۱۴۰۲ شهریور ۶, دوشنبه

نگاهی به ویژگی‌های خاص سریال‌سازی ایرانی

این یادداشت را برای مجله‌ی میدان آزادی نوشتم.

...

در مقایسه با فیلم، سریال پدیده‌ای متأخر است. در حالی که وجود یک سالن سینما حتی در یک شهر، ساخت یک فیلم سینمایی را توجیه می‌کند، سریال‌سازی نیازمند مخاطب عمومی است و از زمانی رونق گرفته که تلویزیون وارد خانه‌های عموم مردم شده است. در ایران، این اتفاق بعد از انقلاب رخ داد. اگرچه در اواخر دهه‌ی چهل و در طول دهه‌ی پنجاه هم سریال‌هایی تولید می‌شدند، ولی سریال‌سازی ایرانی را باید محصول انقلاب و حضور گسترده‌ی تلویزیون در زندگی ایرانیان دانست. بنابراین شرایط سیاسی و فرهنگی کشور در سال‌های بعد از انقلاب و ارزش‌های حاکم بر جامعه‌ی پساانقلابی، بر ریل‌گذاری در مسیر تولید سریال تأثیر غیرقابل انکاری داشته است.

از آنجایی که سریال‌ها از اساس به‌عنوان کالاهای فرهنگی-رسانه‌ای دنیای سرمایه‌داری شناخته شده و همواره بخش مهمی از صنعت سرگرمی و ترویج‌دهنده‌ی ارزش‌های حاکم بر دنیای غرب بوده‌اند، در عموم کشورهای هم‌سو با سرمایه‌داری، فضا و فرهنگ مشابهی بر آن‌ها حاکم است. در ایران اما هم‌سرنوشتی انقلاب و سریال‌سازی، مسیر تازه و متمایزی را رقم زد که باعث شد سریال‌سازی ایرانی، خواسته یا ناخواسته، شکل و شمایل و رنگ و بوی خاص خودش را پیدا کند. مهم‌ترین تأثیری که انقلاب روی جریان غالب در فرهنگ سریال‌سازی گذاشت، رها کردن اذهان سازندگان از ارزش‌های سرمایه‌دارانه و نگاه کالایی و مصرفی به روابط و مناسبات فرهنگی است. در سال‌های پس از انقلاب و با بستری که علیه ارزش‌های سرمایه‌داری ایجاد شده بود، فرصت و فراغت بی‌نظیری در تاریخ فرهنگی کشور پدید آمد که در عرصه‌ی سریال‌سازی، به‌خاطر دولتی بودن تلویزیون و عدم وابستگی مالی سازندگان به مخاطب، دست‌کم تا اوایل دهه‌ی نود ادامه پیدا کرد. در این دوره، با شور و اشتیاقِ برآمده از فرهنگ جهاد و میل به ساختن و آبادانی کشور، سریال‌سازان هم بهترینِ آنچه که در چنته داشتند رو کردند و شاهکارهایی خلق شد که در تاریخ سریال‌سازی ایران جاودانه شدند. از طرف دیگر، ارزش‌های حاکم بر فضای فیلم و سریال با ارزش‌های برآمده از انقلاب جایگزین شدند؛ ارزش‌هایی مثل عدالت‌خواهی، آزادگی، استقلال‌طلبی، هویت‌جویی، میهن‌دوستی و عشق و علاقه به ریشه‌ها و سرچشمه‌های فرهنگی. در چنین فضایی بود که سریال‌هایی تاریخی چون «هزاردستان»، «سربداران»، «افسانه‌ی سلطان و شبان»، و در سال‌های بعد «امام علی»، «روزی روزگاری»، «کیف انگلیسی»، «روزگار قریب»، و سریال‌هایی معاصر مانند «وضعیت سفید»، «همسران»، «خانه‌به‌دوش»، «سه‌درچهار» و نمونه‌های ماندگار دیگر ساخته شدند. ویژگی مشترک همه‌ی این سریال‌ها این بود که با هدف پر کردن کنداکتور تلویزیون یا به‌عنوان بخشی از چرخه‌ی تولید کالا در صنعت فرهنگ تولید نشده بودند. تک‌تک‌شان بهترین تلاش سازندگان‌شان برای بازنمایی بخش‌هایی از فرهنگ دیروز و امروز کشور بودند.

