۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

هر آن‌کس که دندان دهد خودش هم در حفظ و نگهداری آن کوشا باشد بی‌زحمت

دندان مقوله‌ی رو-مُخی ست. مثلِ باقیِ اعضای بدن نیست که دارند در سکوت و جدیت و بلکه با تعهد، کارشان را می‌کنند و این‌قدر هم منت سرِ آدم نمی‌گذارند و هزار جور مشقِ شب تحمیل نمی‌کنند. از همان بچگی با دندان‌های‌ات وارد بازیِ بازنده‌ی یک‌طرفه‌ای می‌شوی که ابعادش از تصوراتِ ممکن برای مغزِ کوچکِ چندساله‌ات بیرون است. جایی که برای همه‌ی وظایفِ کودکی کلی تبصره وجود دارد که بچه احساس نکند باید با زور کاری را انجام دهد، مراقبت از دندان‌ها باید به‌صورتِ جدی و منظم و با وسواس انجام شود. شب‌ها قبل از خواب باید مسواک بزنی کوچولو! خب، قبول. چی فکر کردی؟ همین‌جوری نیست که! باید به روشِ خاصی مسواک بزنی، از بالا به پایین، آن هم چند دقیقه. آها! باشه. فقط هم شب‌ها بزنی کافی نیست، سه بار در روز. خب. همیشه با خمیردندان بزنی هم فایده ندارد، گاهی وقت‌ها باید به دندان‌های‌ات نمک بزنی. بعدش؟ نخ‌دندان! دهان‌شویه! چک‌آپِ شش ماهه! آخرش هم دندانِ مصنوعی!
اصلا باید مثلِ آن بچه‌ای که از روزِ اول می‌گفت نمی‌رود مدرسه تا مجبور نشود همین‌جوری تا دانشگاه ادامه دهد، از همان روزی که مادر، مسواک به دست می‌آید سراغِ آدم و بابِ مصیبتی را باز می‌کند که تا توی قبر از آن گریزی نیست، یک «نه»ِ بزرگ گفت و خلاص.

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

هنوز بازماندگان زلزله‌ی بم، بعد از گذشت 9 سال، بی‌خانمان اند. کسانی که از آسایش خودشان گذشتند و برای، نه فقط تسلا و مراقبت و نگهداری، که برای بهبود بخشیدن به اوضاع نابه‌سامان زندگی زلزله‌زدگان و کمک به ارتقای وضع آموزش و خوشی کودکان بم راهی آن‌جا شدند، احکام سنگین جزایی گرفتند. هنوز ویرانه‌ای به‌ سامان نرسیده، گوشه‌ی دیگری ویران شد.

