۱۳۹۹ شهریور ۲۴, دوشنبه

سوراخ سنبه‌های ابدی

کودکی‌ام در خانه‌ای گذشت که به خاطر وسعتش، شب‌ها تاریکی زیادی را در خود نگه می‌داشت و اینْ موقع خواب کار را دشوار می‌کرد. شب‌ها قبل از خواب که چراغ‌ها خاموش می‌شدند، سعی می‌کردم چشمانم را بسته نگه دارم و همه‌ی خانه را تصور کنم، به همه‌ی تاریکی‌ها سرک بکشم تا خیالم راحت شود که ببین، هیچ‌چی‌ نیست، راحت بخواب. اما همیشه ناکام می‌ماندم، چون می‌دانستم هرچقدر هم که تلاش کنم باز هم گوشه‌هایی هست که من حتی از وجودشان هم خبر ندارم و همه‌ی اتفاقات بد می‌توانند در آن گوشه‌‌های تاریک ناشناس رخ بدهند.

۱۳۹۷ اسفند ۲۹, چهارشنبه

لعنت بر روز پدر و مادر و‌ مخلفات

به خانه که می‌رسیدم با آن پژوی آخوندی‌اش، که روزگاری مثل مهر سرنوشت بر پیشانی زندگی‌مان نشسته بود، منتظر بود تا از اتوبوس پیاده شوم و خستگی سفر را در آغوش تنهایی ممتد او، در ماشینی مملو از دود سیگار و صدای حمیرا زمین بگذارم، در دل تصویری که هیچ‌‌وقت دست نمی‌خورد، کم و زیاد نمی‌شد. و من نمی‌دانم چرا آن‌قدر ناتوان بودم در جدی گرفتن آن آغوش. چرا آن‌قدر غریبی می‌کردم با آن تصویر. تصویری که سال‌ها بود می‌شناختم.

۱۳۹۷ شهریور ۱۷, شنبه

فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

داشتيم از خانه بیرون می‌رفتیم که پدرش سر موضوعی عصبانی شد و سرش داد زد. همین‌طور که سمت ماشین قدم می‌زدیم شروع کرد غر زدن و شکایت از دست او که: خیلی بدم میاد از این اخلاق بدش. اصلا دوستش ندارم. اصلا بعضی وقتا دلم می‌خواد بمیره از دستش راحت شم... و با گفتن این جمله نگاهی به من انداخت تا واکنشم را ببیند. خودش هم احساس گناه می‌کرد بابت حرفش. آن روزها حال خوشی نداشت. با آمدن خواهر کوچکش آرامش‌اش به هم خورده بود. زود ناراحت می‌شد و زود از خودش بدش می‌آمد. مدام کارهایی می‌کرد یا حرف‌هایی می‌زد که به خودش و ما ثابت کند بچه‌ی بدی‌ست. گفتم: منم هم‌سن تو بودم یه وقتا همینو آرزو می‌کردم. انقدر از دست بابایی عصبانی می‌شدم که آرزو می‌کردم بمیره... با تعجب پرسید: نگران نبودی آرزوت واقعی بشه؟... گفتم: نه. می‌دونستم واقعی نمی‌شه. چون خیلی خیلی ناراحت و عصبانی بودم این آرزو رو می‌کردم... گفت: الان که مرده چی؟ الان پشیمون نیستی که اون وقتا همچین آرزویی داشتی؟... گفتم: چرا یه کم پشیمونم. از این پشیمونم که چرا اون موقع فقط رفتارای بدش رو می‌دیدم. الان فکر می‌کنم اگه برمی‌گشتم به اون وقتا، خوبیاش رو هم می‌دیدم... ولی به او نگفتم این خاصیت فراق است که فقط خوبی‌ها را به یاد بیاوری. نگفتم این انتقامی‌ست که مرگ از بازمانده‌ها می‌گیرد که تا ابد حسرت بخورند و گرفتار اگرهای بی‌پایان شوند. هنوز خیلی کوچک است برای شنیدن این حرف‌ها.