در سریال‌های تاریخی درخشان، سازندگان با امانت‌داری و دقت تحقیقی بسیار و با استفاده از زبان و ادبیاتی شایسته‌ی داستان‌های تاریخی، سبک زندگی گذشتگان‌، آداب و رسوم و ارزش‌های فرهنگی‌ آن‌ها، شکل و شمایل ظاهری‌شان و دغدغه‌ها و مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دوران‌ گذشته را به تصویر کشیده‌اند. عموم این سریال‌ها یا با الهام از رخدادهای واقعی یا با ساختن جهانی کاملاً داستانی ولی مبتنی بر شواهد واقعی، در تلاش‌اند علاوه بر بازنمایی گذشته، بین دیروز و امروز پیوند برقرار کنند. پیوندی که حافظه‌ی جمعی‌مان را بیدار می‌کند تا به یاد بیاوریم از کجا آمده‌ایم، قبلاً چگونه فکر و احساس می‌کرده‌ایم، جهان آرزوهامان چه شکلی بوده، مسیر گذشته تا امروز را چگونه طی کرده‌ایم و حالا از زندگی چه می‌خواهیم. این دسته از سریال‌ها، نه فقط به‌خاطر بازنمایی گذشته و کمک به ساختن هویت جمعی و تقویت عرق ملی و میهنی است که اهمیت دارند، بلکه به‌خاطر الهام‌بخشی در ساختن مسیر پیش رو، مهم و حیاتی‌اند. آن‌ها فرصت‌هایی مغتنم فراهم می‌کنند تا به‌صورت نیابتی، آن دوره‌هایی از تاریخ‌مان را تجربه کنیم که با مصائب کوچک و بزرگ دست‌به‌گریبان بوده‌ایم، برای پایان‌دادن به یکه‌تازی اجنبی در خاک‌مان مبارزه کرده‌ایم، مقهور شکست و سرمست پیروزی شده‌ایم، به هم خیانت کرده‌ایم، وحدت‌مان را از دست داده و دوباره یکپارچه شده‌ایم و آهسته و پیوسته، تا امروز آمده‌ایم. آن‌ها به یادمان می‌آورند که خون دل‌ها خورده‌ایم تا امروز به‌عنوان یک ملت زندگی کنیم. علاوه بر این‌ها، اتکای این سریال‌ها به زبان و ادبیات فارسی، از جمله اقتباس از قصه‌ها و داستان‌های ایرانی، استفاده‌ی به‌جا از نمادپردازی و بیان تمثیلی و استعاری، در کنار فیلم‌نامه‌های قوی، شخصیت‌پردازی‌های درخشان و موسیقی‌های به‌یادماندنی، آن‌ها را از چنان عمق و غنایی برخوردار کرده که تماشای‌شان می‌تواند حظ زیبایی‌شناسانه و ادیبانه هم داشته باشد و چه‌بسا تسهیل‌کننده‌ی ارتباط مخاطبان با زبان و ادبیات فارسی و هنر ایرانی باشد. البته این متکی بودن به فرهنگ و هنر و ادبیات فارسی، خاص سریال‌های تاریخی نیست و در سریال‌های خوب معاصر هم ادامه پیدا کرده است.

