۱۴۰۲ مهر ۱۱, سه‌شنبه

تجاوز فرهنگی و ضرورت دست‌کشیدن از سرزنش قربانی

این یادداشت را برای سایت جدال نوشتم.

به بهانه‌ٔ ماجراهای پخش آهنگ دافی در یک مدرسه؛

این روزها بازار ترانهٔ سخیف دافی و حواشی‌اش داغ است و طبق معمول، عموم تحلیل‌ها حول این می‌چرخد که وامصیبتا از این حکومت و سیاست‌های فرهنگی‌اش که ما را به ورطهٔ فروپاشی فرهنگی کشانده و آی بیایید غرب را ببینید که چقدر به این مسائل حساس است و چقدر حواسش به کودکان هست. موضعی که جدال هم تا اینجا، چندان از آن دور نبوده است. 

چیزی که در این شلوغی کمرنگ شده، حضور معنادار استعمار نو در عرصهٔ تولیدات فرهنگی و تاثیر ویرانگر آن بر حال و زندگی کودکان و خانواده‌هاست؛ موضوعی که در حوزهٔ روان‌شناسی و تعلیم‌وتربیت قابل بررسی است ولی روان‌شناسی امروز با ساختار و درونمایه‌ٔ سرتاپا غربی‌اش، از فهم و تحلیل آن به‌کلی ناتوان است.

برای فهم این ماجرا به شاخه‌ٔ مطالعات ضداستعماری در روان‌شناسی نیاز داریم تا به این بپردازد که جریان حذف کودکی در سرمایه‌داری غربی و تبدیل کودکان از سنین خردسالی به مصرف‌کنندگان کالاهای فرهنگی و غیرفرهنگی بزرگسالانه، چه آسیب‌هایی در مسیر رشد و بالندگی‌شان ایجاد می‌کند و چگونه با هل‌دادن آن‌ها به‌سمت دنیای بالغانه، فرصت طلایی زندگی اینجایی و اکنونی را از آن‌ها می‌گیرد. آن‌ها را به دنیایی پرت می‌کند که هنوز به ابزارهای لازم برای مواجهه با آن مجهز نشده‌اند و مجبور به انتخاب‌هایی می‌کند که نه بدن و نه ذهن و روانشان، توان تاب‌آوردن این انتخاب‌ها را ندارد. جریانی که سال‌های فراغ‌بالی کودکی را با دغدغه‌های بالغانه آشفته می‌کند و کودکان را مجبور می‌کند پابه‌پای بزرگ‌ترها، درگیر تجربه‌ها و ماجراهایی شوند که جز هیجانات گذرا و اضطراب ماندگار، برایشان آورده‌ای ندارد.

وقتی از کودکی به‌عنوان دوره‌ای از رشد انسان حرف می‌زنیم یعنی باور داریم این دوره ویژگی‌ها و مقتضیات خاص خودش را دارد و طبعاً مُجازها و غیرمُجازهای خودش را. مُجازهای کودکی همهٔ عوامل و شرایطی هستند که از جهان کودکی و مؤلفه‌های کلیدی‌اش همچون قوهٔ ناب خیال یا کنجکاوی بی‌حدومرز یا تمرکز ستودنی بر اینجا و اکنون مراقبت می‌کنند، با ظرفیت‌ها و امکانات بدنی و روانی کودکان هماهنگند و با پروراندن علایق و توانمندی‌هایشان، مسیر رشد و تحول آن‌ها را هموار می‌کنند. و غیرمُجازها آن‌هایی هستند که با هُل‌دادن کودکان به‌سمت بالغ‌شدن، آن‌ها را نسبت به کودک‌بودن و کودکی‌کردن دلزده می‌کنند، با روشن‌کردن چراغ تمناها و امیال بزرگسالانه، آن‌ها را مشتاق و عجول برای بزرگ‌شدن می‌کنند، کودکان را به انتخاب‌هایی سوق می‌دهند که نیازشان نیست و نه‌تنها به رشد آرام و طبیعی و بطئی‌شان کمکی نمی‌کنند، بلکه مختل‌کننده و آسیب‌زننده‌اند.

