۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

ما خوب‌ها و آن پلیدها

مدتی ست نسبت به نوعی برخورد با زندان و زندانی مساله پیدا کرده‌ام. چند وقت پیش با دوستی در این مورد حرف می‌زدیم. می‌گفتیم انگار زندان‌رفتن از 88 به بعد شده نوعی اعتبار. آدم‌ها دوست دارند از زندان‌رفتن‌های‌شان تعریف کنند، در وب‌لاگ‌های‌شان بنویسند، مدام با این موضوع ور بروند و دیگران را هم درگیر خودشان کنند. وقتی برمی‌گردند، باید خیلی چیزها را در برخورد با آن‌ها رعایت کنی. دارای حقوق و مزایای نانوشته‌ای می‌شوند که معلوم نیست از کجا به‌دست آورده‌اند. این مزایا به طول مدت حبس هم ربطی ندارد. یک روز را در بازداشت گذرانده باشند یا یک هفته یا چند ماه، فرقی نمی‌کند. اصلا از لحظه‌‌ای که حکم‌شان را می‌گیرند شروع می‌شود. کسی حق ندارد آن‌ها را در هیچ زمینه‌ای نقد کند. اگر شروع به نقد زندانی کنی یا متهم می‌شوی به این که در شرایط حساس کنونی، که معلوم نیست چند هزار سال دیگر قرار است ادامه داشته باشد، موقعیت را درک نکرده‌ای و حرفی را که الان وقت‌اش نبوده به زبان آورده‌ای و امکان سوءاستفاده را برای دشمنان فراهم کرده‌ای، یا این‌که خودت هم عقده‌ی زندان‌رفتن داری و الان داری به وضعیت زندانی حسادت می‌کنی! یا اصلا آدم بی‌شعوری هستی و نمی‌فهمی روحیه‌ی او از این به بعد حساس شده و دیگر تاب تحمل سخنان درشت را ندارد!
از این وضعیت‌های همیشه حساس و این موقعیت‌های همیشه آماده برای نقدناپذیری دل‌‌پیچه گرفته‌ام. زندانی ج. ا. بوده‌ای که باش! به خاطر اعتراض یا سکوت سبز به زندان رفته‌ای رفته باش! تلاش‌ات قابل احترام و تحسین. ولی زندان‌رفتن تو را رویین‌تن نمی‌کند. هاله‌ی تقدس دور سرت نصب نمی‌کند و در صف پاکان قرارت نمی‌دهد.
این بازی دیگر خیلی تکراری و کسل‌کننده شده. لامصب هر موقعیتی که تجربه می‌کنیم بالقوه این خاصیت را دارد که ما و غیر ما تولید کند! همیشه هم (خیلی اتفاقی) ما جزو آن دسته‌ی برحق ایم!

۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

برای گشت و گذار در هوای نیمه ابری امروز و تماشای برگ‌های رنگ‌وارنگ پاییزی، به امام‌زاده‌ی نزدیک مدرسه رفتیم. مثل همه‌ی امام‌زاده‌ها، موقع ورود باید چادر سرمان می‌کردیم. دخترها هم که چادرهای ما را دیدند دل‌شان خواست. هر کدام‌شان یکی گرفتند و در حالی که چادر از دست و پای‌شان آویزان بود، در حیاط دنج امام‌زاده و میان قبرهایی که از نظر آن‌ها بیشتر شبیه به قبرستان‌اش کرده بود، شروع کردند قدم زدن. دست‌ام را گرفت و گفت: بیا بریم اون‌ور حیاطو ببینیم خاله! رفتیم. رسیدیم به ورودی حرم. گفت: می‌شه بریم تو؟ کفش‌های‌مان را در پلاستیک گذاشتیم و دست‌مان گرفتیم و داخل شدیم. همه جای حرم را گشت. ضریح را تماشا کرد. خواست جلوی ضریح عکس بگیرد. عکس گرفتیم. کمی دراز کشید. دوباره بلند شد. هیجان داشت. می‌خواست  آن‌جا بماند و کاری بکند. همیشه یک کتاب تن تن زیر بغل‌ دارد. کتاب را داد دست‌ام تا برای‌اش بخوانم. کنار ضریح نشستیم و تن تن خواندیم. کاپتان هادوک کابوس دیده بود.