در سمت دیگر، سریال‌های معاصر ماندگار، با زبان جدی یا طنز، به زندگی اینجا و اکنون مردم معمولی می‌پردازند. در عموم این سریال‌ها محوریت با خانواده است، اما نه خانواده‌های عجیب و غریب و دور از دسترس و حسرت‌بر‌انگیز، بلکه خانواده‌هایی با شخصیت‌های آشنا برای عموم مخاطبان تلویزیون و طبیعتاً قابل هم‌ذات‌پنداری. در این سریال‌ها، هم روابط و تعاملات جاری در زندگی عموم مردم به نمایش درآمده –از مسائل زن و شوهری گرفته تا دعواهای خواهر و برادری و چالش‌های مالی و اقتصادی- و هم با استفاده از نمادپردازی به موضوعات روز سیاسی و اجتماعی پرداخته شده است. فضایی که این سریال‌ها ساخته‌اند، این امکان را به مخاطب می‌دهد تا با هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌های عموماً خاکستری داستان‌ها، در کنار سرگرم شدن، از فشار ناشی از مشکلات زندگی که به‌تنهایی به دوش می‌کشد کم کند و با دیدن خود در آینه‌ای که سریال در مقابلش قرار داده، به راه‌هایی برای بیرون رفتن از شرایط نامطلوب بیندیشد. این سریال‌ها زوج‌هایی را نشان می‌دهند که همه‌ی آنچه که بین‌شان جریان دارد دروغ و خیانت نیست؛ زن و شوهر در عین درگیری و مجادله، همدیگر را دوست دارند و برای بهبود زندگی فرزندان‌شان تلاش می‌کنند. زن‌هایی را نشان می‌دهند که ابژه‌ی جنسی و کالای مصرفی نیستند، اسیر دوگانه‌ی «زن باید در خانه بماند» یا «زن باید شاغل باشد» نشده‌اند، کلیشه‌ای نیستند و هر کدام به روش خودشان در تلاش‌اند بین مسئولیت‌های مختلف تعادل برقرار کنند. مردانی را نشان می‌دهند که در کشمکش سنت و تجدد، رابطه با همسر و فرزند و مسئولیت‌های خانوادگی و اجتماعی را سروسامان می‌دهند، زبان‌شان هرز نیست و با ناسزا و بیان جنسی کسب جذابیت نمی‌کنند. افرادی را نشان می‌دهند که احساس تعلق مذهبی دارند، مثل عموم ایرانی‌ها خدا و پیغمبر سرشان می‌شود و در بند حلال و حرام‌اند؛ هرچند گاهی هم بی‌توجه‌اند و بی‌مبالات. خلاصه اینکه شخصیت‌های این سریال‌ها نه فرشته‌اند، نه شیطان. رفتارها و انتخاب‌های‌شان نه چنان غیراخلاقی است که به مخیله‌ی مخاطبان هم خطور نکند، نه آن‌چنان پارسا و درستکارند که انگار از آسمان به زمین افتاده باشند. حتی موقعیت‌های طنز در سریال‌های خوب کمدی هم به دور از لودگی، شوخی‌های سخیف و رفتارهای زننده‌اند. ناگفته نماند که بخشی از این بازنمایی‌های پاکیزه، ناخواسته و حاصل ممیزی‌های حاکمیتی درباره‌ی پوشش زن، روابط زن و مرد و به‌کارگیری زبان و گفتار تمیز است.

