنی و اضطرابی که در حوادث اخیر تجربه کردید، با رنجی که مردم عراق، یمن، سوریه، و افغانستان طیّ سالهای متمادی تحمّل کرده‌اند دو تفاوت عمده دارد؛ نخست اینکه دنیای اسلام در ابعادی بمراتب وسیع‌تر، در حجمی انبوه‌تر و به مدّت بسیار طولانی‌تر قربانی وحشت‌افکنی و خشونت بوده است؛ و دوّم اینکه متأسّفانه این خشونتها همواره از طرف برخی از قدرتهای بزرگ به شیوه‌های گوناگون و به شکل مؤثّر حمایت شده است. امروز کمتر کسی از نقش ایالات متّحده‌ی آمریکا در ایجاد یا تقویت و تسلیح القاعده، طالبان و دنباله‌های شوم آنان بی‌اطّلاع است. در کنار این پشتیبانی مستقیم، حامیان آشکار و شناخته‌شده‌ی تروریسم تکفیری، علی‌رغم داشتن عقب‌مانده‌ترین نظامهای سیاسی، همواره در ردیف متّحدان غرب جای گرفته‌اند، و این در حالی است که پیشروترین و روشن‌ترین اندیشه‌های برخاسته از مردم‌سالاری‌های پویا در منطقه، بی‌رحمانه مورد سرکوب قرار گرفته است. برخورد دوگانه‌ی غرب با جنبش بیداری در جهان اسلام، نمونه‌ی گویایی از تضاد در سیاستهای غربی است. 
چهره‌ی دیگر این تضاد، در پشتیبانی از تروریسم دولتی اسرائیل دیده میشود. مردم ستمدیده‌ی فلسطین بیش از شصت سال است که بدترین نوع تروریسم را تجربه میکنند. اگر مردم اروپا اکنون چند روزی در خانه‌های خود پناه میگیرند و از حضور در مجامع و مراکز پرجمعیّت پرهیز میکنند، یک خانواده‌ی فلسطینی ده‌ها سال است که حتّی در خانه‌ی خود از ماشین کشتار و تخریب رژیم صهیونیست در امان نیست. امروزه چه نوع خشونتی را میتوان از نظر شدّت قساوت با شهرک‌سازی‌های رژیم صهیونیست مقایسه کرد؟ این رژیم بدون اینکه هرگز به‌طور جدّی و مؤثّر مورد سرزنش متّحدان پرنفوذ خود و یا لااقل نهادهای بظاهر مستقلّ بین‌المللی قرار گیرد، هر روز خانه‌ی فلسطینیان را ویران و باغها و مزارعشان را نابود میکند، بی‌آنکه حتّی فرصت انتقال اسباب زندگی یا مجال جمع‌آوری محصول کشاورزی را به آنان بدهد؛ و همه‌ی اینها اغلب در برابر دیدگان وحشت‌زده و چشمان اشک‌بار زنان و کودکانی روی میدهد که شاهد ضرب و جرح اعضای خانواده‌ی خود و در مواردی انتقال آنها به شکنجه‌گاه‌های مخوفند. آیا در دنیای امروز، قساوت دیگری را در این حجم و ابعاد و با این تداوم زمانی می‌شناسید‌؟ به گلوله بستن بانویی در وسط خیابان فقط به جرم اعتراض به سربازِ تا دندان مسلّح، اگر تروریسم نیست پس چیست؟ این بربریّت چون توسّط نیروی نظامی یک دولت اشغالگر انجام میشود، نباید افراطی‌گری خوانده شود؟ یا شاید این تصاویر فقط به این علّت که شصت سال مکرّراً از صفحه‌ی تلویزیون‌ها دیده شده، دیگر نباید وجدان ما را تحریک کند. 
لشکرکشی‌های سالهای اخیر به دنیای اسلام که خود قربانیان بی‌شماری داشت، نمونه‌ای دیگر از منطق متناقض غرب است. کشورهای مورد تهاجم، علاوه بر خسارتهای انسانی، زیرساخت‌های اقتصادی و صنعتی خود را از دست داده‌اند، حرکت آنها به سوی رشد و توسعه به توقّف یا کندی گراییده، و در مواردی ده‌ها سال به عقب برگشته‌اند؛ با وجود این، گستاخانه از آنان خواسته میشود که خود را ستمدیده ندانند. چگونه میتوان کشوری را به ویرانه تبدیل کرد و شهر و روستایش را به خاکستر نشاند، سپس به آنها گفت که لطفاً خود را ستمدیده ندانید! به جای دعوت به نفهمیدن و یا از یاد بردن فاجعه‌ها، آیا عذرخواهیِ صادقانه بهتر نیست؟ رنجی که در این سالها دنیای اسلام از دورویی و چهره‌آرایی مهاجمان کشیده است، کمتر از خسارتهای مادّی نیست.
جوانان عزیز! من امید دارم که شما در حال یا آینده، این ذهنیّت آلوده به تزویر را تغییر دهید؛ ذهنیّتی که هنرش پنهان کردن اهداف دور و آراستن اغراض موذیانه است. به نظر من نخستین مرحله در ایجاد امنیّت و آرامش، اصلاح این اندیشه‌ی خشونت‌زا است. تا زمانی که معیارهای دوگانه بر سیاست غرب مسلّط باشد، و تا وقتی که تروریسم در نگاه حامیان قدرتمندش به انواع خوب و بد تقسیم شود، و تا روزی که منافع دولتها بر ارزشهای انسانی و اخلاقی ترجیح داده شود، نباید ریشه‌های خشونت را در جای دیگر جستجو کرد.
متأسّفانه این ریشه‌ها طیّ سالیان متمادی، بتدریج در اعماق سیاستهای فرهنگی غرب نیز رسوخ کرده و یک هجوم نرم و خاموش را سامان داده است. بسیاری از کشورهای دنیا به فرهنگ بومی و ملّی خود افتخار میکنند، فرهنگهایی که در عین بالندگی و زایش، صدها سال جوامع بشری را بخوبی تغذیه کرده است؛ دنیای اسلام نیز از این امر مستثنا نبوده است. امّا در دوره‌ی معاصر، جهان غرب با بهره‌گیری از ابزارهای پیشرفته، بر شبیه‌سازی و همانندسازی فرهنگی جهان پافشاری میکند. من تحمیل فرهنگ غرب بر سایر ملّتها و کوچک شمردن فرهنگهای مستقل را یک خشونت خاموش و بسیار زیان‌بار تلقّی میکنم. تحقیر فرهنگهای غنی و اهانت به محترم‌ترین بخشهای آنها در حالی صورت میگیردکه فرهنگ جایگزین، به‌هیچ‌وجه از ظرفیّت جانشینی برخوردار نیست. به طور مثال، دو عنصر «پرخاشگری» و «بی‌بندوباری اخلاقی» که متأسّفانه به مؤلّفه‌های اصلی فرهنگ غربی تبدیل شده است، مقبولیّت و جایگاه آن را حتّی در خاستگاهش تنزّل داده است. اینک سؤال این است که اگر ما یک فرهنگ ستیزه‌جو، مبتذل و معناگریز را نخواهیم، گنهکاریم؟ اگر مانع سیل ویرانگری شویم که در قالب انواع محصولات شبه هنری به سوی جوانان ما روانه میشود، مقصّریم؟ من اهمّیّت و ارزش پیوندهای فرهنگی را انکار نمیکنم. این پیوندها هر گاه در شرایط طبیعی و با احترام به جامعه‌ی پذیرا صورت گرفته، رشد و بالندگی و غنا را به ارمغان آورده است. در مقابل، پیوندهای ناهمگون و تحمیلی، ناموفّق و خسارت‌بار بوده است. با کمال تأسّف باید بگویم که گروه‌های فرومایه‌ای مثل داعش، زاییده‌ی این‌گونه وصلتهای ناموفّق با فرهنگهای وارداتی است. اگر مشکل واقعاً عقیدتی بود، میبایست پیش از عصر استعمار نیز نظیر این پدیده‌ها در جهان اسلام مشاهده میشد، درحالی‌که تاریخ، خلاف آن را گواهی میدهد. مستندات مسلّم تاریخی بروشنی نشان میدهد که چگونه تلاقی استعمار با یک تفکّر افراطی و مطرود، آن‌هم در دل یک قبیله‌ی بدوی، بذر تندروی را در این منطقه کاشت. وگرنه چگونه ممکن است از یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین مکاتب دینی جهان که در متن بنیادینِ خود، گرفتن جان یک انسان را به مثابه‌ی کشتن همه‌ی بشریّت میداند، زباله‌ای مثل داعش بیرون بیاید؟
از طرف دیگر باید پرسید چرا کسانی که در اروپا متولّد شده‌اند و در همان محیط، پرورش فکری و روحی یافته‌اند، جذب این نوع گروه‌ها میشوند؟ آیا میتوان باور کرد که افراد با یکی دو سفر به مناطق جنگی، ناگهان آن‌قدر افراطی شوند که هم‌وطنان خود را گلوله‌باران کنند؟ قطعاً نباید تأثیر یک عمر تغذیه‌ی فرهنگی ناسالم در محیط آلوده و مولّد خشونت را فراموش کرد. باید در این زمینه تحلیلی جامع داشت، تحلیلی که آلودگی‌های پیدا و پنهان جامعه را بیابد. شاید نفرت عمیقی که طیّ سالهای شکوفایی صنعتی و اقتصادی، در اثر نابرابری‌ها و احیاناً تبعیض‌های قانونی و ساختاری در دل اقشاری از جوامع غربی کاشته شده، عقده‌هایی را ایجاد کرده که هر از چندی بیمارگونه به این صورت گشوده میشود. 
به‌هرحال این شما هستید که باید لایه‌های ظاهری جامعه‌ی خود را بشکافید، گره‌ها و کینه‌ها را بیابید و بزدایید. شکافها را به جای تعمیق، باید ترمیم کرد. اشتباه بزرگ در مبارزه با تروریسم، واکنشهای عجولانه‌‌ای است که گسست‌های موجود را افزایش دهد. هر حرکت هیجانی و شتاب‌زده که جامعه‌ی مسلمان ساکن اروپا و آمریکا را که متشکّل از میلیون‌ها انسان فعّال و مسئولیّت‌پذیر است، در انزوا یا هراس و اضطراب قرار دهد و بیش از گذشته آنان را از حقوق اصلی‌شان محروم سازد و از صحنه‌ی اجتماع کنار گذارَد، نه تنها مشکل را حل نخواهد کرد بلکه فاصله‌ها را عمق، و کدورتها را وسعت خواهد داد. تدابیر سطحی و واکنشی ــ مخصوصاً اگر وجاهت قانونی بیابد ــ جز اینکه با افزایش قطب‌بندی‌های موجود، راه را بر بحرانهای آینده بگشاید، ثمر دیگری نخواهد داشت. طبق اخبار رسیده، در برخی از کشورهای اروپایی مقرّراتی وضع شده است که شهروندان را به جاسوسی علیه مسلمانان وامیدارد؛ این رفتارها ظالمانه است و همه میدانیم که ظلم، خواه‌ناخواه خاصیّت برگشت‌پذیری دارد. وانگهی مسلمانان، شایسته‌ی این ناسپاسی‌ها نیستند. دنیای باختر قرنها است که مسلمانان را بخوبی می‌شناسد؛ هم آن روز که غربیان در خاک اسلام میهمان شدند و به ثروت صاحبخانه چشم دوختند، و هم روز دیگر که میزبان بودند و از کار و فکر مسلمانان بهره جستند، اغلب جز مهربانی و شکیبایی ندیدند. بنابراین من از شما جوانان میخواهم که بر مبنای یک شناخت درست و با ژرف‌بینی و استفاده از تجربه‌های ناگوار، بنیانهای یک تعامل صحیح و شرافتمندانه را با جهان اسلام پی‌ریزی کنید. در این صورت، در آینده‌ای نه‌چندان دور خواهید دید بنایی که بر چنین شالوده‌ای استوار کرده‌اید، سایه‌ی اطمینان و اعتماد را بر سر معمارانش میگستراند، گرمای امنیّت و آرامش را به آنان هدیه میدهد، و فروغ امید به آینده‌ای روشن را بر صفحه‌ی گیتی میتاباند. سیّدعلی خامنه‌ای ۸ آذر ۱۳۹۴

