۱۴۰۲ تیر ۲۱, چهارشنبه

گرمیِ دل‌های به‌هم‌پیوسته

دلتنگم. دلتنگ همه‌ی روزهایی که در جمع گذشت. دلتنگ جماعت‌ام. جمع‌هایم، یکی یکی، در بحران‌های کوچک و بزرگی که از سر گذراندیم متفرق شدند. دیگر توان جمع‌شدن در خودم نمی‌بینم. نه جمع‌شدن با رفقای گذشته -چراکه جمع‌شدن یک اتفاق فیزیکی نیست. باید روحی یگانه، احساسی مشترک، جمع را دربرگرفته باشد- و نه جمع‌شدن با آدم‌های تازه -چراکه آشناییْ شور و خطرپذیری جوانی می‌خواهد. در میانسالی دیگر محافظه‌کار شده‌ام. ظرفیت پیوستن و گسستن‌ام تکمیل شده است. 

دلتنگ همه‌ی لحظه‌هایی‌ام که بین من و دیگران چیزی جریان داشت. لحظه‌هایی که جمعی، هرچقدر هم کوچک، شکل می‌گرفت و پیوندی بین‌مان برقرار می‌شد. حضور بود و کلمه و تاریخ. تاریخ پشت سر، که با هم یا بی‌ هم سپری کرده بودیم و حالا فهمی از آن لحظه‌ی سپری‌شده را، در حضور هم و با هم در میان می‌گذاشتیم. تاریخ فردی و جمعی. گذشته‌ی شخصی و اجتماعی. دردی مشترک. تجربه‌ای درونی. یا حتی گفتگویی بی‌تاریخ. از آب‌وهوا، از مشغله‌های روزمره. اما با دانستن این‌که زیر کلمات، اتصالی برقرار است.

این روزها به ادبیات فکر می‌کنم. به رمان. به پناه بردن به رمان برای پیوستن به جمع. سال‌هاست، پراکنده و منقطع، جستجوی پروست را می‌خوانم. جستجو پر از جماعت است. پر از گردهمایی‌ آدم‌هاست. این روزها که به جلد آخر رسیده‌ام و بحران جماعت‌ام بالا زده، فکر می‌کردم جستجو باید رمان خوبی برای درد بی‌جماعتی می‌بود. ولی نیست. جمع‌های جستجو پر از تنهایی‌اند. در جستجو کمتر لحظه‌ای است که جمعی شکل بگیرد و بین راوی و دیگری یا دیگران، پیوندی برقرار شود. جستجو روایت تنهایی در جمع است. اما جمعی که من گم‌اش کرده‌ام، تنهاکننده نیست. پیونددهنده است. شاید باید در بین داستان‌های ایرانی بگردم. یا داستان‌هایی از فرهنگ‌هایی هم‌جنس فرهنگ خودمان. فرهنگ‌هایی که هنوز جماعت را گم نکرده‌اند. که هنوز می‌دانند جمعْ گوهر است. جمع گردهمایی تن‌ها نیست. پیونددهنده‌ی دنیاهای درونی‌ست.

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

مادرم ریحان می‌چیند

بعد از سپری شدن ایام شباب و فروکش کردن تب فمینیسم، سال‌ها بود که دیگر زن بودن و فراز و فرودهایش جزو موضوعات اصلی زندگی‌ام نبود. با فهم خودم از زنانگی و حواشی‌اش خوش بودم و انگار رفته بودم مرحله‌ی بعد. کاری هم با هیاهوی بیرون نداشتم، نه هیاهوی فمینیست‌ها و نه آنتی‌فمینیست‌ها. غافل از این‌که مادر بودن را از زن بودن حذف کرده بودم و با پاک کردن این صورت‌مسئله‌ی بسیار چالش‌برانگیز، حالِ بچه‌زرنگی را داشتم که شب قبل از امتحان، جواب سوالات را پیدا کرده و خیالش بابت فردا راحت است. یک جور سرخوشی پنهانی داشتم. مدتی‌ست فکر می‌کنم زن بودن بدون مادر بودن، شبیه هیچ بودن مقابل هست بودن است. تا قبل از این، مادری را امری انتخابی می‌دانستم. تصور می‌کردم آدم می‌تواند تصمیم بگیرد مادر نشود. الان فکر می‌کنم زنْ مادر است. مادری جوهر زنانگی است. اگر فعلیت پیدا نکند، زنانگی ابتر می‌ماند. البته که هیچ تقدس و الهیاتی پشت این حرف نیست. با این فهم تازه، زنانگی دوباره پا به میدان گذاشته و به باقی بحران‌های میانسالی اضافه شده است.