بازنمایی هنرمندانه‌ی این زندگی‌های معمولی و نشان دادن رنج و مشقت و تلاش آدم‌های معمولی در سریال‌های معاصر، در کنار پرداختنِ دقیق به دوره‌های تاریخی و اسطوره‌های فرهنگی در سریال‌های تاریخی، که هر دو از نقاط درخشان کارنامه‌ی سریال‌سازی ایرانی‌اند، تأثیر چشمگیری در عمق بخشیدن به احساس تعلق ملی و برانگیختن اراده برای ساختن کشور دارد؛ تأثیری که گزافه نیست اگر بگوییم تنها از عهده‌ی سریال‌ها برمی‌آید و فرهنگ سریال‌سازی ایرانی تا اوایل دهه‌ی نود، به‌خوبی از پس آن برآمده است. اما دنیای سرمایه‌داری هم دست روی دست نگذاشته و پرقدرت و پرشتاب در تلاش است تا با تولید و صدور سریال‌هایی که ارزش‌های جهانی‌شده‌ی غربی را ترویج می‌دهند، ذائقه‌ی سازندگان و مخاطبان سریال‌ها را دست‌کاری کند و هر آنچه رؤیای تحققش را دارد، در قالب سریال‌های جذاب و دنبال‌کردنی وارد زندگی‌های مردم کند. به نظر می‌رسد این موج به ایران هم رسیده و از اواسط دهه‌ی نود، مقاومت سریال‌سازان ایرانی مقابل ضربات بنیان‌کن آن درهم ‌شکسته است. تا آنجا که بخش قابل توجهی از سریال‌های سال‌های اخیر، حول‌وحوش درگیری‌های مالی و اقتصادی، تعاملات اجتماعی غیراخلاقی تکان‌دهنده و سبک زندگی‌های مبتنی بر ظاهر و پول و مناسبات مبتذل جنسی شکل گرفته‌اند. این تغییر فقط در حوزه‌ی مضمون و محتوا نیست و در کیفیت ساخت سریال‌ها هم نمایان‌گر این است که سازندگان هم دیگر چندان دل به کار هنری نمی‌دهند و مناسبات تجاری بر همه چیز می‌چربد. استفاده از پارامترهایی چون زندگی‌های لاکچری حسرت‌برانگیز، پوشش و آرایش‌های آن‌چنانی و رفتارهای غیراخلاقی عجیب و غریب شخصیت‌‌ها، روابط مثلثی و بر مبنای منافع، به‌اندازه‌ی کافی جذابیت دارند که دیگر نیازی به زحمت نوشتن فیلم‌نامه‌ی خوب و شخصیت‌پردازی درست و بازیگری قابل باور نباشد. به همین دلیل، برخلاف سریال‌های دهه‌های گذشته که امضای ایرانی داشتند، درباره‌ی عموم سریال‌های پرمخاطب سال‌های اخیر تلویزیون، به‌سختی می‌توان به‌غیر از محدودیت‌های ناشی از ممیزی، تفاوتی بین این قسم سریال‌های ایرانی با نمونه‌های مشابه ترکی و کره‌ای یافت.

۱۴۰۲ تیر ۲۱, چهارشنبه

گرمیِ دل‌های به‌هم‌پیوسته

دلتنگم. دلتنگ همه‌ی روزهایی که در جمع گذشت. دلتنگ جماعت‌ام. جمع‌هایم، یکی یکی، در بحران‌های کوچک و بزرگی که از سر گذراندیم متفرق شدند. دیگر توان جمع‌شدن در خودم نمی‌بینم. نه جمع‌شدن با رفقای گذشته -چراکه جمع‌شدن یک اتفاق فیزیکی نیست. باید روحی یگانه، احساسی مشترک، جمع را دربرگرفته باشد- و نه جمع‌شدن با آدم‌های تازه -چراکه آشناییْ شور و خطرپذیری جوانی می‌خواهد. در میانسالی دیگر محافظه‌کار شده‌ام. ظرفیت پیوستن و گسستن‌ام تکمیل شده است. 

دلتنگ همه‌ی لحظه‌هایی‌ام که بین من و دیگران چیزی جریان داشت. لحظه‌هایی که جمعی، هرچقدر هم کوچک، شکل می‌گرفت و پیوندی بین‌مان برقرار می‌شد. حضور بود و کلمه و تاریخ. تاریخ پشت سر، که با هم یا بی‌ هم سپری کرده بودیم و حالا فهمی از آن لحظه‌ی سپری‌شده را، در حضور هم و با هم در میان می‌گذاشتیم. تاریخ فردی و جمعی. گذشته‌ی شخصی و اجتماعی. دردی مشترک. تجربه‌ای درونی. یا حتی گفتگویی بی‌تاریخ. از آب‌وهوا، از مشغله‌های روزمره. اما با دانستن این‌که زیر کلمات، اتصالی برقرار است.

این روزها به ادبیات فکر می‌کنم. به رمان. به پناه بردن به رمان برای پیوستن به جمع. سال‌هاست، پراکنده و منقطع، جستجوی پروست را می‌خوانم. جستجو پر از جماعت است. پر از گردهمایی‌ آدم‌هاست. این روزها که به جلد آخر رسیده‌ام و بحران جماعت‌ام بالا زده، فکر می‌کردم جستجو باید رمان خوبی برای درد بی‌جماعتی می‌بود. ولی نیست. جمع‌های جستجو پر از تنهایی‌اند. در جستجو کمتر لحظه‌ای است که جمعی شکل بگیرد و بین راوی و دیگری یا دیگران، پیوندی برقرار شود. جستجو روایت تنهایی در جمع است. اما جمعی که من گم‌اش کرده‌ام، تنهاکننده نیست. پیونددهنده است. شاید باید در بین داستان‌های ایرانی بگردم. یا داستان‌هایی از فرهنگ‌هایی هم‌جنس فرهنگ خودمان. فرهنگ‌هایی که هنوز جماعت را گم نکرده‌اند. که هنوز می‌دانند جمعْ گوهر است. جمع گردهمایی تن‌ها نیست. پیونددهنده‌ی دنیاهای درونی‌ست.