۱۴۰۳ اردیبهشت ۱, شنبه

امسال تصمیم گرفتم منتظر برگشتن ایمانی نمانم که در جوانی به یغمای علم و روشنفکری رفت، و برای دل خودم، ادای آدم‌هایی را دربیاورم که دوستشان دارم. از اول ماه رمضان شروع به روزه و نماز کردم. اولین بار که بعد از بیست و چند سال نمازخواندنم را دید گفت: خوابم زودتر از یعقوب تعبیر شد. بمیرم برای دل یعقوب و دل او.

۱۴۰۳ فروردین ۱۹, یکشنبه

ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی

انقلاب اسلام را آزاد کرد چون آن را سیاسی کرد. با انقلاب ایران، اسلام مثل آتش به جان آدم‌ها افتاد و طوفانی از شور و شیدایی و ارادهٔ معطوف به ساختن و آبادانی و امید به آینده به پا کرد. اما از همان موقع خیلی از بزرگ‌ترهای ما داشتند صفشان را از انقلابیون جدا می‌کردند چون برای اسلامشان ترسیده بودند. نگران بودند اسلامشان با سیاسی‌شدن از دست برود. اسلام سیاسی اسلامِ در صحنه است و درصحنه‌بودن یعنی احتمال خطاکردن، مخالف‌داشتن، سرشاخ‌شدن با تندروی‌ها، بدوبیراه‌شنیدن. یعنی دیکتهٔ نوشته‌شده و احتمالا پرغلط. آن‌ها به اسلامی دل بسته بودند که بیرون از مرزهای فردی دست به عمل نمی‌زد تا به تیریج قبای کسی برنخورد. اسلامی که چون مورد تایید شیوه‌های تجربی علم مدرن نبود همیشه شرمنده بود و مدام دست‌وپایش را جمع می‌کرد. اسلامی که من شناختم چنین مذهب خجالت‌زده‌ای بود که مقابل هیمنهٔ غرب احساس ضعف می‌کرد. سرش را پایین انداخته بود و در تلاش بود آن‌قدر از سر و ته احکام و معتقداتش بزند تا کسی (درواقع تا انسان "متمدن" غربی) نتواند بگوید بالای چشمت ابروست. اسلامی که بعدها شد اسلام مورد علاقهٔ روشنفکران. مذهبی که تا جایی می‌تواند وجود داشته باشد که در اندیشکده‌ها و آکادمی‌های غربی برایش جا باز کنند. تا جایی که غربی‌ها آن را به رسمیت بشناسند. که درواقع یعنی وقتی که دندان‌هایش را کشیده باشند. مثل شیری در قفس‌. غرب هرچیزی را که بابتش احساس خطر کند در قفس می‌اندازد. اسلام در غرب در قفس است. درنهایت هم همان اسلام به‌درون‌خزیدهٔ رنجور، به‌دست روشنفکرانی که پیغمبر واقعی‌شان لیبرالیسم غربی است و شیفته و مقهور تمدن ازمابهتران شده‌اند، تبدیل به مشتی آموزه‌های بی‌بو و بی‌خاصیت شد که نهایتاً می‌تواند به‌اندازهٔ بودیسم به کار بیاید. بی‌دلیل نیست که خیلی از معتقدان به چنین آیین لاجونی، کم‌کم به‌کل از آن دست می‌کشند. همان‌طور که من دست کشیدم. اما اسلام سیاسی حرکت ایجاد می‌کند. قدرت می‌آفریند. می‌تواند جایگزین امپریالیسم وحشی بی‌در و پیکر باشد. این اسلام همان‌قدر که می‌تواند برای مؤمنانش مایهٔ سکینه باشد برای دشمنانش ترسناک است. دشمن‌تراش نیست ولی دشمن دارد. مگر می‌شود در صور استقلال ملت‌ها بدمی و به قدرت‌گرفتن بی‌قدرتان یاری برسانی و خدایان زر و زور مقابلت صف نکشند؟ اسلامی که دشمن نداشته باشد همان اسلام بی‌یال و کوپالی است که در دانشگاه‌های غربی با عزت و احترام کرسی دارد. زهرش را گرفته‌اند و گذاشته‌اند آنجا برای نمایش. نمایش پلورالیسم اندیشه در غربی که موجودیتش را مرهون جنگ و خونریزی است. حالا غزه و یمن قدرت این اسلام را که خیلی‌هایمان نتوانستیم با انقلاب تجربه کنیم نشانمان می‌دهند. اسلامی که تبهکارانی از داخل و خارج خیلی زود خواستند نسخه‌اش را در ایران بپیچند و مانع سرایتش به جهان شوند. موفق هم بودند ولی نه کاملاً. وگرنه الان غزه و یمنی نبود که در این جهان پوچ و محاصره‌شده با پول و علم و فشن و ماده، با قدرت ایمان حیرت‌زده‌مان کنند.

۱۴۰۲ دی ۱۳, چهارشنبه

ای دیریافته


در دشت‌ها و بیابان‌ها می‌دویدید و من نمی‌شناختمتان
شب‌ها و روزها نمی‌خوابیدید و من غافل بودم از وجودتان

پناه مظلومان عالم بودید و مدافع حریم انسانیت
و من
بی‌خبر از انگیزهٔ رزمتان
بی‌باور به دلیل دویدن‌هایتان
شما را نمی‌فهمیدم
و بی‌تابی عاشقانهٔ جان گرامی‌تان را نمی‌دیدم
دلم با فریادهای کرکننده‌ای بود که جان‌ها را مسخ می‌کنند
اسیر روایت‌های کاذبی بودم که شما را وارونه نشان می‌دادند

عاقبت

آن‌قدر دویدید

آن‌قدر رنج بردید

آن‌قدر یاوه شنیدید

آن‌قدر صبوری کردید

که جان عزیزتان فرسود

که به زبان آوردید: «دیگه خسته شدم»


این «دیگه خسته شدم» رهایم نمی‌کند

شمای نستوه

شمایی که کوه می‌توانست به عظمت‌تان تکیه کند

شمایی که سرو می‌توانست سرش را بر شانه‌تان بگذارد

خسته شدید


و حالا

این فکر از سرم بیرون نمی‌رود

که من

کجای این خستگی بودم

با کینه‌هایی که سال‌ها با خود حمل کرده بودم

با هزینه‌هایی که از سر جهل می‌تراشیدم

وقتی شما می‌دویدید و من آسوده بودم


من

با جهان‌بینی حقیرم

کجای خستگی‌تان بودم فرمانده؟


۱۴۰۲ آبان ۲۴, چهارشنبه

سلاح زنانه


هدی حجازی، زن لبنانی، همراه مادر و سه فرزندش در راه رفتن به خانه بودند که اشغالگران صهـیونیست خودروی آن‌ها را با پهباد منفجر کردند. مادر و هر سه فرزند او همان‌جا به شهـادت رسیدند. 