روان‌شناسی نیاز به گرایشی ضداستعماری دارد تا در مواجهه با هر موج ویرانگر فرهنگی، به‌جای آنکه کاملا همسو و همصدا با فرهنگ استعمارگر، فرهنگ و حاکمیت ملی و مذهبی‌مان را نشانه بگیرد و تحلیل‌های تکراری خودزنانه تحویل دهد، قدری سرش را بچرخاند و کشورها و فرهنگ‌های دیگری را ببیند که در دهه‌های اخیر و در جریان پروژه‌های فرهنگی استعمار نو، مثل ما موردهجوم عناصر فرهنگی وارداتی‌اند و مقاومتشان حتی خیلی زودتر از ما در هم شکسته و سال‌هاست به مصرف‌کنندگان سربه‌زیر کالاهای فرهنگی غربی تبدیل شده‌اند. کشورهایی مثل کره و ژاپن را ببیند که نه حکومت مذهبی دارند و نه فرهنگ مذهبی. ترکیه‌ای را ببیند که تنه به تنه‌ی اروپا می‌زند و اصرار دارد سکولار باشد. کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس را ببیند که حکومت‌های غرب‌پسند و حتی دست‌نشانده دارند. 

برای دیدن این فرهنگ‌ها نیازی به سفر نیست. کافی است تولیدات فرهنگی و رسانه‌ایشان را ببینیم و آرزوها و عادت‌هایی را که در جان مردمشان می‌نشانند. حتی اگر تولیدات فرهنگی یک کشور، فرهنگ امروز مردمش را نمایندگی نکنند، ساکنان یک فرهنگ دیر یا زود شبیه چیزی می‌شوند که رسانه‌ها برایشان به تصویر می‌کشند. امروز و فردای کره و ژاپن و ترکیه و بقیه را می‌شود در سریال‌هایشان دید. ویژگی مشترک همه‌شان این است که درمقابل موج خانمان‌برانداز جهانی‌سازی ارزش‌های فرهنگ غربی سپر انداخته‌اند و اولین قربانیان این وضعیت، کودکان‌اند.

این خاصیت استعمار نو است که آن‌قدر فرهنگ‌های بومی و ملی و محلی را تحقیر می‌کند و سودای حل‌شدن در فرهنگ به‌اصطلاح جهانی را در آن‌ها نهادینه می‌کند که دیگر مقاومتی برایشان باقی نمی‌ماند تا حتی بفهمند چه بر سرشان آمده که کودکانشان ترانه‌ای درباره‌ی سکس و گل و مشروب می‌خوانند و بزرگ‌ترها، والد و معلم، فیلمشان را می‌گیرند و با لذت و افتخار در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنند. ما به روان‌شناسی ضداستعماری نیاز داریم تا به کودکی روبه‌زوال در کشورهای جنوب جهان بیندیشد؛ چراکه ویران‌شدن کودکی، به کودکان، به این موجودات پوست و گوشت و استخوان‌دار آسیب می‌زند، افسرده و مضطربشان می‌کند، نسبت به آینده ناامیدشان می‌کند، امروز و فردایشان را از بین می‌برد.

روان‌شناسان و متخصصان تعلیم‌وتربیت باید نسبت به این وضعیت بحرانی اعلام موضع کنند. باید صدایشان را به خانواده‌ها و معلمان و مربیانی برسانند که تصور می‌کنند طوری نیست اگر کودک پنج‌ساله ویدیوهای بوسیدن بزرگ‌ترها را در اینستاگرام ببیند. طوری نیست اگر روی چهره‌اش فیلترهایی بگذارد که داف به نظر برسد یا جلوی دوربین ادا و اطوار جنسی دربیاورد، طوری نیست اگر در هفت‌سالگی درباره‌ی دوست‌دختر و دوست‌پسر حرف بزند، طوری نیست اگر ترانه‌ای ورد زبانش شود که درباره‌ی سکس و مشروب است. طوری نیست اگر با گوشی و تبلت بازی‌هایی بکند که او را به دنیای بدن‌ها و ژست‌های بزرگسالانه و رفتارهای اغواگر می‌برد. طوری نیست اگر همراه بزرگ‌ترها سریالی ببیند که کُشت و کشتار دارد، مستی دارد، خیانت و تجاوز دارد، اشارات جنسی واضح و پنهان دارد. 

