۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

در جست و جوی چیزی که بتوانم لعنت ام را نثارش کنم


بابا شد بیمار دیالیزی. به همین سادگی. یک شب خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم کلیه ها دیگر توان کار کردن نداشتند. فاز جدیدی در زندگی جمعی مان شروع شد. من الان سعی دارم با توضیح دادن وضعیت مان روان ام را آرام کنم. کار مفیدی ست. یکی از مکانیسم های دفاعی رایج و اثرگذار است که در متون روان کاوی بارها از آن به نیکی یاد شده. بابا الان علاوه بر عضویت در خانواده و گروه همکاران و دوستان، عضویت جدیدی در گروه بیماران دیالیزی پیدا کرده. هنوز نمی دانم این عضویت خوب است یا نه یا چقدر خوب است. در این حد خوب است که من توانسته ام با جست و جوی دو واژه ی «بیمار دیالیزی» کلی مطلب به دردبخور برای مامان (پرستار مادام العمر) پیدا کنم. خوبی دیگرش هم این است که با این عضویت جدید می دانیم برای کمک گرفتن موقع مشکلات احتمالی (که تعدادشان اتفاقا آن قدر زیاد است که استفاده از واژه ی احتمالی خیلی مناسب نیست) به کجا مراجعه کنیم. از مامان شنیدم که حضور در مرکز دیالیز و دیدن آدم های زیادی که از این بیماری رنج می برند جهت تسکین روحیه ی بابا زیاد هم بد نبوده، دیدن افرادی که سال خورده تر و به لحاظ جسمی ناتوان تر بوده اند و روی پای خودشان برای دیالیز آمده بودند. این مشاهدات مامان را هم (در مقام پرستار مادام العمر) آرام تر کرده بود. احتمالا پیش خودش فکر کرده بود علاوه بر تمام ساعات شبانه روز که باید جزئیات تغذیه ی بابا را کنترل کند و هر بار وقت حمام رفتن مراقب لوله های روی گردن اش (و بعد از مدتی توی دست اش) باشد که خیس نشوند و بعد از مدتی باید ورم های ناشی از ورود و خروج مداوم خون به بدن را با آب گرم یا سرد بخواباند (این را درست نمی دانست چون به تازگی در جریان همچین عارضه ای قرار گرفته و هنوز شوکه است)، دست کم دیگر لازم نیست سه روز در هفته بابا را به مرکز دیالیز برساند و هربار 4 ساعت آن جا بماند و باز برش گرداند. یک بیمار دیالیزی در این حد می تواند مستقل باشد.
اما این عضویت همیشه هم به دردبخور نیست. عضویت مثل برچسب است. در مورد بیماری های کوتاه مدت، آن هایی که دوره ی درمان موقتی دارند و بعد از مدتی بیمار به وضعیت عادی برمی گردد، پذیرفتن این برچسب زیاد مشکل ساز نیست. ولی وقتی بیماری می شود بخشی از زندگی یک جمع، تا آن جا که به سبک زندگی بیمار و اطرافیان اش شکل می دهد (در مورد بیمار دیالیزی محدودیت در کار و رفت و آمد و سفر و خورد و خوراک خیلی جدی ست) دیگر این پذیرش کار ساده ای نیست. نمی دانم چرا ساده نیست. انگار پذیرفتن برچسب بیماری یعنی از دست دادن امید. امید به اتفاقات ناگهانی، اتفاقات خارج از محدوده ی محاسبات منطقی. پذیرش برچسب بیماری یعنی باور به این که چیزی که پزشکان می گویند درست است. کلیه ها از کار افتاده اند و دستگاه دیالیز باید کار آن ها را انجام دهد. تمام.