حالا او روی تخت بیمارستان برای اشغالگران کُری می‌خواند. هدی همچنان درحال مبارزه است. او می‌داند مبارزه فقط سلاح به‌دست گرفتن و جنگیدن در میدان نبرد نیست. او می‌داند حفظ ایمان و امید و روحیه به‌وقت چنین مصیبتی، کامل‌کنندهٔ میدان نبرد است. او و باقی زنان لبنان و فلسـطین خوب می‌دانند این قدرت زنانه، این روحیهٔ شکست‌ناپذیر مادرانه، ارزشمندترین سلاح مقاومت است.

آن‌ها به ما درس زندگی می‌دهند آقا.

۱۴۰۲ آبان ۱۵, دوشنبه

علَى هَذِهِ الأَرْض مَا يَسْتَحِقُّ الحَياةْ

بر آن زمین، در آن سرزمین چیست که چنین شایستهٔ زیستن است؟ که شما را از میان آتش و خون، پیام‌آوران زندگی ساخته است؟ که همهٔ اسطوره‌های ایستادگی را یک‌جا پیش چشمانمان آورده؟ که چنین بی‌محابا به مردگی‌هایمان رسوخ کرده؟

صبرتان را، شهامت‌تان را، پایداری‌تان را به ما هم بیاموزید. به ما بیچارگان بگویید چگونه صدایتان باشیم. چگونه اشغالگران سرزمینتان را رسوا کنیم؟ چگونه مانع فرودآمدن بمب و آوار بر زندگی‌هایتان شویم؟ چگونه با غمِ برکنارماندن سر کنیم؟ با این احساس شرم و ناتوانی چه کنیم؟

به ما بیاموزید چگونه زندگی کنیم که مقاومت همیشگی شما، رنج مداوم شما برایمان عادی نشود؟ چگونه همیشه برایتان بخروشیم؟ چگونه بی‌تاب و بی‌قرارتان بمانیم؟ چگونه تصاویر کودکان و زنان و مردانتان را در قلب‌هایمان حک کنیم؟

به ما یاد بدهید چگونه غزه را، فلسطین را، مقاومت را زندگی کنیم. اصلا به ما یاد بدهید چگونه زندگی کنیم که از به‌دنیاآمدن شرمسار نباشیم.

۱۴۰۲ مهر ۲۸, جمعه

مامان

 


مامان نفس بکش

این صورت تو نیست

مامان منو ببر

این درد کشتنی است


مامان ببین منو

تنها و بی‌کسم

مامان صدام کن

پیشت که می‌رسم


مامان نگاه کن

خورشید سرزده

مامان بلند شو

دلبندت اومده


#فلسطین

#غزه

#نسل‌کشی



۱۴۰۲ مهر ۱۱, سه‌شنبه

تجاوز فرهنگی و ضرورت دست‌کشیدن از سرزنش قربانی

این یادداشت را برای سایت جدال نوشتم.

به بهانه‌ٔ ماجراهای پخش آهنگ دافی در یک مدرسه؛

این روزها بازار ترانهٔ سخیف دافی و حواشی‌اش داغ است و طبق معمول، عموم تحلیل‌ها حول این می‌چرخد که وامصیبتا از این حکومت و سیاست‌های فرهنگی‌اش که ما را به ورطهٔ فروپاشی فرهنگی کشانده و آی بیایید غرب را ببینید که چقدر به این مسائل حساس است و چقدر حواسش به کودکان هست. موضعی که جدال هم تا اینجا، چندان از آن دور نبوده است. 

چیزی که در این شلوغی کمرنگ شده، حضور معنادار استعمار نو در عرصهٔ تولیدات فرهنگی و تاثیر ویرانگر آن بر حال و زندگی کودکان و خانواده‌هاست؛ موضوعی که در حوزهٔ روان‌شناسی و تعلیم‌وتربیت قابل بررسی است ولی روان‌شناسی امروز با ساختار و درونمایه‌ٔ سرتاپا غربی‌اش، از فهم و تحلیل آن به‌کلی ناتوان است.

برای فهم این ماجرا به شاخه‌ٔ مطالعات ضداستعماری در روان‌شناسی نیاز داریم تا به این بپردازد که جریان حذف کودکی در سرمایه‌داری غربی و تبدیل کودکان از سنین خردسالی به مصرف‌کنندگان کالاهای فرهنگی و غیرفرهنگی بزرگسالانه، چه آسیب‌هایی در مسیر رشد و بالندگی‌شان ایجاد می‌کند و چگونه با هل‌دادن آن‌ها به‌سمت دنیای بالغانه، فرصت طلایی زندگی اینجایی و اکنونی را از آن‌ها می‌گیرد. آن‌ها را به دنیایی پرت می‌کند که هنوز به ابزارهای لازم برای مواجهه با آن مجهز نشده‌اند و مجبور به انتخاب‌هایی می‌کند که نه بدن و نه ذهن و روانشان، توان تاب‌آوردن این انتخاب‌ها را ندارد. جریانی که سال‌های فراغ‌بالی کودکی را با دغدغه‌های بالغانه آشفته می‌کند و کودکان را مجبور می‌کند پابه‌پای بزرگ‌ترها، درگیر تجربه‌ها و ماجراهایی شوند که جز هیجانات گذرا و اضطراب ماندگار، برایشان آورده‌ای ندارد.

وقتی از کودکی به‌عنوان دوره‌ای از رشد انسان حرف می‌زنیم یعنی باور داریم این دوره ویژگی‌ها و مقتضیات خاص خودش را دارد و طبعاً مُجازها و غیرمُجازهای خودش را. مُجازهای کودکی همهٔ عوامل و شرایطی هستند که از جهان کودکی و مؤلفه‌های کلیدی‌اش همچون قوهٔ ناب خیال یا کنجکاوی بی‌حدومرز یا تمرکز ستودنی بر اینجا و اکنون مراقبت می‌کنند، با ظرفیت‌ها و امکانات بدنی و روانی کودکان هماهنگند و با پروراندن علایق و توانمندی‌هایشان، مسیر رشد و تحول آن‌ها را هموار می‌کنند. و غیرمُجازها آن‌هایی هستند که با هُل‌دادن کودکان به‌سمت بالغ‌شدن، آن‌ها را نسبت به کودک‌بودن و کودکی‌کردن دلزده می‌کنند، با روشن‌کردن چراغ تمناها و امیال بزرگسالانه، آن‌ها را مشتاق و عجول برای بزرگ‌شدن می‌کنند، کودکان را به انتخاب‌هایی سوق می‌دهند که نیازشان نیست و نه‌تنها به رشد آرام و طبیعی و بطئی‌شان کمکی نمی‌کنند، بلکه مختل‌کننده و آسیب‌زننده‌اند.

روان‌شناسی نیاز به گرایشی ضداستعماری دارد تا در مواجهه با هر موج ویرانگر فرهنگی، به‌جای آنکه کاملا همسو و همصدا با فرهنگ استعمارگر، فرهنگ و حاکمیت ملی و مذهبی‌مان را نشانه بگیرد و تحلیل‌های تکراری خودزنانه تحویل دهد، قدری سرش را بچرخاند و کشورها و فرهنگ‌های دیگری را ببیند که در دهه‌های اخیر و در جریان پروژه‌های فرهنگی استعمار نو، مثل ما موردهجوم عناصر فرهنگی وارداتی‌اند و مقاومتشان حتی خیلی زودتر از ما در هم شکسته و سال‌هاست به مصرف‌کنندگان سربه‌زیر کالاهای فرهنگی غربی تبدیل شده‌اند. کشورهایی مثل کره و ژاپن را ببیند که نه حکومت مذهبی دارند و نه فرهنگ مذهبی. ترکیه‌ای را ببیند که تنه به تنه‌ی اروپا می‌زند و اصرار دارد سکولار باشد. کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس را ببیند که حکومت‌های غرب‌پسند و حتی دست‌نشانده دارند. 

برای دیدن این فرهنگ‌ها نیازی به سفر نیست. کافی است تولیدات فرهنگی و رسانه‌ایشان را ببینیم و آرزوها و عادت‌هایی را که در جان مردمشان می‌نشانند. حتی اگر تولیدات فرهنگی یک کشور، فرهنگ امروز مردمش را نمایندگی نکنند، ساکنان یک فرهنگ دیر یا زود شبیه چیزی می‌شوند که رسانه‌ها برایشان به تصویر می‌کشند. امروز و فردای کره و ژاپن و ترکیه و بقیه را می‌شود در سریال‌هایشان دید. ویژگی مشترک همه‌شان این است که درمقابل موج خانمان‌برانداز جهانی‌سازی ارزش‌های فرهنگ غربی سپر انداخته‌اند و اولین قربانیان این وضعیت، کودکان‌اند.

این خاصیت استعمار نو است که آن‌قدر فرهنگ‌های بومی و ملی و محلی را تحقیر می‌کند و سودای حل‌شدن در فرهنگ به‌اصطلاح جهانی را در آن‌ها نهادینه می‌کند که دیگر مقاومتی برایشان باقی نمی‌ماند تا حتی بفهمند چه بر سرشان آمده که کودکانشان ترانه‌ای درباره‌ی سکس و گل و مشروب می‌خوانند و بزرگ‌ترها، والد و معلم، فیلمشان را می‌گیرند و با لذت و افتخار در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنند. ما به روان‌شناسی ضداستعماری نیاز داریم تا به کودکی روبه‌زوال در کشورهای جنوب جهان بیندیشد؛ چراکه ویران‌شدن کودکی، به کودکان، به این موجودات پوست و گوشت و استخوان‌دار آسیب می‌زند، افسرده و مضطربشان می‌کند، نسبت به آینده ناامیدشان می‌کند، امروز و فردایشان را از بین می‌برد.