۱۴۰۱ دی ۹, جمعه

دل و جان فدای رویت

این‌ها را بیست و نه شهریور، چند روز بعد از شروع اعتراضات و زمانی که خیابان‌ خشن شده بود، برای دوستان چندین و چندساله‌ای که طوفان‌های بزرگی را کنار هم پشت سر گذاشته بودیم ولی طوفان اخیر از هم جدایمان کرد، در گروه مجازی‌مان که چندین سال آنجا با هم حرف می‌زدیم ولی در هفته‌ی دوم اعتراضات اخیر از هم پاشید، نوشتم. صحبت از بچه‌ها بود و چگونگی در میان گذاشتن اتفاقات خیابان با آن‌ها. من هم خطاب به دخترِ نداشته‌ام نوشتم. در نبردهای حق و باطلی که در ذهنم به راه می‌افتند، برایم مهم است بتوانم با زبانی که او بفهمد برایش حرف بزنم، وقتی بخواهد اتفاقات را از چشمان مادرش ببیند.

...

یه قانون به نام حجاب اجباری داریم که طبق نظرسنجی‌ها تقریبا پنجاه درصد مردم بهش اعتراض دارن و خواستار لغوش هستن و درصد بیشتری هم بهش نقد دارن و خواستار اصلاحشن. ولی حکومت به دلایلی که من خبر ندارم اصرار داره این قانون رو نگه داره. مثل قانون حمل اسلحه تو آمریکا که شاید از این تعداد هم بیشتر مخالف داشته باشه ولی حاکمیت اون کشور حاضر نیست لغوش کنه. با این تفاوت که قانون حمل اسلحه هر سال صدها کشته به جا می‌ذاره. یعنی حاکمیت توی آمریکا پشت قانونی ایستاده که به مراتب از قانون حجاب، خطرناک‌تر و وحشیانه‌تره. این مقایسه برای توجیه خشونت پلیس و حکومت نیست. برای اینه که بدونیم ما از نظر رفتار حاکمیت، شرایط عجیب و غریبی نداریم. 

حالا برای تغییر این قانون باید تلاش کنیم و اعتراض خیابونی به شکل مسالمت‌آمیز یکی از شیوه‌های اعتراضه. هزار تا راه دیگه هم هست البته. اما مسئله تازه از اینجا شروع می‌شه که رسانه‌ها و بازی‌هاشون ما رو از شرایط‌مون به طور غیرطبیعی و اغراق‌آمیز سرخورده و ناامید می‌کنن و همین باعث انباشته شدن خشم خطرناکی درون ما می‌شه که وقتی قراره اعتراض کنیم، اصل خواسته‌مون رو فراموش می‌کنیم و به جنگ حاکمیت می‌ریم. یعنی هر بار به این نقطه می‌رسیم که فقط با تغییر حکومت به خواست‌مون می‌رسیم. حاکمیت هم که اولین هدفش حفظ خودشه، برای بقای خودش، ما رو به روش خشن سرکوب می‌کنه. و ما خشمگین‌تر می‌شیم و دفعه‌ی بعد خشن‌تر اعتراض می‌کنیم و... ما توی یه چرخه‌ی معیوب خشم و سرکوب میفتیم و خیلی وقت‌ها خواسته‌ی اصلی‌مون رو فراموش می‌کنیم.