بیماری چیز عجیبی ست. از آن اتفاقاتی ست که نمی شود بابت اش از کسی شاکی بود. نمی شود جور مناسبی به اوضاع و احوال نا به سامان مملکت نسبت اش داد. قطعا می شود، اما دقت کنید که گفتم جور مناسبی. یعنی این نسبت دادن کار ساده و دم دستی نیست. خیلی باید انرژی صرف کرد. نسبت دادن اش به خود بیمار هم، آن هم در شرایطی که او خودش بیشتر از هرکس دیگری روحیه اش را باخته و مدام از در و دیوار می پرسد چرا به این روز گرفتار شده، نامردی ست. خدا ولی خوب به کار می آید. اگر مثل مامان دل سپرده اش نباشی.
بیماری چیز عجیبی ست. آدم را با وضعیتی مواجه می کند که قابل افتخار نیست. مورد توجه قرار گرفتن بابت بیماری از جنس ترحم است. حال آدم را خراب می کند. بابت چه چیزی به تو توجه می کنند؟ دل شان برای ات سوخته؟ وضعیت ات تاسف برانگیز شده؟ وقت های دیگری هم پیش می آید که آدم این جوری مورد توجه قرار می گیرد. مثل وقت هایی که مورد ظلمی قرار گرفته. مثل وضعیت آن هایی که زندان رفته اند (البته من نمی دانم، تجربه اش نکرده ام). احتمالا توی آن وضعیت ها آدم حال اش بد نمی شود. دچار وضعی شده که بابت اش سربلند است. بیمار و اطرافیان اش شبیه مرغ پر کنده اند. به در و دیوار می کوبند ولی راهی ندارند غیر پذیرفتن.
تلویزیون بیماران قلبی (فکر کنم آمریکایی) را نشان می دهد که با یادگیری رقص تانگو به بهبود وضع شان کمک می کنند. چهره هایشان خوشحال است و بعضی هاشان می گویند تا زمانی که بتوانند در حد مربی برقصند به یادگیری ادامه می دهند. بابا روی تخت ناله می کند و مدام از چرایی بلایی که سرش آمده می پرسد. هربار هم که نزدیک اش می شوم چشمان اش خیس است. بابا از آن مردهایی نیست که کسی اشک اش را ندیده باشد. راحت گریه می کند. اما در این وضعیت نزار گریه اش را ندیده بودم. این گریه نیاز به هم دلی دارد و من قفل شده ام. تنها می توانم لحن ام را زمانی که سراغ حال اش را می گیرم کمی ملایم تر کنم یا کمرش را، آن پایین پایین، کنار استخوان دنبالچه اش، که در اثر دراز کشیدن به پشت برای دیالیز، آن هم 12 ساعت در هفته، خیلی دردناک می شود فشار بدهم. از دست اش عصبانی می شوم. یعنی از بین خدا و فلک و طبیعت و بابا که می شود در این ماجرا از دست شان شاکی بود دست ام فقط به خودش می رسد. می خواهم یک جوری به بی مبالاتی های خودش ربط اش بدهم. شاید هم تلاش می کنم تا دل ام برای اش نسوزد. من یکی از همان مرغ های پر کنده ام که نمی خواهد غصه دار باشد.