روان‌شناسان و متخصصان تعلیم‌وتربیت باید نسبت به این وضعیت بحرانی اعلام موضع کنند. باید صدایشان را به خانواده‌ها و معلمان و مربیانی برسانند که تصور می‌کنند طوری نیست اگر کودک پنج‌ساله ویدیوهای بوسیدن بزرگ‌ترها را در اینستاگرام ببیند. طوری نیست اگر روی چهره‌اش فیلترهایی بگذارد که داف به نظر برسد یا جلوی دوربین ادا و اطوار جنسی دربیاورد، طوری نیست اگر در هفت‌سالگی درباره‌ی دوست‌دختر و دوست‌پسر حرف بزند، طوری نیست اگر ترانه‌ای ورد زبانش شود که درباره‌ی سکس و مشروب است. طوری نیست اگر با گوشی و تبلت بازی‌هایی بکند که او را به دنیای بدن‌ها و ژست‌های بزرگسالانه و رفتارهای اغواگر می‌برد. طوری نیست اگر همراه بزرگ‌ترها سریالی ببیند که کُشت و کشتار دارد، مستی دارد، خیانت و تجاوز دارد، اشارات جنسی واضح و پنهان دارد. 

وظیفه‌ی ماست که مراقبت از کودکی را به‌عنوان مهم‌ترین مسئولیت بزرگسالان، به‌یاد خانواده‌ها و معلمان و مربیان بیاوریم و مقابل این بی‌تفاوتی مسری و فراگیر و خطرناک بایستیم. ما درقبال حفظ کودکی کودکانمان مسئولیم و برای ادای این مسئولیت به نگاه ضداستعماری در روان‌شناسی و تعلیم‌وتربیت نیاز داریم. نقد نهادهای فرهنگی حاکمیتی به‌ جای خود ولی باید از سرزنش قربانی دست برداریم.


۱۴۰۲ شهریور ۶, دوشنبه

نگاهی به ویژگی‌های خاص سریال‌سازی ایرانی

این یادداشت را برای مجله‌ی میدان آزادی نوشتم.

...

در مقایسه با فیلم، سریال پدیده‌ای متأخر است. در حالی که وجود یک سالن سینما حتی در یک شهر، ساخت یک فیلم سینمایی را توجیه می‌کند، سریال‌سازی نیازمند مخاطب عمومی است و از زمانی رونق گرفته که تلویزیون وارد خانه‌های عموم مردم شده است. در ایران، این اتفاق بعد از انقلاب رخ داد. اگرچه در اواخر دهه‌ی چهل و در طول دهه‌ی پنجاه هم سریال‌هایی تولید می‌شدند، ولی سریال‌سازی ایرانی را باید محصول انقلاب و حضور گسترده‌ی تلویزیون در زندگی ایرانیان دانست. بنابراین شرایط سیاسی و فرهنگی کشور در سال‌های بعد از انقلاب و ارزش‌های حاکم بر جامعه‌ی پساانقلابی، بر ریل‌گذاری در مسیر تولید سریال تأثیر غیرقابل انکاری داشته است.

از آنجایی که سریال‌ها از اساس به‌عنوان کالاهای فرهنگی-رسانه‌ای دنیای سرمایه‌داری شناخته شده و همواره بخش مهمی از صنعت سرگرمی و ترویج‌دهنده‌ی ارزش‌های حاکم بر دنیای غرب بوده‌اند، در عموم کشورهای هم‌سو با سرمایه‌داری، فضا و فرهنگ مشابهی بر آن‌ها حاکم است. در ایران اما هم‌سرنوشتی انقلاب و سریال‌سازی، مسیر تازه و متمایزی را رقم زد که باعث شد سریال‌سازی ایرانی، خواسته یا ناخواسته، شکل و شمایل و رنگ و بوی خاص خودش را پیدا کند. مهم‌ترین تأثیری که انقلاب روی جریان غالب در فرهنگ سریال‌سازی گذاشت، رها کردن اذهان سازندگان از ارزش‌های سرمایه‌دارانه و نگاه کالایی و مصرفی به روابط و مناسبات فرهنگی است. در سال‌های پس از انقلاب و با بستری که علیه ارزش‌های سرمایه‌داری ایجاد شده بود، فرصت و فراغت بی‌نظیری در تاریخ فرهنگی کشور پدید آمد که در عرصه‌ی سریال‌سازی، به‌خاطر دولتی بودن تلویزیون و عدم وابستگی مالی سازندگان به مخاطب، دست‌کم تا اوایل دهه‌ی نود ادامه پیدا کرد. در این دوره، با شور و اشتیاقِ برآمده از فرهنگ جهاد و میل به ساختن و آبادانی کشور، سریال‌سازان هم بهترینِ آنچه که در چنته داشتند رو کردند و شاهکارهایی خلق شد که در تاریخ سریال‌سازی ایران جاودانه شدند. از طرف دیگر، ارزش‌های حاکم بر فضای فیلم و سریال با ارزش‌های برآمده از انقلاب جایگزین شدند؛ ارزش‌هایی مثل عدالت‌خواهی، آزادگی، استقلال‌طلبی، هویت‌جویی، میهن‌دوستی و عشق و علاقه به ریشه‌ها و سرچشمه‌های فرهنگی. در چنین فضایی بود که سریال‌هایی تاریخی چون «هزاردستان»، «سربداران»، «افسانه‌ی سلطان و شبان»، و در سال‌های بعد «امام علی»، «روزی روزگاری»، «کیف انگلیسی»، «روزگار قریب»، و سریال‌هایی معاصر مانند «وضعیت سفید»، «همسران»، «خانه‌به‌دوش»، «سه‌درچهار» و نمونه‌های ماندگار دیگر ساخته شدند. ویژگی مشترک همه‌ی این سریال‌ها این بود که با هدف پر کردن کنداکتور تلویزیون یا به‌عنوان بخشی از چرخه‌ی تولید کالا در صنعت فرهنگ تولید نشده بودند. تک‌تک‌شان بهترین تلاش سازندگان‌شان برای بازنمایی بخش‌هایی از فرهنگ دیروز و امروز کشور بودند.

در سریال‌های تاریخی درخشان، سازندگان با امانت‌داری و دقت تحقیقی بسیار و با استفاده از زبان و ادبیاتی شایسته‌ی داستان‌های تاریخی، سبک زندگی گذشتگان‌، آداب و رسوم و ارزش‌های فرهنگی‌ آن‌ها، شکل و شمایل ظاهری‌شان و دغدغه‌ها و مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دوران‌ گذشته را به تصویر کشیده‌اند. عموم این سریال‌ها یا با الهام از رخدادهای واقعی یا با ساختن جهانی کاملاً داستانی ولی مبتنی بر شواهد واقعی، در تلاش‌اند علاوه بر بازنمایی گذشته، بین دیروز و امروز پیوند برقرار کنند. پیوندی که حافظه‌ی جمعی‌مان را بیدار می‌کند تا به یاد بیاوریم از کجا آمده‌ایم، قبلاً چگونه فکر و احساس می‌کرده‌ایم، جهان آرزوهامان چه شکلی بوده، مسیر گذشته تا امروز را چگونه طی کرده‌ایم و حالا از زندگی چه می‌خواهیم. این دسته از سریال‌ها، نه فقط به‌خاطر بازنمایی گذشته و کمک به ساختن هویت جمعی و تقویت عرق ملی و میهنی است که اهمیت دارند، بلکه به‌خاطر الهام‌بخشی در ساختن مسیر پیش رو، مهم و حیاتی‌اند. آن‌ها فرصت‌هایی مغتنم فراهم می‌کنند تا به‌صورت نیابتی، آن دوره‌هایی از تاریخ‌مان را تجربه کنیم که با مصائب کوچک و بزرگ دست‌به‌گریبان بوده‌ایم، برای پایان‌دادن به یکه‌تازی اجنبی در خاک‌مان مبارزه کرده‌ایم، مقهور شکست و سرمست پیروزی شده‌ایم، به هم خیانت کرده‌ایم، وحدت‌مان را از دست داده و دوباره یکپارچه شده‌ایم و آهسته و پیوسته، تا امروز آمده‌ایم. آن‌ها به یادمان می‌آورند که خون دل‌ها خورده‌ایم تا امروز به‌عنوان یک ملت زندگی کنیم. علاوه بر این‌ها، اتکای این سریال‌ها به زبان و ادبیات فارسی، از جمله اقتباس از قصه‌ها و داستان‌های ایرانی، استفاده‌ی به‌جا از نمادپردازی و بیان تمثیلی و استعاری، در کنار فیلم‌نامه‌های قوی، شخصیت‌پردازی‌های درخشان و موسیقی‌های به‌یادماندنی، آن‌ها را از چنان عمق و غنایی برخوردار کرده که تماشای‌شان می‌تواند حظ زیبایی‌شناسانه و ادیبانه هم داشته باشد و چه‌بسا تسهیل‌کننده‌ی ارتباط مخاطبان با زبان و ادبیات فارسی و هنر ایرانی باشد. البته این متکی بودن به فرهنگ و هنر و ادبیات فارسی، خاص سریال‌های تاریخی نیست و در سریال‌های خوب معاصر هم ادامه پیدا کرده است.