برای این‌که از این چرخه بیرون بیایم خیلی مهمه که مدام به خودمون یادآوری کنیم که در کشوری با حاکمیت عجیب و غیرعادی و خشن‌تر از عموم کشورها زندگی نمی‌کنیم. نه قوانین غیرعادلانه‌مون از همه جای جهان بیشتره، نه رفتار پلیس‌مون از دیگران خشن‌تره. شرایطمون از نظر رابطه‌ی دولت و مردم، غیرطبیعی نیست هرچند خیلی بده. وقتی این خشم کاهش پیدا کنه و همیشه آماده‌ی انفجار نباشیم، می‌تونیم روش‌های مسالمت‌آمیز برای اعتراض و پیگیری مطالبات‌مون رو پیدا کنیم. این‌جوری بهانه به دست حاکمیت نمی‌دیم که سرکوب‌مون کنه. یا دست‌کم قدرت چانه‌زنی‌مون رو بالا می‌بریم. این کار بلافاصله جواب می‌ده؟ نه. ولی جواب می‌ده. ما خیلی از قوانین و شرایط غیرعادلانه رو تا زمانی که تبدیل به اعتراض خشن خیابونی نشدن تونستیم تغییر بدیم. ولی حواس‌مون به اون‌ها نیست. فقط این‌هایی به چشم‌مون میاد که به خشونت کشیده شدن و اتفاقا به همین دلیل به نتیجه‌ی خاصی هم نرسیدن.

...

حالا سه ماه از نوشتن این حرف‌ها گذشته و آن روزها مثل خیالی دور به نظر می‌رسند. هیچ چیز مثل قبل نیست اما هنوز هم اگر به همان بیست و نه شهریور برگردم، برای دخترم همان حرف‌ها را می‌گویم.