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

مادرم ریحان می‌چیند

بعد از سپری شدن ایام شباب و فروکش کردن تب فمینیسم، سال‌ها بود که دیگر زن بودن و فراز و فرودهایش جزو موضوعات اصلی زندگی‌ام نبود. با فهم خودم از زنانگی و حواشی‌اش خوش بودم و انگار رفته بودم مرحله‌ی بعد. کاری هم با هیاهوی بیرون نداشتم، نه هیاهوی فمینیست‌ها و نه آنتی‌فمینیست‌ها. غافل از این‌که مادر بودن را از زن بودن حذف کرده بودم و با پاک کردن این صورت‌مسئله‌ی بسیار چالش‌برانگیز، حالِ بچه‌زرنگی را داشتم که شب قبل از امتحان، جواب سوالات را پیدا کرده و خیالش بابت فردا راحت است. یک جور سرخوشی پنهانی داشتم. مدتی‌ست فکر می‌کنم زن بودن بدون مادر بودن، شبیه هیچ بودن مقابل هست بودن است. تا قبل از این، مادری را امری انتخابی می‌دانستم. تصور می‌کردم آدم می‌تواند تصمیم بگیرد مادر نشود. الان فکر می‌کنم زنْ مادر است. مادری جوهر زنانگی است. اگر فعلیت پیدا نکند، زنانگی ابتر می‌ماند. البته که هیچ تقدس و الهیاتی پشت این حرف نیست. با این فهم تازه، زنانگی دوباره پا به میدان گذاشته و به باقی بحران‌های میانسالی اضافه شده است.

۱۴۰۱ دی ۹, جمعه

دل و جان فدای رویت

این‌ها را بیست و نه شهریور، چند روز بعد از شروع اعتراضات و زمانی که خیابان‌ خشن شده بود، برای دوستان چندین و چندساله‌ای که طوفان‌های بزرگی را کنار هم پشت سر گذاشته بودیم ولی طوفان اخیر از هم جدایمان کرد، در گروه مجازی‌مان که چندین سال آنجا با هم حرف می‌زدیم ولی در هفته‌ی دوم اعتراضات اخیر از هم پاشید، نوشتم. صحبت از بچه‌ها بود و چگونگی در میان گذاشتن اتفاقات خیابان با آن‌ها. من هم خطاب به دخترِ نداشته‌ام نوشتم. در نبردهای حق و باطلی که در ذهنم به راه می‌افتند، برایم مهم است بتوانم با زبانی که او بفهمد برایش حرف بزنم، وقتی بخواهد اتفاقات را از چشمان مادرش ببیند.

...

یه قانون به نام حجاب اجباری داریم که طبق نظرسنجی‌ها تقریبا پنجاه درصد مردم بهش اعتراض دارن و خواستار لغوش هستن و درصد بیشتری هم بهش نقد دارن و خواستار اصلاحشن. ولی حکومت به دلایلی که من خبر ندارم اصرار داره این قانون رو نگه داره. مثل قانون حمل اسلحه تو آمریکا که شاید از این تعداد هم بیشتر مخالف داشته باشه ولی حاکمیت اون کشور حاضر نیست لغوش کنه. با این تفاوت که قانون حمل اسلحه هر سال صدها کشته به جا می‌ذاره. یعنی حاکمیت توی آمریکا پشت قانونی ایستاده که به مراتب از قانون حجاب، خطرناک‌تر و وحشیانه‌تره. این مقایسه برای توجیه خشونت پلیس و حکومت نیست. برای اینه که بدونیم ما از نظر رفتار حاکمیت، شرایط عجیب و غریبی نداریم. 