در سمت دیگر، سریال‌های معاصر ماندگار، با زبان جدی یا طنز، به زندگی اینجا و اکنون مردم معمولی می‌پردازند. در عموم این سریال‌ها محوریت با خانواده است، اما نه خانواده‌های عجیب و غریب و دور از دسترس و حسرت‌بر‌انگیز، بلکه خانواده‌هایی با شخصیت‌های آشنا برای عموم مخاطبان تلویزیون و طبیعتاً قابل هم‌ذات‌پنداری. در این سریال‌ها، هم روابط و تعاملات جاری در زندگی عموم مردم به نمایش درآمده –از مسائل زن و شوهری گرفته تا دعواهای خواهر و برادری و چالش‌های مالی و اقتصادی- و هم با استفاده از نمادپردازی به موضوعات روز سیاسی و اجتماعی پرداخته شده است. فضایی که این سریال‌ها ساخته‌اند، این امکان را به مخاطب می‌دهد تا با هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌های عموماً خاکستری داستان‌ها، در کنار سرگرم شدن، از فشار ناشی از مشکلات زندگی که به‌تنهایی به دوش می‌کشد کم کند و با دیدن خود در آینه‌ای که سریال در مقابلش قرار داده، به راه‌هایی برای بیرون رفتن از شرایط نامطلوب بیندیشد. این سریال‌ها زوج‌هایی را نشان می‌دهند که همه‌ی آنچه که بین‌شان جریان دارد دروغ و خیانت نیست؛ زن و شوهر در عین درگیری و مجادله، همدیگر را دوست دارند و برای بهبود زندگی فرزندان‌شان تلاش می‌کنند. زن‌هایی را نشان می‌دهند که ابژه‌ی جنسی و کالای مصرفی نیستند، اسیر دوگانه‌ی «زن باید در خانه بماند» یا «زن باید شاغل باشد» نشده‌اند، کلیشه‌ای نیستند و هر کدام به روش خودشان در تلاش‌اند بین مسئولیت‌های مختلف تعادل برقرار کنند. مردانی را نشان می‌دهند که در کشمکش سنت و تجدد، رابطه با همسر و فرزند و مسئولیت‌های خانوادگی و اجتماعی را سروسامان می‌دهند، زبان‌شان هرز نیست و با ناسزا و بیان جنسی کسب جذابیت نمی‌کنند. افرادی را نشان می‌دهند که احساس تعلق مذهبی دارند، مثل عموم ایرانی‌ها خدا و پیغمبر سرشان می‌شود و در بند حلال و حرام‌اند؛ هرچند گاهی هم بی‌توجه‌اند و بی‌مبالات. خلاصه اینکه شخصیت‌های این سریال‌ها نه فرشته‌اند، نه شیطان. رفتارها و انتخاب‌های‌شان نه چنان غیراخلاقی است که به مخیله‌ی مخاطبان هم خطور نکند، نه آن‌چنان پارسا و درستکارند که انگار از آسمان به زمین افتاده باشند. حتی موقعیت‌های طنز در سریال‌های خوب کمدی هم به دور از لودگی، شوخی‌های سخیف و رفتارهای زننده‌اند. ناگفته نماند که بخشی از این بازنمایی‌های پاکیزه، ناخواسته و حاصل ممیزی‌های حاکمیتی درباره‌ی پوشش زن، روابط زن و مرد و به‌کارگیری زبان و گفتار تمیز است.

بازنمایی هنرمندانه‌ی این زندگی‌های معمولی و نشان دادن رنج و مشقت و تلاش آدم‌های معمولی در سریال‌های معاصر، در کنار پرداختنِ دقیق به دوره‌های تاریخی و اسطوره‌های فرهنگی در سریال‌های تاریخی، که هر دو از نقاط درخشان کارنامه‌ی سریال‌سازی ایرانی‌اند، تأثیر چشمگیری در عمق بخشیدن به احساس تعلق ملی و برانگیختن اراده برای ساختن کشور دارد؛ تأثیری که گزافه نیست اگر بگوییم تنها از عهده‌ی سریال‌ها برمی‌آید و فرهنگ سریال‌سازی ایرانی تا اوایل دهه‌ی نود، به‌خوبی از پس آن برآمده است. اما دنیای سرمایه‌داری هم دست روی دست نگذاشته و پرقدرت و پرشتاب در تلاش است تا با تولید و صدور سریال‌هایی که ارزش‌های جهانی‌شده‌ی غربی را ترویج می‌دهند، ذائقه‌ی سازندگان و مخاطبان سریال‌ها را دست‌کاری کند و هر آنچه رؤیای تحققش را دارد، در قالب سریال‌های جذاب و دنبال‌کردنی وارد زندگی‌های مردم کند. به نظر می‌رسد این موج به ایران هم رسیده و از اواسط دهه‌ی نود، مقاومت سریال‌سازان ایرانی مقابل ضربات بنیان‌کن آن درهم ‌شکسته است. تا آنجا که بخش قابل توجهی از سریال‌های سال‌های اخیر، حول‌وحوش درگیری‌های مالی و اقتصادی، تعاملات اجتماعی غیراخلاقی تکان‌دهنده و سبک زندگی‌های مبتنی بر ظاهر و پول و مناسبات مبتذل جنسی شکل گرفته‌اند. این تغییر فقط در حوزه‌ی مضمون و محتوا نیست و در کیفیت ساخت سریال‌ها هم نمایان‌گر این است که سازندگان هم دیگر چندان دل به کار هنری نمی‌دهند و مناسبات تجاری بر همه چیز می‌چربد. استفاده از پارامترهایی چون زندگی‌های لاکچری حسرت‌برانگیز، پوشش و آرایش‌های آن‌چنانی و رفتارهای غیراخلاقی عجیب و غریب شخصیت‌‌ها، روابط مثلثی و بر مبنای منافع، به‌اندازه‌ی کافی جذابیت دارند که دیگر نیازی به زحمت نوشتن فیلم‌نامه‌ی خوب و شخصیت‌پردازی درست و بازیگری قابل باور نباشد. به همین دلیل، برخلاف سریال‌های دهه‌های گذشته که امضای ایرانی داشتند، درباره‌ی عموم سریال‌های پرمخاطب سال‌های اخیر تلویزیون، به‌سختی می‌توان به‌غیر از محدودیت‌های ناشی از ممیزی، تفاوتی بین این قسم سریال‌های ایرانی با نمونه‌های مشابه ترکی و کره‌ای یافت.

۱۴۰۲ تیر ۲۱, چهارشنبه

گرمیِ دل‌های به‌هم‌پیوسته

دلتنگم. دلتنگ همه‌ی روزهایی که در جمع گذشت. دلتنگ جماعت‌ام. جمع‌هایم، یکی یکی، در بحران‌های کوچک و بزرگی که از سر گذراندیم متفرق شدند. دیگر توان جمع‌شدن در خودم نمی‌بینم. نه جمع‌شدن با رفقای گذشته -چراکه جمع‌شدن یک اتفاق فیزیکی نیست. باید روحی یگانه، احساسی مشترک، جمع را دربرگرفته باشد- و نه جمع‌شدن با آدم‌های تازه -چراکه آشناییْ شور و خطرپذیری جوانی می‌خواهد. در میانسالی دیگر محافظه‌کار شده‌ام. ظرفیت پیوستن و گسستن‌ام تکمیل شده است. 

دلتنگ همه‌ی لحظه‌هایی‌ام که بین من و دیگران چیزی جریان داشت. لحظه‌هایی که جمعی، هرچقدر هم کوچک، شکل می‌گرفت و پیوندی بین‌مان برقرار می‌شد. حضور بود و کلمه و تاریخ. تاریخ پشت سر، که با هم یا بی‌ هم سپری کرده بودیم و حالا فهمی از آن لحظه‌ی سپری‌شده را، در حضور هم و با هم در میان می‌گذاشتیم. تاریخ فردی و جمعی. گذشته‌ی شخصی و اجتماعی. دردی مشترک. تجربه‌ای درونی. یا حتی گفتگویی بی‌تاریخ. از آب‌وهوا، از مشغله‌های روزمره. اما با دانستن این‌که زیر کلمات، اتصالی برقرار است.

این روزها به ادبیات فکر می‌کنم. به رمان. به پناه بردن به رمان برای پیوستن به جمع. سال‌هاست، پراکنده و منقطع، جستجوی پروست را می‌خوانم. جستجو پر از جماعت است. پر از گردهمایی‌ آدم‌هاست. این روزها که به جلد آخر رسیده‌ام و بحران جماعت‌ام بالا زده، فکر می‌کردم جستجو باید رمان خوبی برای درد بی‌جماعتی می‌بود. ولی نیست. جمع‌های جستجو پر از تنهایی‌اند. در جستجو کمتر لحظه‌ای است که جمعی شکل بگیرد و بین راوی و دیگری یا دیگران، پیوندی برقرار شود. جستجو روایت تنهایی در جمع است. اما جمعی که من گم‌اش کرده‌ام، تنهاکننده نیست. پیونددهنده است. شاید باید در بین داستان‌های ایرانی بگردم. یا داستان‌هایی از فرهنگ‌هایی هم‌جنس فرهنگ خودمان. فرهنگ‌هایی که هنوز جماعت را گم نکرده‌اند. که هنوز می‌دانند جمعْ گوهر است. جمع گردهمایی تن‌ها نیست. پیونددهنده‌ی دنیاهای درونی‌ست.