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

بر شیطون حروم‌زاده

از آن مردهایی بود که در انگلیسی به آن‌ها می‌گویند: gallant. از آن‌هایی که اگر زنی دور و برشان باشد تمام حواس‌شان به این است که مثل یک جنتلمن رفتار کنند. توجه آن زن را همه‌جوره جلب رفتار شیک و سرشار از احترام‌شان می‌کنند و به هر روشی که بلدند متوسل می‌شوند تا به مخاطب (و البته زنی که آن دور و بر هست) نشان بدهند که متمول اند و از خارج برگشته‌اند و خیلی خفن اند و ... حتما می‌دانید به زن هم می‌گویند: خانوم! از بس که شیک اند.
رفته بودم گل‌فروشی برای دوستی گلدان بخرم. داشتم با آقای گل‌فروش صحبت می‌کردم که آقای گلِنت وارد شدند. اول با هیجان پریدند وسط گفت‌وگوی ما. بعد متوجه شدند که رفتارشان به اندازه‌ی کافی گلِنتانه نبوده. رو به من کردند و گفتند: «خانوم! من اجازه دارم یه سوالی از ایشون بپرسم؟» برای این‌که نشان بدهم خانوم متشخصی هستم گفتم: «بفرمایید!» سوال‌شان درواقع یک مشاوره‌ی چندین دقیقه‌ای بود. یادم رفت بگویم که یک ویژگی مهم‌شان این است که همیشه باید با آدم‌های مهم صحبت کنند. برای پرسیدن چند تا سوال، مشاور لازم دارند. به همین خاطر به آقای گل‌فروش گفتند: «می‌خوام با مشاور این‌جا صحبت کنم.» آقای گل‌فروش گفت: «خودم هستم.» شروع کردند به گفتن که: «یه گیاهی رو از خارج از کشور آوردم که باید تو یه جای وسیع که اطراف‌اش خالی باشه رشد کنه. اول قدش انقد اه و بعد از چند سال می‌شه انقد و محصول می‌ده و خیلی خفن اه و ...» لحن حرف‌زدن‌شان هم که دیگر نیازی به توصیف ندارد. بسیار شیک و خارجی، همراه با حرکات بسیارِ دست و سر و ارزیابی مداوم وضعیتِ موردِ‌توجه‌بودگی و البته تعداد قابل‌ توجه کلمات خارجی (بسته به کشور محل اقامت یا رفت و آمد یا آشنایی). به این‌جا که رسیدند وقت‌اش رسیده بود وضعیت‌شان را نسبت به خانومِ آن دور و بر دوباره ارزیابی کنند. معلوم بود می‌خواهند جمله‌ی مهمی بگویند. نگاهی به من انداختند و جوری که نشان بدهند من هم در این گفت‌وگوی هیجان‌انگیز سهیم هستم، با چرخش نگاه‌شان بین من و آقای گل‌فروش گفتند: «نمی‌شد همین‌طوری واردش کرد. قاچاق آوردم‌اش (و بعد، ارزیابی واکنش ما با شنیدنِ واژه‌ی قاچاق). اگه می‌فهمیدن کلی باید خسارت می‌دادم.» واو! چه ماجراجویانه! آقای گل‌فروش گفت شنیده همچین گیاهی در چین هست. حرف خوبی نزد. چین به اندازه‌ی کافی خارج نیست. به همین خاطر آقای گلِنت یادآور شدند که: «بله! توی چین هم هست. ولی من از اروپا آوردم‌اش.» اوه! با یک جمله، دست‌کم دو هدف را نشانه گرفتند؛ هم گستره‌ی اطلاعات‌شان را نشان دادند و هم ارتباط تنگاتنگ‌شان را با اروپا. چه فوق‌العاده! حرف‌شان را این‌جوری ادامه دادند که: «اول می‌خواستم ببرم‌اش لاهیجان.» آقای گل‌فروش گفت: «نه! لاهیجان برای اون گیاه مناسب نیست.» باز هم حرف بدی زد. آدم هیچ‌وقت این‌جوری، آن هم توی همچین موقعیت حساسی با آبروی یک جنتلمن بازی نمی‌کند. آقای گلِنت سریع حرف را عوض کردند و گفتند: «اصلا هم موضوع اقتصادی‌اش برام مهم نیست. می‌خوام به باردهی برسه و برای کشورم محصول بده.» این «کشورم» را جوری گفت که حس کردم دیگر طاقت‌ام تمام شده. می‌خواستم دهان‌ام را باز کنم و مثل این اژدها گنده‌های توی کارتون‌های قدیمی یا از این هیولاهای عجیب و غریب کارتون‌های الان، یک کُپه آتش، درست وسط صورت‌اش پرتاب کنم، جوری‌که با مشغول‌شدن به امور مربوط به سوختگی، خیال خدمت به «کشورش» را ترجیحا برای مدت قابل توجهی از سرش بیرون کند. یعنی فقط همین کار می‌توانست دل‌ام را کمی خنک کند. خب طبیعتا از عهده‌اش برنیامدم. بچه هم که بودم کارم با این فیلم‌های تخیلی راه نمی‌افتاد. هیچ کار دیگری هم نکردم. ناسلامتی خانوم بودم. خانوم که دهن‌اش را همین‌جوری باز نمی‌کند که. لب‌های‌اش را غنچه می‌کند فقط گاهی. درجا یاد داستانی افتادم که از محلی‌های لاهیجان شنیده بودم. می‌گفتند کاشف‌السلطنه، مخترع یا مکتشف یا نمی‌دونم چه‌کاره‌ی چای در ایران که مقبره‌ی بزرگی در مرکز شهر دارد، با همین روش چای را وارد ایران کرده. می‌گفتند یک بوته‌ی چای را توی عصای‌اش قایم کرده و آورده. اگر داستان درست باشد، تاریخ ما سرشار است از نکات پندآموز و عبرت‌انگیز، منتها برای آن‌هایی که اهل تفکر باشند.