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه


اطراف‌ام می‌بینم برای آدم‌هایی که بی‌نام و نشان اند و به هر دلیلی (منظورم دلایل سیاسی و امنیتی ست) پای‌شان به دادگاه و دادسرا باز می‌شود، احکام کیفری سنگین‌تر و بی‌تناسب‌تری صادر می‌شود. دست‌شان به جایی بند نیست. صدای‌شان به گوش کسی نمی‌رسد. خانواده‌های زیادی همین‌جوری، در تنهایی و سکوت، یکی در حبس و چند تا منتظر، روزگار می‌گذرانند...

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

پرت‌شدگی

توی ای‌میل‌های قدیمی‌ام دنبال چیزی می‌گشتم که این ای‌میل رو پیدا کردم. دو سال پیش، قبل از شروع‌شدن همه‌ی ماجراهای این دو سال توی مدرسه، قبل از این که روح‌ام هم خبردار باشه که می‌شه همچین کاری کرد، برای دوستی که می‌خواست دغدغه‌هام رو بدونه تا اگه موقعیت شغلی‌ای اطراف‌اش بود باخبرم کنه، نوشتم‌اش. اون موقع هیچ‌کدوم‌مون نمی‌دونستیم از چند ماه بعدتر و دست‌کم برای چند سال آینده به کجا پرت خواهیم شد. یادم اه وقتی این جملات رو می‌نوشتم یه توده‌ی حسرت بودم و داشتم خودم رو برای آزمون استخدامی آموزش و پرورش آماده می‌کردم.
...

اما اگه بخوام به زبون دوستانه از کارایی که کردم و علاقه‌هایی که داشتم بگم این‌جوری می‌شه که:
از زمانی که شروع به خوندن روان‌شناسی کردم، فرایند رشد و تحول جزو موضوعات مهم بوده برام و در این پروسه‌ی طولانی، کودکی، و باز هم توی پروسه‌ی طولانی کودکی، دوره‌ی دبستان خیلی دغدغه‌برانگیز و مهم بوده و هست به‌نظرم. چون می‌تونم دوره‌ی دبستان خودم رو به‌یاد بیارم و از زبون خیلی از اطرافیانم هم در مورد این بخش از کودکی‌شون شنیدم و الان هم دارم بچه‌های دبستانی و حال و هواشون رو می‌بینم و از زبون والدینشون می‌شنوم که چه حال ناخوشی دارن! واین برای من واقعا سوال و مساله ست که چرا باید بچه‌ها در یکی از بهترین دوران‌های زندگی‌شون این‌قدر اذیت شن و این‌قدر با حس بدی نسبت به معلم و مدرسه و آموزش بزرگ بشن! از طرف دیگه یکی از مورد احترام‌ترین روان‌شناس‌هایی که تا حالا شناخته‌ام پیاژه بوده و دیدگاهی که این آدم نسبت به یادگیری داره و این که یادگیری می‌تونه برای کودک چه اتفاق لذت‌بخش و خودانگیخته‌ای باشه، جزو بهترین آموخته‌های دانشگاهی من اه. در کنارش خوندن کتاب امیل روسو و کتاب کودک در خانواده‌ی مونته‌سوری منو واقعا به وجد آورد و فکر کردم که می‌شه واقعا از ترکیب اون‌ دیدگاه نظری و این روش‌های عملی واقعا تغییراتی رو توی محیط آموزشی ایجاد کرد. توی مدت این یکی دو سالی که از دانشگاه اومدم بیرون، فعالیت مستقیمی در این مورد انجام ندادم. یه سری خوندنی‌هایی بود که گفتم و یه سری هم دوره‌های آموزشی رفتم. فکر کردم در قدم اول لازم اه این موجوداتی رو که می‌خوام براشون کار کنم بشناسم و از حال و هواشون سر در بیارم. البته پروژه‌ی ارشدم کلا در ارتباط با بچه‌های دبستانی (کلاس چهارمی) بود و یه ۵- ۶ ماهی حسابی باهاشون سر و کله زدم. بعد از اون توی یه سری از کلاسای موسسه‌ی مادران امروز شرکت کردم که ویژه ی والدین بود و تونستم تا حدی در جریان حس و حال والدین و بچه‌هاشون قرار بگیرم. تصمیم و برنامه‌ام به‌طور کلی این اه که بچه‌های دوره‌ی دبستان رو به عنوان گروه هدف که مسایل و دغدغه‌هاشون برام خیلی مهم ان انتخاب کنم و بقیه‌ی مسیر کار و تحصیلم رو به اون‌ها و به‌ویژه مسایل آموزشی اون‌ها اختصاص بدم. از این جهت کار توی آموزش و پرورش برام خیلی مهم اه. چون فکر می‌کنم به هر حال همه‌ی این کارهایی که می‌کنیم باید یه جوری وارد سیستم آموزش و پرورش بشه تا یه روزی شاید به درد بخوره. هر چند که مسیر دور و دراز و ناهمواری به نظر میاد.
...
ذوق‌زده شدم خب!