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

مادرم ریحان می‌چیند

بعد از سپری شدن ایام شباب و فروکش کردن تب فمینیسم، سال‌ها بود که دیگر زن بودن و فراز و فرودهایش جزو موضوعات اصلی زندگی‌ام نبود. با فهم خودم از زنانگی و حواشی‌اش خوش بودم و انگار رفته بودم مرحله‌ی بعد. کاری هم با هیاهوی بیرون نداشتم، نه هیاهوی فمینیست‌ها و نه آنتی‌فمینیست‌ها. غافل از این‌که مادر بودن را از زن بودن حذف کرده بودم و با پاک کردن این صورت‌مسئله‌ی بسیار چالش‌برانگیز، حالِ بچه‌زرنگی را داشتم که شب قبل از امتحان، جواب سوالات را پیدا کرده و خیالش بابت فردا راحت است. یک جور سرخوشی پنهانی داشتم. مدتی‌ست فکر می‌کنم زن بودن بدون مادر بودن، شبیه هیچ بودن مقابل هست بودن است. تا قبل از این، مادری را امری انتخابی می‌دانستم. تصور می‌کردم آدم می‌تواند تصمیم بگیرد مادر نشود. الان فکر می‌کنم زنْ مادر است. مادری جوهر زنانگی است. اگر فعلیت پیدا نکند، زنانگی ابتر می‌ماند. البته که هیچ تقدس و الهیاتی پشت این حرف نیست. با این فهم تازه، زنانگی دوباره پا به میدان گذاشته و به باقی بحران‌های میانسالی اضافه شده است.

۱۴۰۱ دی ۹, جمعه

دل و جان فدای رویت

این‌ها را بیست و نه شهریور، چند روز بعد از شروع اعتراضات و زمانی که خیابان‌ خشن شده بود، برای دوستان چندین و چندساله‌ای که طوفان‌های بزرگی را کنار هم پشت سر گذاشته بودیم ولی طوفان اخیر از هم جدایمان کرد، در گروه مجازی‌مان که چندین سال آنجا با هم حرف می‌زدیم ولی در هفته‌ی دوم اعتراضات اخیر از هم پاشید، نوشتم. صحبت از بچه‌ها بود و چگونگی در میان گذاشتن اتفاقات خیابان با آن‌ها. من هم خطاب به دخترِ نداشته‌ام نوشتم. در نبردهای حق و باطلی که در ذهنم به راه می‌افتند، برایم مهم است بتوانم با زبانی که او بفهمد برایش حرف بزنم، وقتی بخواهد اتفاقات را از چشمان مادرش ببیند.

...

یه قانون به نام حجاب اجباری داریم که طبق نظرسنجی‌ها تقریبا پنجاه درصد مردم بهش اعتراض دارن و خواستار لغوش هستن و درصد بیشتری هم بهش نقد دارن و خواستار اصلاحشن. ولی حکومت به دلایلی که من خبر ندارم اصرار داره این قانون رو نگه داره. مثل قانون حمل اسلحه تو آمریکا که شاید از این تعداد هم بیشتر مخالف داشته باشه ولی حاکمیت اون کشور حاضر نیست لغوش کنه. با این تفاوت که قانون حمل اسلحه هر سال صدها کشته به جا می‌ذاره. یعنی حاکمیت توی آمریکا پشت قانونی ایستاده که به مراتب از قانون حجاب، خطرناک‌تر و وحشیانه‌تره. این مقایسه برای توجیه خشونت پلیس و حکومت نیست. برای اینه که بدونیم ما از نظر رفتار حاکمیت، شرایط عجیب و غریبی نداریم. 

حالا برای تغییر این قانون باید تلاش کنیم و اعتراض خیابونی به شکل مسالمت‌آمیز یکی از شیوه‌های اعتراضه. هزار تا راه دیگه هم هست البته. اما مسئله تازه از اینجا شروع می‌شه که رسانه‌ها و بازی‌هاشون ما رو از شرایط‌مون به طور غیرطبیعی و اغراق‌آمیز سرخورده و ناامید می‌کنن و همین باعث انباشته شدن خشم خطرناکی درون ما می‌شه که وقتی قراره اعتراض کنیم، اصل خواسته‌مون رو فراموش می‌کنیم و به جنگ حاکمیت می‌ریم. یعنی هر بار به این نقطه می‌رسیم که فقط با تغییر حکومت به خواست‌مون می‌رسیم. حاکمیت هم که اولین هدفش حفظ خودشه، برای بقای خودش، ما رو به روش خشن سرکوب می‌کنه. و ما خشمگین‌تر می‌شیم و دفعه‌ی بعد خشن‌تر اعتراض می‌کنیم و... ما توی یه چرخه‌ی معیوب خشم و سرکوب میفتیم و خیلی وقت‌ها خواسته‌ی اصلی‌مون رو فراموش می‌کنیم.

برای این‌که از این چرخه بیرون بیایم خیلی مهمه که مدام به خودمون یادآوری کنیم که در کشوری با حاکمیت عجیب و غیرعادی و خشن‌تر از عموم کشورها زندگی نمی‌کنیم. نه قوانین غیرعادلانه‌مون از همه جای جهان بیشتره، نه رفتار پلیس‌مون از دیگران خشن‌تره. شرایطمون از نظر رابطه‌ی دولت و مردم، غیرطبیعی نیست هرچند خیلی بده. وقتی این خشم کاهش پیدا کنه و همیشه آماده‌ی انفجار نباشیم، می‌تونیم روش‌های مسالمت‌آمیز برای اعتراض و پیگیری مطالبات‌مون رو پیدا کنیم. این‌جوری بهانه به دست حاکمیت نمی‌دیم که سرکوب‌مون کنه. یا دست‌کم قدرت چانه‌زنی‌مون رو بالا می‌بریم. این کار بلافاصله جواب می‌ده؟ نه. ولی جواب می‌ده. ما خیلی از قوانین و شرایط غیرعادلانه رو تا زمانی که تبدیل به اعتراض خشن خیابونی نشدن تونستیم تغییر بدیم. ولی حواس‌مون به اون‌ها نیست. فقط این‌هایی به چشم‌مون میاد که به خشونت کشیده شدن و اتفاقا به همین دلیل به نتیجه‌ی خاصی هم نرسیدن.

...

حالا سه ماه از نوشتن این حرف‌ها گذشته و آن روزها مثل خیالی دور به نظر می‌رسند. هیچ چیز مثل قبل نیست اما هنوز هم اگر به همان بیست و نه شهریور برگردم، برای دخترم همان حرف‌ها را می‌گویم.