۱۴۰۱ آبان ۲۳, دوشنبه

تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی

سال ۷۶ رای‌اولی بودم و به امید براندازی به خاتمی رای دادم. سال ۸۰ با اکراه به او رای دادم چون به اندازه‌ی کافی برانداز (بخوانید اصلاح‌طلب) نبود. در دوران دانشجویی عضو هر گروه و نهادی بودم که می‌شد در آن‌ها علیه حاکمیت مبارزه‌ی سیاسی کرد. سال ۸۴ رای ندادم. حتی با کشیده‌شدن انتخابات به دور دوم و اجماع خیلی از همفکرانم روی رفسنجانی، رای ندادم. تحریمی بودم. آن سال‌ها در خمودگی و رکود گذشت، تا رسید به ۸۸. باز هم قصدم رای ندادن بود. بعد هم که با تلاش دوستانم راضی به رای دادن شدم، دلم با موسوی نبود. به نظرم به اندازه‌ی کافی با نظام زاویه نداشت و بعد که معلوم شد کروبی هم آمده -با تیمی که براندازتر از تیم موسوی به نظر می‌رسید- با خیال براندازی به او رای دادم. حتی به بچه‌های ستادش برای تبلیغات کمک می‌کردم. با فضایی که در ستاد غالب بود و با نظرسنجی‌های ساختگی شورانگیزشان، غرق در توهم بودیم که کروبی رای می‌آورد. موسوی هم نه، کروبی. همان که کل آراءش سیصد و خرده‌ای هزارتا بود. خب طبیعتا ما هم مثل طرفداران موسوی، دنبال رای‌مان بودیم. 
در بیشتر روزهای بعد از انتخابات در خیابان بودم، با شلوار شش‌جیب برای کارت تلفن و کلید و فندک و سیگار و روزنامه (برای سوزاندن و دفع احساس سوزش گاز اشک‌آور). موبایل در ساعت‌های اعتراض آنتن نمی‌داد و وسط معرکه باید تلفن عمومی پیدا می‌کردم و با مادرم تماس می‌گرفتم تا از نگرانی دربیاید. و شب که تلفن‌ها وصل بود، دوباره با خانه تماس می‌گرفتم و گزارش اتفاقات را به گوش پدرم می‌رساندم که از وقتی به یاد داشتم در انتظار رفتن جمهوری اسلامی بود و آن ماه‌ها چه به من و خواهرم افتخار می‌کرد. شب‌ها پای گزارش‌های وبلاگ آق بهمن بودیم و خبرهای بی‌بی‌سی فارسی که آن روزها داشت جایش را بین معترضان باز می‌کرد. فردا هم دوباره با مشت‌های گره‌کرده به خیابان می‌رفتیم و با صدای بلند و با آرزوی براندازی، مرگ بر دیکتاتور می‌گفتیم. من البته هیچ وقت علیه غزه و لبنان شعار ندادم. هیچ وقت با شعارهای توهین‌آمیز همراهی نکردم. هیچ وقت از آسیب به اموال عمومی دفاع نکردم. هیچ وقت حتی به پلیس بی‌احترامی نکردم (خیلی‌های دیگر هم همین‌طور بودند. اصلا کم‌تعداد نبودیم). با فهم آن موقعم که به شدت تحت‌تاثیر اصلاح‌طلبان، کانالیزه و هدایت شده بود و البته با مسئولیت شخصی خودم و نه از سر طرفداری، رهبر را دیکتاتور می‌دانستم و می‌خواستم او را از جایگاهش پایین بکشم. و خوب می‌دانستم اسم این خواست، براندازی است نه اصلاح‌طلبی. حالا هم خوب می‌فهمم که اصلاح‌طلبی اسم رمز براندازی بود و خواست اصیل و متین اصلاح، چه خائنانه توسط خیلی از به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان سوخت و به باد رفت. 
از اوایل دهه‌ی نود که شور جنبش فروکش کرده بود، ذره ذره سفری را شروع کردم به بخش‌های پنهان اتفاقات سیاسی و اجتماعی سی سال اخیر. آراء و عقاید اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان و ملی‌گرایان و معتدلان و براندازان را مرور کردم. مواضع‌شان را درباره‌ی اتفاقات روز، آزادی عقیده و بیان، اجزای مختلف حاکمیت، درباره‌ی رهبر و رییس‌جمهور، اختیارات و مسئولیت‌هایشان، سیاست خارجی، رویدادهای بزرگ جهانی، همه را با وسواس پیدا می‌کردم و مقایسه می‌کردم. و بعد، انسجام و یکپارچگی این مواضع در طول زمان و در دوران مسئولیت، و تفاوت بین این مواضع در دوران مسئولیت و بعد از آن را بررسی می‌کردم. درباره‌ی نگاهشان به فلسطین که برایم خط قرمز بود، نگاهشان به کشورهای منطقه، به تحریم‌ها، به منافع ملی، به اقتصاد، به اقتصاد که به عنوان یک بچه‌ی کارگر، تا سی سالگی اصلا به آن فکر نکرده بودم. اصلا نقش‌اش را در مناسبات جهان ندیده بودم. و بعد، تازه رسیدم به امپریالیسم ‌و استعمار و تاثیری که در شکل‌گیری مناسبات امروز جهان و مشخصا منطقه‌ی ما داشته و دارد و تغییرشکل‌هایی که در این صد سال پیدا کرده است.
در طول دهه‌ی نود، انگار تازه سرم را بلند کرده بودم و مسائل را از زاویه‌ای دیگر، از منظری بیرونی‌تر و بزرگ‌تر نگاه می‌کردم. کم کم داشتم از چارچوب‌های تنگ نزاع‌های داخلی بیرون می‌آمدم. انگار در پیدا کردن نسبتم با ایران و انقلاب و نظام سیاسی حاکم از یک طرف و نظم مسلط در جهان از طرف دیگر، در میانه‌ی یک سفر قهرمانی بودم و البته خیلی ساکت، خیلی گیج، خیلی ترسیده. هر چه بیشتر می‌گذشت، ترس از فهمیدن چیزهایی که نمی‌خواستم بپذیرم، جایش را به بغض می‌داد. بارها نشستم و به حال خودم و مردم و کشورم و قهرمانانش که تا آن سال‌ها عموم‌شان برایم ضدقهرمان بودند گریه کردم. در سال‌های پایانی دهه‌ی نود، بغض به خشم رسید. نیاز به در میان گذاشتن پیدا کردم ولی زبانم برای گفتن و دستانم برای نوشتن، کم می‌آورد. اصلا بلد نبودم برای دیگران بگویم چه می‌فهمم، چرا این‌جوری می‌فهمم، از کجا به اینجا رسیده‌ام. مثل بچه‌ای که زبانش برای بیان منظورش کفایت نمی‌کند و فریاد می‌زند. هنوز هم بلد نیستم و هنوز هم خشمگینم و تصور می‌کنم روزی آرام خواهم شد که از این لکنت عبور کنم و بتوانم با دیگران حرف بزنم. 
خلاصه که بعد از نزدیک یک دهه سرگردانی، جایی فرود آمدم که مشخصه‌ی اصلی‌اش که جرات و توان بیانش را دارم، برانداز نبودن و باور عمیق به اصلاح از درون است. با این‌که هنوز در سفرم ولی دیگر به نقطه‌ی آغاز برنمی‌گردم. دیگر برانداز نیستم اما نه به خاطر این‌که از براندازی ناامید شده‌ام یا امکانش را مهیا نمی‌بینم یا دیگر نقدی جدی به حاکمیت ندارم. با اشراف نسبی به ضعف‌ها، ناکارآمدی‌ها، صلب‌اندیشی‌ها، منفعت‌طلبی‌ها، خطاهای کوچک و بزرگ و فساد گسترده در حاکمیت، هم در سطح فردی و هم سیستمی، دیگر برانداز نیستم. بنابراین نه بی‌خبرم، نه جوزده، نه چشمانم را روی ظلم بسته‌ام، نه نقدهایم را فراموش کرده‌ام و نه روحیه‌ی حق‌طلبی‌ام را از دست داده‌ام. اینجا ایستاده‌ام چون با فهمی که از سازوکار جهان دارم، تا اطلاع ثانوی، تا رسیدن به فهمی تازه، جای درستی می‌دانمش. هزینه‌ای هم که برایش می‌دهم بی‌اعتبار شدن پیش خانواده و دوستان و همکاران و آشنایان است. مهم نیست؟ چرا، برای من که خیلی مهم است. من آدم مهرطلبی‌ام. دلم می‌خواهد همیشه مورد محبت و تایید باشم. از تایید شدن انگیزه‌ و شور زندگی می‌گیرم و واقعا رنج می‌برم از این بی‌مهری و بی‌توجهی یا مورد خشم و غضب و انتقاد قرار گرفتن. به خصوص این‌که به چیزی ماورایی هم باور ندارم تا در آن بیاویزم. ناظری، شاهدی که بتوانم در لحظه‌های تنهایی، حضورش را فرابخوانم و قوت‌قلب بگیرم. راستش این روزها فکر می‌کنم یکی از کارکردهای دین‌داری، جسارت همرنگ نشدن با اکثریت از ترس تنهایی و بی‌آبرویی و انگشت‌نما شدن است. ولی چاره چیست. واقعیت امروز زندگی من هم این است.