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

در جست و جوی چیزی که بتوانم لعنت ام را نثارش کنم


بابا شد بیمار دیالیزی. به همین سادگی. یک شب خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم کلیه ها دیگر توان کار کردن نداشتند. فاز جدیدی در زندگی جمعی مان شروع شد. من الان سعی دارم با توضیح دادن وضعیت مان روان ام را آرام کنم. کار مفیدی ست. یکی از مکانیسم های دفاعی رایج و اثرگذار است که در متون روان کاوی بارها از آن به نیکی یاد شده. بابا الان علاوه بر عضویت در خانواده و گروه همکاران و دوستان، عضویت جدیدی در گروه بیماران دیالیزی پیدا کرده. هنوز نمی دانم این عضویت خوب است یا نه یا چقدر خوب است. در این حد خوب است که من توانسته ام با جست و جوی دو واژه ی «بیمار دیالیزی» کلی مطلب به دردبخور برای مامان (پرستار مادام العمر) پیدا کنم. خوبی دیگرش هم این است که با این عضویت جدید می دانیم برای کمک گرفتن موقع مشکلات احتمالی (که تعدادشان اتفاقا آن قدر زیاد است که استفاده از واژه ی احتمالی خیلی مناسب نیست) به کجا مراجعه کنیم. از مامان شنیدم که حضور در مرکز دیالیز و دیدن آدم های زیادی که از این بیماری رنج می برند جهت تسکین روحیه ی بابا زیاد هم بد نبوده، دیدن افرادی که سال خورده تر و به لحاظ جسمی ناتوان تر بوده اند و روی پای خودشان برای دیالیز آمده بودند. این مشاهدات مامان را هم (در مقام پرستار مادام العمر) آرام تر کرده بود. احتمالا پیش خودش فکر کرده بود علاوه بر تمام ساعات شبانه روز که باید جزئیات تغذیه ی بابا را کنترل کند و هر بار وقت حمام رفتن مراقب لوله های روی گردن اش (و بعد از مدتی توی دست اش) باشد که خیس نشوند و بعد از مدتی باید ورم های ناشی از ورود و خروج مداوم خون به بدن را با آب گرم یا سرد بخواباند (این را درست نمی دانست چون به تازگی در جریان همچین عارضه ای قرار گرفته و هنوز شوکه است)، دست کم دیگر لازم نیست سه روز در هفته بابا را به مرکز دیالیز برساند و هربار 4 ساعت آن جا بماند و باز برش گرداند. یک بیمار دیالیزی در این حد می تواند مستقل باشد.
اما این عضویت همیشه هم به دردبخور نیست. عضویت مثل برچسب است. در مورد بیماری های کوتاه مدت، آن هایی که دوره ی درمان موقتی دارند و بعد از مدتی بیمار به وضعیت عادی برمی گردد، پذیرفتن این برچسب زیاد مشکل ساز نیست. ولی وقتی بیماری می شود بخشی از زندگی یک جمع، تا آن جا که به سبک زندگی بیمار و اطرافیان اش شکل می دهد (در مورد بیمار دیالیزی محدودیت در کار و رفت و آمد و سفر و خورد و خوراک خیلی جدی ست) دیگر این پذیرش کار ساده ای نیست. نمی دانم چرا ساده نیست. انگار پذیرفتن برچسب بیماری یعنی از دست دادن امید. امید به اتفاقات ناگهانی، اتفاقات خارج از محدوده ی محاسبات منطقی. پذیرش برچسب بیماری یعنی باور به این که چیزی که پزشکان می گویند درست است. کلیه ها از کار افتاده اند و دستگاه دیالیز باید کار آن ها را انجام دهد. تمام.
بیماری چیز عجیبی ست. از آن اتفاقاتی ست که نمی شود بابت اش از کسی شاکی بود. نمی شود جور مناسبی به اوضاع و احوال نا به سامان مملکت نسبت اش داد. قطعا می شود، اما دقت کنید که گفتم جور مناسبی. یعنی این نسبت دادن کار ساده و دم دستی نیست. خیلی باید انرژی صرف کرد. نسبت دادن اش به خود بیمار هم، آن هم در شرایطی که او خودش بیشتر از هرکس دیگری روحیه اش را باخته و مدام از در و دیوار می پرسد چرا به این روز گرفتار شده، نامردی ست. خدا ولی خوب به کار می آید. اگر مثل مامان دل سپرده اش نباشی.
بیماری چیز عجیبی ست. آدم را با وضعیتی مواجه می کند که قابل افتخار نیست. مورد توجه قرار گرفتن بابت بیماری از جنس ترحم است. حال آدم را خراب می کند. بابت چه چیزی به تو توجه می کنند؟ دل شان برای ات سوخته؟ وضعیت ات تاسف برانگیز شده؟ وقت های دیگری هم پیش می آید که آدم این جوری مورد توجه قرار می گیرد. مثل وقت هایی که مورد ظلمی قرار گرفته. مثل وضعیت آن هایی که زندان رفته اند (البته من نمی دانم، تجربه اش نکرده ام). احتمالا توی آن وضعیت ها آدم حال اش بد نمی شود. دچار وضعی شده که بابت اش سربلند است. بیمار و اطرافیان اش شبیه مرغ پر کنده اند. به در و دیوار می کوبند ولی راهی ندارند غیر پذیرفتن.
تلویزیون بیماران قلبی (فکر کنم آمریکایی) را نشان می دهد که با یادگیری رقص تانگو به بهبود وضع شان کمک می کنند. چهره هایشان خوشحال است و بعضی هاشان می گویند تا زمانی که بتوانند در حد مربی برقصند به یادگیری ادامه می دهند. بابا روی تخت ناله می کند و مدام از چرایی بلایی که سرش آمده می پرسد. هربار هم که نزدیک اش می شوم چشمان اش خیس است. بابا از آن مردهایی نیست که کسی اشک اش را ندیده باشد. راحت گریه می کند. اما در این وضعیت نزار گریه اش را ندیده بودم. این گریه نیاز به هم دلی دارد و من قفل شده ام. تنها می توانم لحن ام را زمانی که سراغ حال اش را می گیرم کمی ملایم تر کنم یا کمرش را، آن پایین پایین، کنار استخوان دنبالچه اش، که در اثر دراز کشیدن به پشت برای دیالیز، آن هم 12 ساعت در هفته، خیلی دردناک می شود فشار بدهم. از دست اش عصبانی می شوم. یعنی از بین خدا و فلک و طبیعت و بابا که می شود در این ماجرا از دست شان شاکی بود دست ام فقط به خودش می رسد. می خواهم یک جوری به بی مبالاتی های خودش ربط اش بدهم. شاید هم تلاش می کنم تا دل ام برای اش نسوزد. من یکی از همان مرغ های پر کنده ام که نمی خواهد غصه دار باشد.