حالا برای تغییر این قانون باید تلاش کنیم و اعتراض خیابونی به شکل مسالمت‌آمیز یکی از شیوه‌های اعتراضه. هزار تا راه دیگه هم هست البته. اما مسئله تازه از اینجا شروع می‌شه که رسانه‌ها و بازی‌هاشون ما رو از شرایط‌مون به طور غیرطبیعی و اغراق‌آمیز سرخورده و ناامید می‌کنن و همین باعث انباشته شدن خشم خطرناکی درون ما می‌شه که وقتی قراره اعتراض کنیم، اصل خواسته‌مون رو فراموش می‌کنیم و به جنگ حاکمیت می‌ریم. یعنی هر بار به این نقطه می‌رسیم که فقط با تغییر حکومت به خواست‌مون می‌رسیم. حاکمیت هم که اولین هدفش حفظ خودشه، برای بقای خودش، ما رو به روش خشن سرکوب می‌کنه. و ما خشمگین‌تر می‌شیم و دفعه‌ی بعد خشن‌تر اعتراض می‌کنیم و... ما توی یه چرخه‌ی معیوب خشم و سرکوب میفتیم و خیلی وقت‌ها خواسته‌ی اصلی‌مون رو فراموش می‌کنیم.

برای این‌که از این چرخه بیرون بیایم خیلی مهمه که مدام به خودمون یادآوری کنیم که در کشوری با حاکمیت عجیب و غیرعادی و خشن‌تر از عموم کشورها زندگی نمی‌کنیم. نه قوانین غیرعادلانه‌مون از همه جای جهان بیشتره، نه رفتار پلیس‌مون از دیگران خشن‌تره. شرایطمون از نظر رابطه‌ی دولت و مردم، غیرطبیعی نیست هرچند خیلی بده. وقتی این خشم کاهش پیدا کنه و همیشه آماده‌ی انفجار نباشیم، می‌تونیم روش‌های مسالمت‌آمیز برای اعتراض و پیگیری مطالبات‌مون رو پیدا کنیم. این‌جوری بهانه به دست حاکمیت نمی‌دیم که سرکوب‌مون کنه. یا دست‌کم قدرت چانه‌زنی‌مون رو بالا می‌بریم. این کار بلافاصله جواب می‌ده؟ نه. ولی جواب می‌ده. ما خیلی از قوانین و شرایط غیرعادلانه رو تا زمانی که تبدیل به اعتراض خشن خیابونی نشدن تونستیم تغییر بدیم. ولی حواس‌مون به اون‌ها نیست. فقط این‌هایی به چشم‌مون میاد که به خشونت کشیده شدن و اتفاقا به همین دلیل به نتیجه‌ی خاصی هم نرسیدن.

...

حالا سه ماه از نوشتن این حرف‌ها گذشته و آن روزها مثل خیالی دور به نظر می‌رسند. هیچ چیز مثل قبل نیست اما هنوز هم اگر به همان بیست و نه شهریور برگردم، برای دخترم همان حرف‌ها را می‌گویم.