۱۴۰۱ آبان ۲۳, دوشنبه

تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی

سال ۷۶ رای‌اولی بودم و به امید براندازی به خاتمی رای دادم. سال ۸۰ با اکراه به او رای دادم چون به اندازه‌ی کافی برانداز (بخوانید اصلاح‌طلب) نبود. در دوران دانشجویی عضو هر گروه و نهادی بودم که می‌شد در آن‌ها علیه حاکمیت مبارزه‌ی سیاسی کرد. سال ۸۴ رای ندادم. حتی با کشیده‌شدن انتخابات به دور دوم و اجماع خیلی از همفکرانم روی رفسنجانی، رای ندادم. تحریمی بودم. آن سال‌ها در خمودگی و رکود گذشت، تا رسید به ۸۸. باز هم قصدم رای ندادن بود. بعد هم که با تلاش دوستانم راضی به رای دادن شدم، دلم با موسوی نبود. به نظرم به اندازه‌ی کافی با نظام زاویه نداشت و بعد که معلوم شد کروبی هم آمده -با تیمی که براندازتر از تیم موسوی به نظر می‌رسید- با خیال براندازی به او رای دادم. حتی به بچه‌های ستادش برای تبلیغات کمک می‌کردم. با فضایی که در ستاد غالب بود و با نظرسنجی‌های ساختگی شورانگیزشان، غرق در توهم بودیم که کروبی رای می‌آورد. موسوی هم نه، کروبی. همان که کل آراءش سیصد و خرده‌ای هزارتا بود. خب طبیعتا ما هم مثل طرفداران موسوی، دنبال رای‌مان بودیم. 
در بیشتر روزهای بعد از انتخابات در خیابان بودم، با شلوار شش‌جیب برای کارت تلفن و کلید و فندک و سیگار و روزنامه (برای سوزاندن و دفع احساس سوزش گاز اشک‌آور). موبایل در ساعت‌های اعتراض آنتن نمی‌داد و وسط معرکه باید تلفن عمومی پیدا می‌کردم و با مادرم تماس می‌گرفتم تا از نگرانی دربیاید. و شب که تلفن‌ها وصل بود، دوباره با خانه تماس می‌گرفتم و گزارش اتفاقات را به گوش پدرم می‌رساندم که از وقتی به یاد داشتم در انتظار رفتن جمهوری اسلامی بود و آن ماه‌ها چه به من و خواهرم افتخار می‌کرد. شب‌ها پای گزارش‌های وبلاگ آق بهمن بودیم و خبرهای بی‌بی‌سی فارسی که آن روزها داشت جایش را بین معترضان باز می‌کرد. فردا هم دوباره با مشت‌های گره‌کرده به خیابان می‌رفتیم و با صدای بلند و با آرزوی براندازی، مرگ بر دیکتاتور می‌گفتیم. من البته هیچ وقت علیه غزه و لبنان شعار ندادم. هیچ وقت با شعارهای توهین‌آمیز همراهی نکردم. هیچ وقت از آسیب به اموال عمومی دفاع نکردم. هیچ وقت حتی به پلیس بی‌احترامی نکردم (خیلی‌های دیگر هم همین‌طور بودند. اصلا کم‌تعداد نبودیم). با فهم آن موقعم که به شدت تحت‌تاثیر اصلاح‌طلبان، کانالیزه و هدایت شده بود و البته با مسئولیت شخصی خودم و نه از سر طرفداری، رهبر را دیکتاتور می‌دانستم و می‌خواستم او را از جایگاهش پایین بکشم. و خوب می‌دانستم اسم این خواست، براندازی است نه اصلاح‌طلبی. حالا هم خوب می‌فهمم که اصلاح‌طلبی اسم رمز براندازی بود و خواست اصیل و متین اصلاح، چه خائنانه توسط خیلی از به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان سوخت و به باد رفت. 
از اوایل دهه‌ی نود که شور جنبش فروکش کرده بود، ذره ذره سفری را شروع کردم به بخش‌های پنهان اتفاقات سیاسی و اجتماعی سی سال اخیر. آراء و عقاید اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان و ملی‌گرایان و معتدلان و براندازان را مرور کردم. مواضع‌شان را درباره‌ی اتفاقات روز، آزادی عقیده و بیان، اجزای مختلف حاکمیت، درباره‌ی رهبر و رییس‌جمهور، اختیارات و مسئولیت‌هایشان، سیاست خارجی، رویدادهای بزرگ جهانی، همه را با وسواس پیدا می‌کردم و مقایسه می‌کردم. و بعد، انسجام و یکپارچگی این مواضع در طول زمان و در دوران مسئولیت، و تفاوت بین این مواضع در دوران مسئولیت و بعد از آن را بررسی می‌کردم. درباره‌ی نگاهشان به فلسطین که برایم خط قرمز بود، نگاهشان به کشورهای منطقه، به تحریم‌ها، به منافع ملی، به اقتصاد، به اقتصاد که به عنوان یک بچه‌ی کارگر، تا سی سالگی اصلا به آن فکر نکرده بودم. اصلا نقش‌اش را در مناسبات جهان ندیده بودم. و بعد، تازه رسیدم به امپریالیسم ‌و استعمار و تاثیری که در شکل‌گیری مناسبات امروز جهان و مشخصا منطقه‌ی ما داشته و دارد و تغییرشکل‌هایی که در این صد سال پیدا کرده است.
در طول دهه‌ی نود، انگار تازه سرم را بلند کرده بودم و مسائل را از زاویه‌ای دیگر، از منظری بیرونی‌تر و بزرگ‌تر نگاه می‌کردم. کم کم داشتم از چارچوب‌های تنگ نزاع‌های داخلی بیرون می‌آمدم. انگار در پیدا کردن نسبتم با ایران و انقلاب و نظام سیاسی حاکم از یک طرف و نظم مسلط در جهان از طرف دیگر، در میانه‌ی یک سفر قهرمانی بودم و البته خیلی ساکت، خیلی گیج، خیلی ترسیده. هر چه بیشتر می‌گذشت، ترس از فهمیدن چیزهایی که نمی‌خواستم بپذیرم، جایش را به بغض می‌داد. بارها نشستم و به حال خودم و مردم و کشورم و قهرمانانش که تا آن سال‌ها عموم‌شان برایم ضدقهرمان بودند گریه کردم. در سال‌های پایانی دهه‌ی نود، بغض به خشم رسید. نیاز به در میان گذاشتن پیدا کردم ولی زبانم برای گفتن و دستانم برای نوشتن، کم می‌آورد. اصلا بلد نبودم برای دیگران بگویم چه می‌فهمم، چرا این‌جوری می‌فهمم، از کجا به اینجا رسیده‌ام. مثل بچه‌ای که زبانش برای بیان منظورش کفایت نمی‌کند و فریاد می‌زند. هنوز هم بلد نیستم و هنوز هم خشمگینم و تصور می‌کنم روزی آرام خواهم شد که از این لکنت عبور کنم و بتوانم با دیگران حرف بزنم. 
خلاصه که بعد از نزدیک یک دهه سرگردانی، جایی فرود آمدم که مشخصه‌ی اصلی‌اش که جرات و توان بیانش را دارم، برانداز نبودن و باور عمیق به اصلاح از درون است. با این‌که هنوز در سفرم ولی دیگر به نقطه‌ی آغاز برنمی‌گردم. دیگر برانداز نیستم اما نه به خاطر این‌که از براندازی ناامید شده‌ام یا امکانش را مهیا نمی‌بینم یا دیگر نقدی جدی به حاکمیت ندارم. با اشراف نسبی به ضعف‌ها، ناکارآمدی‌ها، صلب‌اندیشی‌ها، منفعت‌طلبی‌ها، خطاهای کوچک و بزرگ و فساد گسترده در حاکمیت، هم در سطح فردی و هم سیستمی، دیگر برانداز نیستم. بنابراین نه بی‌خبرم، نه جوزده، نه چشمانم را روی ظلم بسته‌ام، نه نقدهایم را فراموش کرده‌ام و نه روحیه‌ی حق‌طلبی‌ام را از دست داده‌ام. اینجا ایستاده‌ام چون با فهمی که از سازوکار جهان دارم، تا اطلاع ثانوی، تا رسیدن به فهمی تازه، جای درستی می‌دانمش. هزینه‌ای هم که برایش می‌دهم بی‌اعتبار شدن پیش خانواده و دوستان و همکاران و آشنایان است. مهم نیست؟ چرا، برای من که خیلی مهم است. من آدم مهرطلبی‌ام. دلم می‌خواهد همیشه مورد محبت و تایید باشم. از تایید شدن انگیزه‌ و شور زندگی می‌گیرم و واقعا رنج می‌برم از این بی‌مهری و بی‌توجهی یا مورد خشم و غضب و انتقاد قرار گرفتن. به خصوص این‌که به چیزی ماورایی هم باور ندارم تا در آن بیاویزم. ناظری، شاهدی که بتوانم در لحظه‌های تنهایی، حضورش را فرابخوانم و قوت‌قلب بگیرم. راستش این روزها فکر می‌کنم یکی از کارکردهای دین‌داری، جسارت همرنگ نشدن با اکثریت از ترس تنهایی و بی‌آبرویی و انگشت‌نما شدن است. ولی چاره چیست. واقعیت امروز زندگی من هم این است.

۱۴۰۱ آبان ۷, شنبه

که جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

این‌ها رو برای مخاطبان خشمگینم توی اینستاگرام نوشتم. نمی‌دونم فایده‌ی این نوشتن‌ها چیه. اتفاقات تلخ بدون این‌که مهلت بدن هضم‌شون کنیم، پشت هم در حال رخ دادنن. کابوسی که یه روزی از واقعیت فاصله داشت، حالا خیلی نزدیک شده و من دیگه بلد نیستم امیدوار باشم.

...

فعالیت سیاسی من توی دنیای مجازی کارکرد مشخصی داره. برای آسودگی وجدان خودم یا کف‌زدن دیگران یا سربلندی در پیشگاه باریتعالی فعالیت نمی‌کنم. اگر درباره‌ی موضوعات دیگه‌ای مثل جنگ افغانستان و اوکراین و باقی بلاهایی که غرب سر جهان آورده هم، این طور همه‌ی رسانه‌ها به صورت شبانه‌روزی و بی‌وقفه مشغول "اطلاع‌رسانی" بودن من دیگه نیازی نمی‌دیدم کاری بکنم. یا اگه مخاطبان من افراد وابسته به حکومت بودن که از اشتباهات حاکمیت دفاع می‌کردن، ضروری می‌دیدم در اعتراض بهشون فعالیت کنم. من از وقتی چشم باز می‌کنم و فقط توی اینستاگرام می‌چرخم، با اطلاعات راست و دروغ بی‌شماری که همه در وصف جنایات جمهوری اسلامی هستن مواجهم و نه‌تنها هیچ دلیلی نمی‌بینم که این خط رو ادامه بدم، که تن دادن بهش رو خطرناک می‌دونم. چرا خطرناک؟

- وقتی اعتراضات به این سرعت به سمت خواست براندازی می‌رن، اعتبارشون رو برای من از دست می‌دن. نه فقط به خاطر این‌که حضور محسوس و نامحسوس دولت‌های متخاصم و نیروهای تجزیه‌طلب و بقیه رو حس می‌کنم، بلکه به این دلیل روشن که زبان منتقدان واقعی و مطالبه‌گرانی که عمیقا می‌خوان تغییری در وضعیت کشور ایجاد بشه کوتاه می‌کنن و کشور رو برای مدت نامعلومی وارد تنش و بحران می‌کنن. بله، من برای مردم "هم" در بی‌ارزش شدن جون هم‌وطنانشون مسئولیت قائل‌ام.

- درباره‌ی اتفاقاتی که توی خاورمیانه میفته، یا درست‌تر بگم اتفاقاتی که توی کشورهایی میفته که غرب باهاشون دشمنی داره، تجربه‌ی تاریخی نشون داده که در اغلب موارد اطلاعاتی که بلافاصله منتشر می‌شن دروغن یا احتمال دروغ بودنشون بالاست. همون‌طور که سلاح کشتارجمعی داشتن عراق دروغ بود و حمله‌ی شیمیایی دولت سوریه به مردم خودش دروغ بود. همون‌طوری که تعداد زیادی از اتفاقات این روزها که به عنوان جنایت حاکمیت دست‌به‌دست می‌شه دروغه. من دیگه تصمیم ندارم مثل اعتراضات بعد از انتخابات ۸۸ به جوی بپیوندم که بدون مستندات روشن، جامعه رو دوقطبی می‌کنه و به راحتی می‌تونه ثبات کشور رو که زیربنای لازم برای رفاه و آزادیه به هم بریزه.