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

برای رفع خستگی که خوب است

وضعیت خانه‌ی جدید آشفته‌تر از این بود که انرژی لازم برای تمیزکردن‌اش را در خودم سراغ داشته باشم. صاحب‌خانه هم با این شرط تمیزکردنِ پیش از تحویل را به عهده می‌گرفت که بیست تومنی را که از روی اجاره تخفیف داده بود پس بگیرد. حاضر نبودم بی‌خیال تخفیفی شوم که با کلی چانه‌زنی با بنگاه‌دار چرب‌زبان گرفته بودم. این بود که ناچار شدم کسی را پیدا کنم و کار را به او بسپارم. از طریق یکی از آشنایان مردی را پیدا کردم. روز نظافت نمی‌توانستم خانه بمانم. از مرد پرسیدم چه وسیله‌هایی لازم دارد تا برای‌اش بگیرم و خودم بروم پی کارهای‌ام. تاید و وایتکس و جرم‌گیر و دستمال را فهرست کرد. رفتم پی خرید. توی مغازه که بودم تماس گرفت و گفت الکل سفید هم برای ضدعفونی بگیرم. تا به حال چیزی درباره‌ی کاربرد الکل سفید در تمیزکردن خانه نشنیده بودم. اما کاربردهای دیگرش از جمله تزریقات را، که هنگام خرید از سوپری یا داروخانه لازم است روی آن تاکید کنی، می‌شناختم. از سوپری سراغ گرفتم. درخواست‌ام را با تعجب شیطنت‌آمیزی تکرار کرد: «الکل سفید؟» برای پیش‌گیری از قرارگرفتن در وضعیت «آشِ نخورده و دهن سوخته» سری تکان دادم و باقی وسیله‌ها را نشان‌اش دادم و گفتم: «آقایی که اومده خونه رو تمیز کنه سفارش داده برای ضدعفونی خونه الکل سفید بگیرم.» گفت: «سفید نداریم، صنعتی بدم؟» گفتم: «نه نه! صنعتی رنگ می‌ده به در و دیوار!» گزینه‌ی بعدی داروخانه بود. خوش‌بختانه داشت. هوا خیلی گرم بود. چند تا آب‌میوه هم گرفتم.
وسیله‌ها را در خانه گذاشتم و بیرون آمدم. یکی دو ساعت بعد برگشتم. بطری الکل سفید را فراموش کرده بودم. چشم‌های مرد را که دیدم دوباره یادم آمد. چشم‌های‌اش خمار بودند. قرمز و سنگین. از بطری خبری نبود. خواستم بپرسم: «الکل را برای ضدعفونیِ کجا استفاده کردید؟» نپرسیدم. چه فرقی می‌کرد! شاید مثلا برای ضدعفونی دست‌شویی استفاده کرده بود. باید کاربرد الکل را در نظافت خانه از کسی بپرسم. و آن وقت چشمان‌اش؟ شاید از شدت خستگی قرمز شده بودند، یا از بی‌خوابی دیشب. شاید هم خورده بود. نوش جان‌اش. ولی الکل‌اش از آن‌هایی بود که روی‌اش می‌نویسند حاوی مواد افزودنی تلخ‌کننده است. کاش با آب میوه‌ها خورده باشد. تلفنی به زن‌اش گفت بعد از تمام‌شدن کارش می‌رود خانه. کاش حال خوب‌اش را با زن‌اش هم تقسیم کرده باشد.

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

امروز مامان اش گفت: مسیح مدتی اه می گه نمی خواد بیاد رها. می گه خاله نامیه امسال بداخلاق شده. زود عصبانی می شه.
:((