وظیفه‌ی ماست که مراقبت از کودکی را به‌عنوان مهم‌ترین مسئولیت بزرگسالان، به‌یاد خانواده‌ها و معلمان و مربیان بیاوریم و مقابل این بی‌تفاوتی مسری و فراگیر و خطرناک بایستیم. ما درقبال حفظ کودکی کودکانمان مسئولیم و برای ادای این مسئولیت به نگاه ضداستعماری در روان‌شناسی و تعلیم‌وتربیت نیاز داریم. نقد نهادهای فرهنگی حاکمیتی به‌ جای خود ولی باید از سرزنش قربانی دست برداریم.


۱۴۰۲ شهریور ۶, دوشنبه

نگاهی به ویژگی‌های خاص سریال‌سازی ایرانی

این یادداشت را برای مجله‌ی میدان آزادی نوشتم.

...

در مقایسه با فیلم، سریال پدیده‌ای متأخر است. در حالی که وجود یک سالن سینما حتی در یک شهر، ساخت یک فیلم سینمایی را توجیه می‌کند، سریال‌سازی نیازمند مخاطب عمومی است و از زمانی رونق گرفته که تلویزیون وارد خانه‌های عموم مردم شده است. در ایران، این اتفاق بعد از انقلاب رخ داد. اگرچه در اواخر دهه‌ی چهل و در طول دهه‌ی پنجاه هم سریال‌هایی تولید می‌شدند، ولی سریال‌سازی ایرانی را باید محصول انقلاب و حضور گسترده‌ی تلویزیون در زندگی ایرانیان دانست. بنابراین شرایط سیاسی و فرهنگی کشور در سال‌های بعد از انقلاب و ارزش‌های حاکم بر جامعه‌ی پساانقلابی، بر ریل‌گذاری در مسیر تولید سریال تأثیر غیرقابل انکاری داشته است.

از آنجایی که سریال‌ها از اساس به‌عنوان کالاهای فرهنگی-رسانه‌ای دنیای سرمایه‌داری شناخته شده و همواره بخش مهمی از صنعت سرگرمی و ترویج‌دهنده‌ی ارزش‌های حاکم بر دنیای غرب بوده‌اند، در عموم کشورهای هم‌سو با سرمایه‌داری، فضا و فرهنگ مشابهی بر آن‌ها حاکم است. در ایران اما هم‌سرنوشتی انقلاب و سریال‌سازی، مسیر تازه و متمایزی را رقم زد که باعث شد سریال‌سازی ایرانی، خواسته یا ناخواسته، شکل و شمایل و رنگ و بوی خاص خودش را پیدا کند. مهم‌ترین تأثیری که انقلاب روی جریان غالب در فرهنگ سریال‌سازی گذاشت، رها کردن اذهان سازندگان از ارزش‌های سرمایه‌دارانه و نگاه کالایی و مصرفی به روابط و مناسبات فرهنگی است. در سال‌های پس از انقلاب و با بستری که علیه ارزش‌های سرمایه‌داری ایجاد شده بود، فرصت و فراغت بی‌نظیری در تاریخ فرهنگی کشور پدید آمد که در عرصه‌ی سریال‌سازی، به‌خاطر دولتی بودن تلویزیون و عدم وابستگی مالی سازندگان به مخاطب، دست‌کم تا اوایل دهه‌ی نود ادامه پیدا کرد. در این دوره، با شور و اشتیاقِ برآمده از فرهنگ جهاد و میل به ساختن و آبادانی کشور، سریال‌سازان هم بهترینِ آنچه که در چنته داشتند رو کردند و شاهکارهایی خلق شد که در تاریخ سریال‌سازی ایران جاودانه شدند. از طرف دیگر، ارزش‌های حاکم بر فضای فیلم و سریال با ارزش‌های برآمده از انقلاب جایگزین شدند؛ ارزش‌هایی مثل عدالت‌خواهی، آزادگی، استقلال‌طلبی، هویت‌جویی، میهن‌دوستی و عشق و علاقه به ریشه‌ها و سرچشمه‌های فرهنگی. در چنین فضایی بود که سریال‌هایی تاریخی چون «هزاردستان»، «سربداران»، «افسانه‌ی سلطان و شبان»، و در سال‌های بعد «امام علی»، «روزی روزگاری»، «کیف انگلیسی»، «روزگار قریب»، و سریال‌هایی معاصر مانند «وضعیت سفید»، «همسران»، «خانه‌به‌دوش»، «سه‌درچهار» و نمونه‌های ماندگار دیگر ساخته شدند. ویژگی مشترک همه‌ی این سریال‌ها این بود که با هدف پر کردن کنداکتور تلویزیون یا به‌عنوان بخشی از چرخه‌ی تولید کالا در صنعت فرهنگ تولید نشده بودند. تک‌تک‌شان بهترین تلاش سازندگان‌شان برای بازنمایی بخش‌هایی از فرهنگ دیروز و امروز کشور بودند.