- درهم‌آمیزی اطلاعات درست و غلط و مشخص شدن نادرستی خیلی از گزاره‌هایی که ناگهان توی دنیای مجازی برجسته می‌شن، مثل نادرستی اعداد و ارقام مربوط به کشته‌های اعتراضات، به تدریج آدم‌ها رو نسبت به واقعیات، بی‌تفاوت و کرخت می‌کنه و مهم‌تر این‌که امیدشون به تغییر رو از بین می‌بره. لازم به یادآوری نیست که جون یک آدم هم ارزشمنده. و جون همه به یک اندازه ارزشمنده، چه فارس مرکزنشین باشه چه بلوچ و کرد نزدیک مرزنشین، ولی همه می‌دونیم که توی میزان خشم ما و توی امیدمون به تغییر، هم تعداد مهمه و هم چگونگی کشته‌شدن. و این چیزیه که توی اعتراضات این دوره به شدت روش سرمایه‌گذاری شده. هیولای بی‌شاخ و دمی از حکومت ساخته شده که فقط با نابودیش می‌شه به سعادت رسید.

- وقتی همه‌ی اتفاقات تلخِ پیرامون یه موضوع به صورت فله‌ای به حکومت نسبت داده می‌شه، دست بخش سرکوبگر حاکمیت برای جنایات بیشتر در موقعیت‌های بعدی باز می‌شه. اعتراض فله‌ای یعنی دادن مجوز برای سرکوب فله‌ای. یعنی باز کردن مسیر خشونت. یعنی بازی با آتش. غلط کرده حکومت که ما رو عصبانی کرده؟ بله غلط کرده. اصلا از حکومت بدمون میاد و دلمون خنک می‌شه هر چه فریاد داریم سر جمهوری اسلامی بزنیم؟ بسم‌الله. بزنید. فقط با کسی که مثل شما فکر نمی‌کنه کاری نداشته باشید. همه‌ی امکان من برای موضع‌گرفتن همین اکانت اینستاگرامه و هیچ امیدی به شنیده شدن و هیچ توهمی درباره‌ی اثرگذاری ندارم. برای نپکیدن می‌نویسم. لطفا به پست‌ها و استوری‌های من که می‌رسید، به قول اون شاعر گوشه‌گیر مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من.

۱۴۰۱ مهر ۲۹, جمعه

نوشته: 
«...خبر مرگت اصلا نمی دونم الان چه نوع تفکری داری... بیا اقلا تو یه فضایی که بشه بگو چه کوفتی هستی، چرا الان اینجوری فکر می کنی. پیرو چه نحله ی فکری هستی الان؟ کمونیستی؟ اصلاح طلبی؟ اصول گرایی؟ ایران شهری؟ ملی گرایی؟ یا هیچ کدوم نیستی. بگو اون دهن لامصبو وا کن چهار تا کلمه عین آدم حرف بزن. ای مرده شور اون مدیریت خشمتو ببرن که فقط بلدی برینی به هیکل آدما به جای اینکه عین آدم بگی الان چجوری فکر می کنی...»
...
پس هنوز دوستیم.

۱۴۰۱ مهر ۱۷, یکشنبه

این روزها تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که با وجود اختلاف‌نظرهای فاحشی که با عموم اطرافیانم دارم، با وجود خشمی که از مواضع خیلی‌هایشان دارم، از گروهی خارج نشوم، کسی را از دنیای عاطفی‌ام بیرون نکنم، روابط محبت‌آمیزم با دیگران را به یاد بیاورم و پیوندهای دوستی و خویشی‌ام را، حتی اگر شده فقط در دنیای روانی‌ام، زنده نگه دارم. تلاش می‌کنم دوستی که مواضعش را ناروا می‌دانم، خویشاوندی را که در نقطه‌ی مقابلم ایستاده درک کنم. می‌دانم، شک ندارم قدم بعدی این پروژه نفرت از یکدیگر است. با تمام وجود تلاش می‌کنم متنفر نشوم. و حتی اگر در توانم باشد دوست بدارم. دیگر نمی‌شود حرف زد یا با هم به نقطه‌ی مشترک رسید. دست‌کم الان نمی‌شود. الان چیزی که مهم است دوست داشتن است، متنفر نبودن است، درک چگونگی رسیدن به این نقطه‌ی تاریک است. خیلی سخت است ولی نشدنی نیست. 

۱۴۰۱ مهر ۲, شنبه

این روزها برای کسانی مثل من که هم به قانون غیرعادلانه‌ی حجاب اعتراض دارند و هم دلشان برای امنیت و یکپارچگی ایران می‌تپد روزهای جان‌فرسایی است. گاهی غبطه می‌خورم به آن‌ها که جان‌شان را در دست گرفته‌اند و به خیابان رفته‌اند و احتمالا با خود می‌گویند هر چه بادا باد. من نمی‌توانم. دلم می‌خواست به کسانی که به مرگ مهسا امینی، گشت ارشاد و حجاب اجباری معترض‌اند بپیوندم ولی خیلی زود همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت و از خیابان ناامیدم کرد. من نمی‌توانم کشورم را به ورطه‌ی جنگ داخلی و سقوط بکشانم و دلم را خوش کنم که هر اتفاقی بیفتد از اینی که هست بهتر است. در این اعتراض میلی به اصلاح وضع موجود نمی‌بینم. دست‌کم در صدای غالب، در صدایی که تصاویر خیابان منتقل می‌کنند، نمی‌بینم و وحشت‌زده‌ام از پایان این روزها. از سرکوب شدید و ناامیدی عمیق، و خشمی که به خانه‌ها می‌رود برای تولید نفرت در تک‌تک جان‌های از خیابان‌برگشته. و درسی که قرار است بچه‌ها بیاموزند، افتادن در دور باطل خشونت و سرکوب. دلم خون است.

۱۴۰۱ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

ز صلح من چه آید

چه آن سال‌ها که کار پیوسته‌ام معلمی بود و چه الان که کلاس‌های پراکنده دارم، وقت بحران‌های اجتماعی که بخش بزرگی از جامعه را درگیر کرده‌اند و می‌دانم بچه‌ها با قرار گرفتن وسط گفتگوهای بزرگ‌ترها یا با شنیدن اخبار و پیگیری صفحات مجازی در معرض بحران‌اند، فرصتی پیش میاورم تا با هم صحبت کنیم. هم در جریان احوال و دغدغه‌هایشان قرار می‌گیرم و هم این گفتن و شنیدن را مثل ابزاری شفابخش به خدمت می‌گیرم تا بتوانیم بر جریانی که درونمان به راه افتاده مسلط شویم، درست فکر کنیم و نگاه انتقادی‌مان را از گزند هیجاناتی که به این طرف و آن طرف هل‌مان می‌دهند مصون نگه داریم. موضوع بحرانی این روزها مرگ غم‌انگیز دختر جوان سقزی است و در کلاس کتابخوانی به فصل جنگ و صلح* رسیده‌ایم. به باور نویسندگان، برای صلح باید پیوسته تلاش کرد و یکی از مهم‌ترین کارها برای مراقبت از صلح، مبارزه با بی‌عدالتی‌هایی است که سبب جنگ و خشونت می‌شوند. از بچه‌ها پرسیدم درباره‌ی اتفاقی که در چند روز گذشته رخ داده شنیده‌اند یا نه. همگی در جریان بودند. کمی درباره‌ی شنیده‌ها و برداشت‌هایشان صحبت کردند. پرسیدم چقدر فکر می‌کنند این اتفاق نمونه‌ای از آن بی‌عدالتی‌هایی است که می‌تواند موجب خشونت یا جنگ شود. گفتند همه از این اتفاق عصبانی‌اند و با هم بحث می‌کنند. هرکس درباره‌ی دلیل آن نظری دارد و حرف بقیه را قبول ندارد. ممکن است بین آدم‌ها دعوا و درگیری پیش بیاید. حتی ممکن است به زد و خورد بکشد. همه‌شان نگران خشمی بودند که اطرافشان حس می‌کردند. نگران درگیری مردم با هم و با پلیس بودند و حتما نگران آسیب دیدن خود و خانواده‌هایشان. پرسیدم به نظرشان با این بی‌عدالتی چگونه می‌شود مبارزه کرد تا آن‌طور که کتاب گفته، به خشونت منتهی نشود. گفتند باید آدم‌ها بتوانند خشم‌شان را در فضای مجازی بروز بدهند تا آرام شوند و دلشان نخواهد در کوچه و خیابان با هم دعوا کنند. پرسیدم بعد از این‌که آرام شدند چه کار می‌توانند بکنند تا اعتراض‌شان شنیده شود و چنین اتفاقی تکرار نشود. پیشنهادهایی درباره‌ی اعتراض‌های مسالمت‌آمیز دادند. اما به‌وضوح، چیزی که برایشان اولویت داشت، آرام شدن جو خشمگینی بود که آزارشان می‌داد. امنیت عاطفی‌شان به هم ریخته بود و به دنبال برگرداندن اوضاع به حالت عادی بودند. دلم برایشان پر پر شد. مدت‌هاست اوضاع، زود از حالت عادی خارج می‌شود و این طفلکان بی‌گناه از بحرانی به بحران دیگر پرت می‌شوند. در جای جای فصل جنگ و صلح کتاب که برای کودکان اروپایی نوشته شده - و نه کودکانی وسط پایگاه‌های نظامی بیگانه - حرف از مراقبت از صلح است. حرف از این است که اگر حواسمان نباشد، اگر تصور کنیم در کشور ما دیگر قرار نیست جنگ شود، ممکن است صلح از دری خارج شود و جنگ داخل. آتش خشم که باد بخورد، لحظه به لحظه گسترده‌تر می‌شود. بچه‌ها این را خوب می‌فهمند. در همین سال‌های کمی که از عمرشان گذشته، شعله‌های کوچک آتش را دیده‌اند و بزرگ‌ترهایی را که روزبه‌روز خشمگین‌تر می‌شوند. آن‌ها نگران‌اند آتشی که روشن شده به این سادگی خاموش نشود. حق هم دارند.

*کتاب «چگونه دنیا را متحد کنیم»، انتشارات آسمان خیال