۱۴۰۱ آبان ۲۳, دوشنبه

تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی

سال ۷۶ رای‌اولی بودم و به امید براندازی به خاتمی رای دادم. سال ۸۰ با اکراه به او رای دادم چون به اندازه‌ی کافی برانداز (بخوانید اصلاح‌طلب) نبود. در دوران دانشجویی عضو هر گروه و نهادی بودم که می‌شد در آن‌ها علیه حاکمیت مبارزه‌ی سیاسی کرد. سال ۸۴ رای ندادم. حتی با کشیده‌شدن انتخابات به دور دوم و اجماع خیلی از همفکرانم روی رفسنجانی، رای ندادم. تحریمی بودم. آن سال‌ها در خمودگی و رکود گذشت، تا رسید به ۸۸. باز هم قصدم رای ندادن بود. بعد هم که با تلاش دوستانم راضی به رای دادن شدم، دلم با موسوی نبود. به نظرم به اندازه‌ی کافی با نظام زاویه نداشت و بعد که معلوم شد کروبی هم آمده -با تیمی که براندازتر از تیم موسوی به نظر می‌رسید- با خیال براندازی به او رای دادم. حتی به بچه‌های ستادش برای تبلیغات کمک می‌کردم. با فضایی که در ستاد غالب بود و با نظرسنجی‌های ساختگی شورانگیزشان، غرق در توهم بودیم که کروبی رای می‌آورد. موسوی هم نه، کروبی. همان که کل آراءش سیصد و خرده‌ای هزارتا بود. خب طبیعتا ما هم مثل طرفداران موسوی، دنبال رای‌مان بودیم. 
در بیشتر روزهای بعد از انتخابات در خیابان بودم، با شلوار شش‌جیب برای کارت تلفن و کلید و فندک و سیگار و روزنامه (برای سوزاندن و دفع احساس سوزش گاز اشک‌آور). موبایل در ساعت‌های اعتراض آنتن نمی‌داد و وسط معرکه باید تلفن عمومی پیدا می‌کردم و با مادرم تماس می‌گرفتم تا از نگرانی دربیاید. و شب که تلفن‌ها وصل بود، دوباره با خانه تماس می‌گرفتم و گزارش اتفاقات را به گوش پدرم می‌رساندم که از وقتی به یاد داشتم در انتظار رفتن جمهوری اسلامی بود و آن ماه‌ها چه به من و خواهرم افتخار می‌کرد. شب‌ها پای گزارش‌های وبلاگ آق بهمن بودیم و خبرهای بی‌بی‌سی فارسی که آن روزها داشت جایش را بین معترضان باز می‌کرد. فردا هم دوباره با مشت‌های گره‌کرده به خیابان می‌رفتیم و با صدای بلند و با آرزوی براندازی، مرگ بر دیکتاتور می‌گفتیم. من البته هیچ وقت علیه غزه و لبنان شعار ندادم. هیچ وقت با شعارهای توهین‌آمیز همراهی نکردم. هیچ وقت از آسیب به اموال عمومی دفاع نکردم. هیچ وقت حتی به پلیس بی‌احترامی نکردم (خیلی‌های دیگر هم همین‌طور بودند. اصلا کم‌تعداد نبودیم). با فهم آن موقعم که به شدت تحت‌تاثیر اصلاح‌طلبان، کانالیزه و هدایت شده بود و البته با مسئولیت شخصی خودم و نه از سر طرفداری، رهبر را دیکتاتور می‌دانستم و می‌خواستم او را از جایگاهش پایین بکشم. و خوب می‌دانستم اسم این خواست، براندازی است نه اصلاح‌طلبی. حالا هم خوب می‌فهمم که اصلاح‌طلبی اسم رمز براندازی بود و خواست اصیل و متین اصلاح، چه خائنانه توسط خیلی از به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان سوخت و به باد رفت. 
از اوایل دهه‌ی نود که شور جنبش فروکش کرده بود، ذره ذره سفری را شروع کردم به بخش‌های پنهان اتفاقات سیاسی و اجتماعی سی سال اخیر. آراء و عقاید اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان و ملی‌گرایان و معتدلان و براندازان را مرور کردم. مواضع‌شان را درباره‌ی اتفاقات روز، آزادی عقیده و بیان، اجزای مختلف حاکمیت، درباره‌ی رهبر و رییس‌جمهور، اختیارات و مسئولیت‌هایشان، سیاست خارجی، رویدادهای بزرگ جهانی، همه را با وسواس پیدا می‌کردم و مقایسه می‌کردم. و بعد، انسجام و یکپارچگی