۱۴۰۱ آبان ۷, شنبه

که جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

این‌ها رو برای مخاطبان خشمگینم توی اینستاگرام نوشتم. نمی‌دونم فایده‌ی این نوشتن‌ها چیه. اتفاقات تلخ بدون این‌که مهلت بدن هضم‌شون کنیم، پشت هم در حال رخ دادنن. کابوسی که یه روزی از واقعیت فاصله داشت، حالا خیلی نزدیک شده و من دیگه بلد نیستم امیدوار باشم.

...

فعالیت سیاسی من توی دنیای مجازی کارکرد مشخصی داره. برای آسودگی وجدان خودم یا کف‌زدن دیگران یا سربلندی در پیشگاه باریتعالی فعالیت نمی‌کنم. اگر درباره‌ی موضوعات دیگه‌ای مثل جنگ افغانستان و اوکراین و باقی بلاهایی که غرب سر جهان آورده هم، این طور همه‌ی رسانه‌ها به صورت شبانه‌روزی و بی‌وقفه مشغول "اطلاع‌رسانی" بودن من دیگه نیازی نمی‌دیدم کاری بکنم. یا اگه مخاطبان من افراد وابسته به حکومت بودن که از اشتباهات حاکمیت دفاع می‌کردن، ضروری می‌دیدم در اعتراض بهشون فعالیت کنم. من از وقتی چشم باز می‌کنم و فقط توی اینستاگرام می‌چرخم، با اطلاعات راست و دروغ بی‌شماری که همه در وصف جنایات جمهوری اسلامی هستن مواجهم و نه‌تنها هیچ دلیلی نمی‌بینم که این خط رو ادامه بدم، که تن دادن بهش رو خطرناک می‌دونم. چرا خطرناک؟