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه


اطراف‌ام می‌بینم برای آدم‌هایی که بی‌نام و نشان اند و به هر دلیلی (منظورم دلایل سیاسی و امنیتی ست) پای‌شان به دادگاه و دادسرا باز می‌شود، احکام کیفری سنگین‌تر و بی‌تناسب‌تری صادر می‌شود. دست‌شان به جایی بند نیست. صدای‌شان به گوش کسی نمی‌رسد. خانواده‌های زیادی همین‌جوری، در تنهایی و سکوت، یکی در حبس و چند تا منتظر، روزگار می‌گذرانند...

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

پرت‌شدگی

توی ای‌میل‌های قدیمی‌ام دنبال چیزی می‌گشتم که این ای‌میل رو پیدا کردم. دو سال پیش، قبل از شروع‌شدن همه‌ی ماجراهای این دو سال توی مدرسه، قبل از این که روح‌ام هم خبردار باشه که می‌شه همچین کاری کرد، برای دوستی که می‌خواست دغدغه‌هام رو بدونه تا اگه موقعیت شغلی‌ای اطراف‌اش بود باخبرم کنه، نوشتم‌اش. اون موقع هیچ‌کدوم‌مون نمی‌دونستیم از چند ماه بعدتر و دست‌کم برای چند سال آینده به کجا پرت خواهیم شد. یادم اه وقتی این جملات رو می‌نوشتم یه توده‌ی حسرت بودم و داشتم خودم رو برای آزمون استخدامی آموزش و پرورش آماده می‌کردم.
...

اما اگه بخوام به زبون دوستانه از کارایی که کردم و علاقه‌هایی که داشتم بگم این‌جوری می‌شه که:
از زمانی که شروع به خوندن روان‌شناسی کردم، فرایند رشد و تحول جزو موضوعات مهم بوده برام و در این پروسه‌ی طولانی، کودکی، و باز هم توی پروسه‌ی طولانی کودکی، دوره‌ی دبستان خیلی دغدغه‌برانگیز و مهم بوده و هست به‌نظرم. چون می‌تونم دوره‌ی دبستان خودم رو به‌یاد بیارم و از زبون خیلی از اطرافیانم هم در مورد این بخش از کودکی‌شون شنیدم و الان هم دارم بچه‌های دبستانی و حال و هواشون رو می‌بینم و از زبون والدینشون می‌شنوم که چه حال ناخوشی دارن! واین برای من واقعا سوال و مساله ست که چرا باید بچه‌ها در یکی از بهترین دوران‌های زندگی‌شون این‌قدر اذیت شن و این‌قدر با حس بدی نسبت به معلم و مدرسه و آموزش بزرگ بشن! از طرف دیگه یکی از مورد احترام‌ترین روان‌شناس‌هایی که تا حالا شناخته‌ام پیاژه بوده و دیدگاهی که این آدم نسبت به یادگیری داره و این که یادگیری می‌تونه برای کودک چه اتفاق لذت‌بخش و خودانگیخته‌ای باشه، جزو بهترین آموخته‌های دانشگاهی من اه. در کنارش خوندن کتاب امیل روسو و کتاب کودک در خانواده‌ی مونته‌سوری منو واقعا به وجد آورد و فکر کردم که می‌شه واقعا از ترکیب اون‌ دیدگاه نظری و این روش‌های عملی واقعا تغییراتی رو توی محیط آموزشی ایجاد کرد. توی مدت این یکی دو سالی که از دانشگاه اومدم بیرون، فعالیت مستقیمی در این مورد انجام ندادم. یه سری خوندنی‌هایی بود که گفتم و یه سری هم دوره‌های آموزشی رفتم. فکر کردم در قدم اول لازم اه این موجوداتی رو که می‌خوام براشون کار کنم بشناسم و از حال و هواشون سر در بیارم. البته پروژه‌ی ارشدم کلا در ارتباط با بچه‌های دبستانی (کلاس چهارمی) بود و یه ۵- ۶ ماهی حسابی باهاشون سر و کله زدم. بعد از اون توی یه سری از کلاسای موسسه‌ی مادران امروز شرکت کردم که ویژه ی والدین بود و تونستم تا حدی در جریان حس و حال والدین و بچه‌هاشون قرار بگیرم. تصمیم و برنامه‌ام به‌طور کلی این اه که بچه‌های دوره‌ی دبستان رو به عنوان گروه هدف که مسایل و دغدغه‌هاشون برام خیلی مهم ان انتخاب کنم و بقیه‌ی مسیر کار و تحصیلم رو به اون‌ها و به‌ویژه مسایل آموزشی اون‌ها اختصاص بدم. از این جهت کار توی آموزش و پرورش برام خیلی مهم اه. چون فکر می‌کنم به هر حال همه‌ی این کارهایی که می‌کنیم باید یه جوری وارد سیستم آموزش و پرورش بشه تا یه روزی شاید به درد بخوره. هر چند که مسیر دور و دراز و ناهمواری به نظر میاد.
...
ذوق‌زده شدم خب!