در سریال‌های تاریخی درخشان، سازندگان با امانت‌داری و دقت تحقیقی بسیار و با استفاده از زبان و ادبیاتی شایسته‌ی داستان‌های تاریخی، سبک زندگی گذشتگان‌، آداب و رسوم و ارزش‌های فرهنگی‌ آن‌ها، شکل و شمایل ظاهری‌شان و دغدغه‌ها و مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دوران‌ گذشته را به تصویر کشیده‌اند. عموم این سریال‌ها یا با الهام از رخدادهای واقعی یا با ساختن جهانی کاملاً داستانی ولی مبتنی بر شواهد واقعی، در تلاش‌اند علاوه بر بازنمایی گذشته، بین دیروز و امروز پیوند برقرار کنند. پیوندی که حافظه‌ی جمعی‌مان را بیدار می‌کند تا به یاد بیاوریم از کجا آمده‌ایم، قبلاً چگونه فکر و احساس می‌کرده‌ایم، جهان آرزوهامان چه شکلی بوده، مسیر گذشته تا امروز را چگونه طی کرده‌ایم و حالا از زندگی چه می‌خواهیم. این دسته از سریال‌ها، نه فقط به‌خاطر بازنمایی گذشته و کمک به ساختن هویت جمعی و تقویت عرق ملی و میهنی است که اهمیت دارند، بلکه به‌خاطر الهام‌بخشی در ساختن مسیر پیش رو، مهم و حیاتی‌اند. آن‌ها فرصت‌هایی مغتنم فراهم می‌کنند تا به‌صورت نیابتی، آن دوره‌هایی از تاریخ‌مان را تجربه کنیم که با مصائب کوچک و بزرگ دست‌به‌گریبان بوده‌ایم، برای پایان‌دادن به یکه‌تازی اجنبی در خاک‌مان مبارزه کرده‌ایم، مقهور شکست و سرمست پیروزی شده‌ایم، به هم خیانت کرده‌ایم، وحدت‌مان را از دست داده و دوباره یکپارچه شده‌ایم و آهسته و پیوسته، تا امروز آمده‌ایم. آن‌ها به یادمان می‌آورند که خون دل‌ها خورده‌ایم تا امروز به‌عنوان یک ملت زندگی کنیم. علاوه بر این‌ها، اتکای این سریال‌ها به زبان و ادبیات فارسی، از جمله اقتباس از قصه‌ها و داستان‌های ایرانی، استفاده‌ی به‌جا از نمادپردازی و بیان تمثیلی و استعاری، در کنار فیلم‌نامه‌های قوی، شخصیت‌پردازی‌های درخشان و موسیقی‌های به‌یادماندنی، آن‌ها را از چنان عمق و غنایی برخوردار کرده که تماشای‌شان می‌تواند حظ زیبایی‌شناسانه و ادیبانه هم داشته باشد و چه‌بسا تسهیل‌کننده‌ی ارتباط مخاطبان با زبان و ادبیات فارسی و هنر ایرانی باشد. البته این متکی بودن به فرهنگ و هنر و ادبیات فارسی، خاص سریال‌های تاریخی نیست و در سریال‌های خوب معاصر هم ادامه پیدا کرده است.