- وقتی اعتراضات به این سرعت به سمت خواست براندازی می‌رن، اعتبارشون رو برای من از دست می‌دن. نه فقط به خاطر این‌که حضور محسوس و نامحسوس دولت‌های متخاصم و نیروهای تجزیه‌طلب و بقیه رو حس می‌کنم، بلکه به این دلیل روشن که زبان منتقدان واقعی و مطالبه‌گرانی که عمیقا می‌خوان تغییری در وضعیت کشور ایجاد بشه کوتاه می‌کنن و کشور رو برای مدت نامعلومی وارد تنش و بحران می‌کنن. بله، من برای مردم "هم" در بی‌ارزش شدن جون هم‌وطنانشون مسئولیت قائل‌ام.

- درباره‌ی اتفاقاتی که توی خاورمیانه میفته، یا درست‌تر بگم اتفاقاتی که توی کشورهایی میفته که غرب باهاشون دشمنی داره، تجربه‌ی تاریخی نشون داده که در اغلب موارد اطلاعاتی که بلافاصله منتشر می‌شن دروغن یا احتمال دروغ بودنشون بالاست. همون‌طور که سلاح کشتارجمعی داشتن عراق دروغ بود و حمله‌ی شیمیایی دولت سوریه به مردم خودش دروغ بود. همون‌طوری که تعداد زیادی از اتفاقات این روزها که به عنوان جنایت حاکمیت دست‌به‌دست می‌شه دروغه. من دیگه تصمیم ندارم مثل اعتراضات بعد از انتخابات ۸۸ به جوی بپیوندم که بدون مستندات روشن، جامعه رو دوقطبی می‌کنه و به راحتی می‌تونه ثبات کشور رو که زیربنای لازم برای رفاه و آزادیه به هم بریزه.

- درهم‌آمیزی اطلاعات درست و غلط و مشخص شدن نادرستی خیلی از گزاره‌هایی که ناگهان توی دنیای مجازی برجسته می‌شن، مثل نادرستی اعداد و ارقام مربوط به کشته‌های اعتراضات، به تدریج آدم‌ها رو نسبت به واقعیات، بی‌تفاوت و کرخت می‌کنه و مهم‌تر این‌که امیدشون به تغییر رو از بین می‌بره. لازم به یادآوری نیست که جون یک آدم هم ارزشمنده. و جون همه به یک اندازه ارزشمنده، چه فارس مرکزنشین باشه چه بلوچ و کرد نزدیک مرزنشین، ولی همه می‌دونیم که توی میزان خشم ما و توی امیدمون به تغییر، هم تعداد مهمه و هم چگونگی کشته‌شدن. و این چیزیه که توی اعتراضات این دوره به شدت روش سرمایه‌گذاری شده. هیولای بی‌شاخ و دمی از حکومت ساخته شده که فقط با نابودیش می‌شه به سعادت رسید.

- وقتی همه‌ی اتفاقات تلخِ پیرامون یه موضوع به صورت فله‌ای به حکومت نسبت داده می‌شه، دست بخش سرکوبگر حاکمیت برای جنایات بیشتر در موقعیت‌های بعدی باز می‌شه. اعتراض فله‌ای یعنی دادن مجوز برای سرکوب فله‌ای. یعنی باز کردن مسیر خشونت. یعنی بازی با آتش. غلط کرده حکومت که ما رو عصبانی کرده؟ بله غلط کرده. اصلا از حکومت بدمون میاد و دلمون خنک می‌شه هر چه فریاد داریم سر جمهوری اسلامی بزنیم؟ بسم‌الله. بزنید. فقط با کسی که مثل شما فکر نمی‌کنه کاری نداشته باشید. همه‌ی امکان من برای موضع‌گرفتن همین اکانت اینستاگرامه و هیچ امیدی به شنیده شدن و هیچ توهمی درباره‌ی اثرگذاری ندارم. برای نپکیدن می‌نویسم. لطفا به پست‌ها و استوری‌های من که می‌رسید، به قول اون شاعر گوشه‌گیر مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من.