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

به کودکی که - این‌جور که بوش میاد - هرگز زاده نخواهد شد

اصلا بحث‌های پیچیده‌ی فلسفی و حقوقی و روان‌شناختی و این‌ها را بگذاریم کنار. تصورش را بکن آدمی باشی که وقتی خواب به چشمان‌ات می‌آید خدا را هم بنده نباشی. که خوابِ صبح از نانِ شب هم برای‌ات واجب‌تر باشد. که صبح‌ها به یک داستان‌نویسِ قهار بدل شوی که بلد است برای کمی دیرتر بیدارشدن هزارجور ماجرا سرِهم کند. که همیشه شرمنده‌ی مهمان‌هایی شده باشی که صبح در خانه‌ی تو بیدار می‌شوند و تو هیچ‌وقت نتوانسته‌ای زودتر از آن‌ها بیدار شوی و صبحانه‌ی‌شان را آماده کنی، همیشه میزبانی بوده‌ای با صورتِ پُف‌کرده و خمیازه‌های کش‌دار که بعد از سال‌ها اجبار در سحرخیزی به‌خاطرِ کار و تحصیل، هنوز با این قضیه کنار نیامده است. حالا این وسط بچه‌ای باشد که مجبور شوی اختیارِ خواب و بیداری‌ات را بدهی دست‌اش. بخواهد نگاه‌اش کنی تا خواب‌اش ببرد. یا وقت و بی‌وقت بیدارت کند. گشنه‌اش باشد. تشنه‌اش باشد. جیش داشته باشد. دل‌اش درد بکند. کابوس دیده باشد. اصلا هیچ‌کدامِ این کارها را نداشته باشد؛ دل‌اش بخواهد نخوابی تا پیش‌اش باشی، تنها نباشد، باهاش بازی کنی. صبح‌ها قبل از تو بیدار شود، صورت‌اش را بیاورد کنار صورت‌ات، خودش را لوس کند و بخواهد با هر ترفندی شده بیدارت کند. این‌جوری آدم می‌تواند به خوابیدن ادامه دهد؟
به این‌ها که فکر می‌کنم می‌گویم نکند من آدمِ بچه‌داشتن نیستم اصلا! شاید همین‌که معلم‌شان باشم برای‌ام کافی ست. این‌جوری برای حضور کنارشان آماده می‌شوم. خواب‌های‌ام را جای دیگری می‌کنم و سرِحال می‌روم سراغ‌شان. زمانِ حضور هم، دیگر شرمنده‌‌ نمی‌شوم بابتِ خلق و خوی پُف‌آلوی خجالت‌زده‌ام.
رشته‌های‌ام اما همه پنبه می‌شوند!

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

هر آن‌کس که دندان دهد خودش هم در حفظ و نگهداری آن کوشا باشد بی‌زحمت

دندان مقوله‌ی رو-مُخی ست. مثلِ باقیِ اعضای بدن نیست که دارند در سکوت و جدیت و بلکه با تعهد، کارشان را می‌کنند و این‌قدر هم منت سرِ آدم نمی‌گذارند و هزار جور مشقِ شب تحمیل نمی‌کنند. از همان بچگی با دندان‌های‌ات وارد بازیِ بازنده‌ی یک‌طرفه‌ای می‌شوی که ابعادش از تصوراتِ ممکن برای مغزِ کوچکِ چندساله‌ات بیرون است. جایی که برای همه‌ی وظایفِ کودکی کلی تبصره وجود دارد که بچه احساس نکند باید با زور کاری را انجام دهد، مراقبت از دندان‌ها باید به‌صورتِ جدی و منظم و با وسواس انجام شود. شب‌ها قبل از خواب باید مسواک بزنی کوچولو! خب، قبول. چی فکر کردی؟ همین‌جوری نیست که! باید به روشِ خاصی مسواک بزنی، از بالا به پایین، آن هم چند دقیقه. آها! باشه. فقط هم شب‌ها بزنی کافی نیست، سه بار در روز. خب. همیشه با خمیردندان بزنی هم فایده ندارد، گاهی وقت‌ها باید به دندان‌های‌ات نمک بزنی. بعدش؟ نخ‌دندان! دهان‌شویه! چک‌آپِ شش ماهه! آخرش هم دندانِ مصنوعی!
اصلا باید مثلِ آن بچه‌ای که از روزِ اول می‌گفت نمی‌رود مدرسه تا مجبور نشود همین‌جوری تا دانشگاه ادامه دهد، از همان روزی که مادر، مسواک به دست می‌آید سراغِ آدم و بابِ مصیبتی را باز می‌کند که تا توی قبر از آن گریزی نیست، یک «نه»ِ بزرگ گفت و خلاص.