در سمت دیگر، سریال‌های معاصر ماندگار، با زبان جدی یا طنز، به زندگی اینجا و اکنون مردم معمولی می‌پردازند. در عموم این سریال‌ها محوریت با خانواده است، اما نه خانواده‌های عجیب و غریب و دور از دسترس و حسرت‌بر‌انگیز، بلکه خانواده‌هایی با شخصیت‌های آشنا برای عموم مخاطبان تلویزیون و طبیعتاً قابل هم‌ذات‌پنداری. در این سریال‌ها، هم روابط و تعاملات جاری در زندگی عموم مردم به نمایش درآمده –از مسائل زن و شوهری گرفته تا دعواهای خواهر و برادری و چالش‌های مالی و اقتصادی- و هم با استفاده از نمادپردازی به موضوعات روز سیاسی و اجتماعی پرداخته شده است. فضایی که این سریال‌ها ساخته‌اند، این امکان را به مخاطب می‌دهد تا با هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌های عموماً خاکستری داستان‌ها، در کنار سرگرم شدن، از فشار ناشی از مشکلات زندگی که به‌تنهایی به دوش می‌کشد کم کند و با دیدن خود در آینه‌ای که سریال در مقابلش قرار داده، به راه‌هایی برای بیرون رفتن از شرایط نامطلوب بیندیشد. این سریال‌ها زوج‌هایی را نشان می‌دهند که همه‌ی آنچه که بین‌شان جریان دارد دروغ و خیانت نیست؛ زن و شوهر در عین درگیری و مجادله، همدیگر را دوست دارند و برای بهبود زندگی فرزندان‌شان تلاش می‌کنند. زن‌هایی را نشان می‌دهند که ابژه‌ی جنسی و کالای مصرفی نیستند، اسیر دوگانه‌ی «زن باید در خانه بماند» یا «زن باید شاغل باشد» نشده‌اند، کلیشه‌ای نیستند و هر کدام به روش خودشان در تلاش‌اند بین مسئولیت‌های مختلف تعادل برقرار کنند. مردانی را نشان می‌دهند که در کشمکش سنت و تجدد، رابطه با همسر و فرزند و مسئولیت‌های خانوادگی و اجتماعی را سروسامان می‌دهند، زبان‌شان هرز نیست و با ناسزا و بیان جنسی کسب جذابیت نمی‌کنند. افرادی را نشان می‌دهند که احساس تعلق مذهبی دارند، مثل عموم ایرانی‌ها خدا و پیغمبر سرشان می‌شود و در بند حلال و حرام‌اند؛ هرچند گاهی هم بی‌توجه‌اند و بی‌مبالات. خلاصه اینکه شخصیت‌های این سریال‌ها نه فرشته‌اند، نه شیطان. رفتارها و انتخاب‌های‌شان نه چنان غیراخلاقی است که به مخیله‌ی مخاطبان هم خطور نکند، نه آن‌چنان پارسا و درستکارند که انگار از آسمان به زمین افتاده باشند. حتی موقعیت‌های طنز در سریال‌های خوب کمدی هم به دور از لودگی، شوخی‌های سخیف و رفتارهای زننده‌اند. ناگفته نماند که بخشی از این بازنمایی‌های پاکیزه، ناخواسته و حاصل ممیزی‌های حاکمیتی درباره‌ی پوشش زن، روابط زن و مرد و به‌کارگیری زبان و گفتار تمیز است.