این مواضع در طول زمان و در دوران مسئولیت، و تفاوت بین این مواضع در دوران مسئولیت و بعد از آن را بررسی می‌کردم. درباره‌ی نگاهشان به فلسطین که برایم خط قرمز بود، نگاهشان به کشورهای منطقه، به تحریم‌ها، به منافع ملی، به اقتصاد، به اقتصاد که به عنوان یک بچه‌ی کارگر، تا سی سالگی اصلا به آن فکر نکرده بودم. اصلا نقش‌اش را در مناسبات جهان ندیده بودم. و بعد، تازه رسیدم به امپریالیسم ‌و استعمار و تاثیری که در شکل‌گیری مناسبات امروز جهان و مشخصا منطقه‌ی ما داشته و دارد و تغییرشکل‌هایی که در این صد سال پیدا کرده است.
در طول دهه‌ی نود، انگار تازه سرم را بلند کرده بودم و مسائل را از زاویه‌ای دیگر، از منظری بیرونی‌تر و بزرگ‌تر نگاه می‌کردم. کم کم داشتم از چارچوب‌های تنگ نزاع‌های داخلی بیرون می‌آمدم. انگار در پیدا کردن نسبتم با ایران و انقلاب و نظام سیاسی حاکم از یک طرف و نظم مسلط در جهان از طرف دیگر، در میانه‌ی یک سفر قهرمانی بودم و البته خیلی ساکت، خیلی گیج، خیلی ترسیده. هر چه بیشتر می‌گذشت، ترس از فهمیدن چیزهایی که نمی‌خواستم بپذیرم، جایش را به بغض می‌داد. بارها نشستم و به حال خودم و مردم و کشورم و قهرمانانش که تا آن سال‌ها عموم‌شان برایم ضدقهرمان بودند گریه کردم. در سال‌های پایانی دهه‌ی نود، بغض به خشم رسید. نیاز به در میان گذاشتن پیدا کردم ولی زبانم برای گفتن و دستانم برای نوشتن، کم می‌آورد. اصلا بلد نبودم برای دیگران بگویم چه می‌فهمم، چرا این‌جوری می‌فهمم، از کجا به اینجا رسیده‌ام. مثل بچه‌ای که زبانش برای بیان منظورش کفایت نمی‌کند و فریاد می‌زند. هنوز هم بلد نیستم و هنوز هم خشمگینم و تصور می‌کنم روزی آرام خواهم شد که از این لکنت عبور کنم و بتوانم با دیگران حرف بزنم. 
خلاصه که بعد از نزدیک یک دهه سرگردانی، جایی فرود آمدم که مشخصه‌ی اصلی‌اش که جرات و توان بیانش را دارم، برانداز نبودن و باور عمیق به اصلاح از درون است. با این‌که هنوز در سفرم ولی دیگر به نقطه‌ی آغاز برنمی‌گردم. دیگر برانداز نیستم اما نه به خاطر این‌که از براندازی ناامید شده‌ام یا امکانش را مهیا نمی‌بینم یا دیگر نقدی جدی به حاکمیت ندارم. با اشراف نسبی به ضعف‌ها، ناکارآمدی‌ها، صلب‌اندیشی‌ها، منفعت‌طلبی‌ها، خطاهای کوچک و بزرگ و فساد گسترده در حاکمیت، هم در سطح فردی و هم سیستمی، دیگر برانداز نیستم. بنابراین نه بی‌خبرم، نه جوزده، نه چشمانم را روی ظلم بسته‌ام، نه نقدهایم را فراموش کرده‌ام و نه روحیه‌ی حق‌طلبی‌ام را از دست داده‌ام. اینجا ایستاده‌ام چون با فهمی که از سازوکار جهان دارم، تا اطلاع ثانوی، تا رسیدن به فهمی تازه، جای درستی می‌دانمش. هزینه‌ای هم که برایش می‌دهم بی‌اعتبار شدن پیش خانواده و دوستان و همکاران و آشنایان است. مهم نیست؟ چرا، برای من که خیلی مهم است. من آدم مهرطلبی‌ام. دلم می‌خواهد همیشه مورد محبت و تایید باشم. از تایید شدن انگیزه‌ و شور زندگی می‌گیرم و واقعا رنج می‌برم از این بی‌مهری و بی‌توجهی یا مورد خشم و غضب و انتقاد قرار گرفتن. به خصوص این‌که به چیزی ماورایی هم باور ندارم تا در آن بیاویزم. ناظری، شاهدی که بتوانم در لحظه‌های تنهایی، حضورش را فرابخوانم و قوت‌قلب بگیرم. راستش این روزها فکر می‌کنم یکی از کارکردهای دین‌داری، جسارت همرنگ نشدن با اکثریت از ترس تنهایی و بی‌آبرویی و انگشت‌نما شدن است. ولی چاره چیست. واقعیت امروز زندگی من هم این است.