بازنمایی هنرمندانه‌ی این زندگی‌های معمولی و نشان دادن رنج و مشقت و تلاش آدم‌های معمولی در سریال‌های معاصر، در کنار پرداختنِ دقیق به دوره‌های تاریخی و اسطوره‌های فرهنگی در سریال‌های تاریخی، که هر دو از نقاط درخشان کارنامه‌ی سریال‌سازی ایرانی‌اند، تأثیر چشمگیری در عمق بخشیدن به احساس تعلق ملی و برانگیختن اراده برای ساختن کشور دارد؛ تأثیری که گزافه نیست اگر بگوییم تنها از عهده‌ی سریال‌ها برمی‌آید و فرهنگ سریال‌سازی ایرانی تا اوایل دهه‌ی نود، به‌خوبی از پس آن برآمده است. اما دنیای سرمایه‌داری هم دست روی دست نگذاشته و پرقدرت و پرشتاب در تلاش است تا با تولید و صدور سریال‌هایی که ارزش‌های جهانی‌شده‌ی غربی را ترویج می‌دهند، ذائقه‌ی سازندگان و مخاطبان سریال‌ها را دست‌کاری کند و هر آنچه رؤیای تحققش را دارد، در قالب سریال‌های جذاب و دنبال‌کردنی وارد زندگی‌های مردم کند. به نظر می‌رسد این موج به ایران هم رسیده و از اواسط دهه‌ی نود، مقاومت سریال‌سازان ایرانی مقابل ضربات بنیان‌کن آن درهم ‌شکسته است. تا آنجا که بخش قابل توجهی از سریال‌های سال‌های اخیر، حول‌وحوش درگیری‌های مالی و اقتصادی، تعاملات اجتماعی غیراخلاقی تکان‌دهنده و سبک زندگی‌های مبتنی بر ظاهر و پول و مناسبات مبتذل جنسی شکل گرفته‌اند. این تغییر فقط در حوزه‌ی مضمون و محتوا نیست و در کیفیت ساخت سریال‌ها هم نمایان‌گر این است که سازندگان هم دیگر چندان دل به کار هنری نمی‌دهند و مناسبات تجاری بر همه چیز می‌چربد. استفاده از پارامترهایی چون زندگی‌های لاکچری حسرت‌برانگیز، پوشش و آرایش‌های آن‌چنانی و رفتارهای غیراخلاقی عجیب و غریب شخصیت‌‌ها، روابط مثلثی و بر مبنای منافع، به‌اندازه‌ی کافی جذابیت دارند که دیگر نیازی به زحمت نوشتن فیلم‌نامه‌ی خوب و شخصیت‌پردازی درست و بازیگری قابل باور نباشد. به همین دلیل، برخلاف سریال‌های دهه‌های گذشته که امضای ایرانی داشتند، درباره‌ی عموم سریال‌های پرمخاطب سال‌های اخیر تلویزیون، به‌سختی می‌توان به‌غیر از محدودیت‌های ناشی از ممیزی، تفاوتی بین این قسم سریال‌های ایرانی با نمونه‌های مشابه ترکی و کره‌ای یافت.

۱۴۰۲ تیر ۲۱, چهارشنبه

گرمیِ دل‌های به‌هم‌پیوسته

دلتنگم. دلتنگ همه‌ی روزهایی که در جمع گذشت. دلتنگ جماعت‌ام. جمع‌هایم، یکی یکی، در بحران‌های کوچک و بزرگی که از سر گذراندیم متفرق شدند. دیگر توان جمع‌شدن در خودم نمی‌بینم. نه جمع‌شدن با رفقای گذشته -چراکه جمع‌شدن یک اتفاق فیزیکی نیست. باید روحی یگانه، احساسی مشترک، جمع را دربرگرفته باشد- و نه جمع‌شدن با آدم‌های تازه -چراکه آشناییْ شور و خطرپذیری جوانی می‌خواهد. در میانسالی دیگر محافظه‌کار شده‌ام. ظرفیت پیوستن و گسستن‌ام تکمیل شده است. 

دلتنگ همه‌ی لحظه‌هایی‌ام که بین من و دیگران چیزی جریان داشت. لحظه‌هایی که جمعی، هرچقدر هم کوچک، شکل می‌گرفت و پیوندی بین‌مان برقرار می‌شد. حضور بود و کلمه و تاریخ. تاریخ پشت سر، که با هم یا بی‌ هم سپری کرده بودیم و حالا فهمی از آن لحظه‌ی سپری‌شده را، در حضور هم و با هم در میان می‌گذاشتیم. تاریخ فردی و جمعی. گذشته‌ی شخصی و اجتماعی. دردی مشترک. تجربه‌ای درونی. یا حتی گفتگویی بی‌تاریخ. از آب‌وهوا، از مشغله‌های روزمره. اما با دانستن این‌که زیر کلمات، اتصالی برقرار است.

این روزها به ادبیات فکر می‌کنم. به رمان. به پناه بردن به رمان برای پیوستن به جمع. سال‌هاست، پراکنده و منقطع، جستجوی پروست را می‌خوانم. جستجو پر از جماعت است. پر از گردهمایی‌ آدم‌هاست. این روزها که به جلد آخر رسیده‌ام و بحران جماعت‌ام بالا زده، فکر می‌کردم جستجو باید رمان خوبی برای درد بی‌جماعتی می‌بود. ولی نیست. جمع‌های جستجو پر از تنهایی‌اند. در جستجو کمتر لحظه‌ای است که جمعی شکل بگیرد و بین راوی و دیگری یا دیگران، پیوندی برقرار شود. جستجو روایت تنهایی در جمع است. اما جمعی که من گم‌اش کرده‌ام، تنهاکننده نیست. پیونددهنده است. شاید باید در بین داستان‌های ایرانی بگردم. یا داستان‌هایی از فرهنگ‌هایی هم‌جنس فرهنگ خودمان. فرهنگ‌هایی که هنوز جماعت را گم نکرده‌اند. که هنوز می‌دانند جمعْ گوهر است. جمع گردهمایی تن‌ها نیست. پیونددهنده‌ی دنیاهای درونی‌ست.

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

مادرم ریحان می‌چیند

بعد از سپری شدن ایام شباب و فروکش کردن تب فمینیسم، سال‌ها بود که دیگر زن بودن و فراز و فرودهایش جزو موضوعات اصلی زندگی‌ام نبود. با فهم خودم از زنانگی و حواشی‌اش خوش بودم و انگار رفته بودم مرحله‌ی بعد. کاری هم با هیاهوی بیرون نداشتم، نه هیاهوی فمینیست‌ها و نه آنتی‌فمینیست‌ها. غافل از این‌که مادر بودن را از زن بودن حذف کرده بودم و با پاک کردن این صورت‌مسئله‌ی بسیار چالش‌برانگیز، حالِ بچه‌زرنگی را داشتم که شب قبل از امتحان، جواب سوالات را پیدا کرده و خیالش بابت فردا راحت است. یک جور سرخوشی پنهانی داشتم. مدتی‌ست فکر می‌کنم زن بودن بدون مادر بودن، شبیه هیچ بودن مقابل هست بودن است. تا قبل از این، مادری را امری انتخابی می‌دانستم. تصور می‌کردم آدم می‌تواند تصمیم بگیرد مادر نشود. الان فکر می‌کنم زنْ مادر است. مادری جوهر زنانگی است. اگر فعلیت پیدا نکند، زنانگی ابتر می‌ماند. البته که هیچ تقدس و الهیاتی پشت این حرف نیست. با این فهم تازه، زنانگی دوباره پا به میدان گذاشته و به باقی بحران‌های میانسالی اضافه شده است.