۱۳۹۷ مرداد ۱۱, پنجشنبه

هوادارت بودم جانا و چه خوب که نمی‌دانستی

زمانی در مورد گوگوش نوشته بودم: «هیچ‌وقت در زندگی‌ام جدی هوادار و فن کسی و چیزی نبوده‌ام. دست‌کم یادم نمی‌آید بوده باشم. موقع هواداری جایی در مغزم تیر می‌کشد... الا گوگوش. یک‌جوری طرفدارش ام که نمی‌فهمم آن بخش مغزم کجا می‌رود. تازه در سن بالا هم هوادارش شدم. جوانی‌هایم زیاد پیگیرش نبودم. آهنگ قدیمی‌هایش را گوش نمی‌دادم. بعد که طرفدارش شدم رفتم قدیمی‌ها را هم گوش دادم. الان دلم می‌خواهد همه‌ی آن‌ها را با لحن و صدای امروزش بخواند...... قشنگ هوایش را دارم. عین این توصیه‌های تربیتی که می‌گویند بچه‌تان را سوای کارهایی که می‌کند دوست داشته باشید. بی‌قیدو‌شرط. اصلا با وجود گوگوش بود که توانستم این توصیه‌ی تربیتی را خوب بفهمم. هرکاری می‌کند جایش در قلبم دست نمی‌خورد. ازش هیچ انتظاری ندارم. از آن هوادارهایی نیستم که انتظار دارند طرف کیفیت کارهایش را حفظ کند و در اوج بماند. همینی که هست خوب است. فقط انتظار دارم زنده باشد و هرازگاهی هم بخواند. البته که خیلی خوشحال می‌شوم آهنگ خوب بخواند. این‌طوری نیست که هرچی خواند قربان صدای بلوریش بروم. ولی کارهایش از خودش جداست. خودش هم از رفتارهایش، از انتخاب‌هایش، از سلیقه‌اش در لباس پوشیدن و آرایش کردن و کلیپ ساختن جداست. خیلی خوب می‌شد اگر سن و سالش را می‌شناخت و بعد لباس انتخاب می‌کرد و حرکات نمایشی می‌زد و کلیپ می‌ساخت. مثلا اداهای کودکانه‌ای که در جوانی در می‌آورد را کنار می‌گذاشت یا کمی ذوق زیبایی‌شناختی به خرج می‌داد و در خانه‌ی مجلل، از قفس تنگ و تار نمی‌خواند. ولی خب چاره چیست. این کارها را می‌کند. و این‌ها ربطی به خودش و هواداری من ندارند.»
...
ولی امروز که آهنگ جدیدش را گوش دادم (همانی که با سیاوش خوانده، ۴۰ سالگی) عمیقا غمگین شدم. احساس کسی را داشتم که فرزندش خلافکار از آب درآمده و حالا مانده که با این وجود هم می‌تواند او را مثل قبل، بی‌قیدوشرط دوست داشته باشد؟

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

اندر حکایت کوزه‌گر

بارها از من پرسیده بود کار تو چیست و من هم برایش توضیح می‌دادم که با معلم‌ها و مامان و باباها کلاس دارم و با آن‌ها در مورد ارتباط با بچه‌ها صحبت می‌کنم. به نظرم توضیحی می‌رسید که می‌فهمد. اما انگار همیشه برایش مبهم بود. درکی نداشت از این که معلم و مامان و بابا هم سر کلاسی بنشینند یا چیزی یاد بگیرند. حتی اگر مامان و باباها را می‌پذیرفت، معلم برایش خدایی بود که همه چیز می‌داند و نیازی به یاد گرفتن ندارد. هنوز مدرسه نمی‌رفت. با تعجب به توضیحاتم گوش می‌داد و به شکل غریبی سوال نمی‌پرسید. یعنی که موضوع را خوب نفهمیده. و طبیعتا در موقعیت دیگری به بهانه‌ی دیگری باز از کارم می‌پرسید: تو دقیقا چی کار می‌کنی؟

این‌ها همه مال قبل مدرسه رفتنش و نهایتا تا آخر کلاس اولش بود. سال بعد با تلاش‌های موفقیت‌آمیز معلم کلاس دوم، کم کم معلم برایش از عرش افتاد. کلاس دوم را با عذاب می‌رفت. اتفاقا اهل درس و مشق است. از این که کاری به او محول شود و خوب و دقیق انجام دهد و تحویل دهد خوشش می‌‌آید. یعنی از آن بچه‌هایی نیست که از اساس با درس و مدرسه زاویه دارند. اما از دست معلم کلاس دوم در عذاب بود. یک روز زنگ زد و گفت: می‌گفتی به معلما درس می‌دی - گفتم خب - گفت خب بیا به معلم مام یاد بده چه جوری با بچه‌ها رفتار کنه - پرسیدم چی کار می‌کنه؟ - گفت عصبانی می‌شه، داد می‌زنه سرمون، می‌زنتمون، براش توضیح می‌دی اصلا گوش نمی‌ده، فقط حرف خودشو تکرار می‌کنه - گفتم من که نمی‌تونم سر خود پا شم بیام مدرسه‌تون. باید مدیر مدرسه بخواد که من بیام - گفت یعنی چی؟ - گفتم یعنی دعوتم کنه. شاکی شد. - گفت آخه مدیر مدرسه که فکر نمی‌کنه این رفتارا بده. اون خودش این معلما رو استخدام کرده. خودشم باهامون همین‌جوری رفتار می‌کنه - جوابی نداشتم. - ادامه داد: به نظرم باید یه وقتا بی‌خبر بیای مدرسه‌مون، خودت ببینی و بهشون بگی. همین طور منتظر بشی که اونا هیچ وقت دعوتت نمی‌کنن - راست می‌گفت. خیلی روشن و خوش‌دلانه از واقعیت می‌گفت. اما خبر نداشت روز اول کلاس اولش که بی‌خبر رفته بودم مدرسه تا زنگ تفریح ببینمش و با دیدن خوشحالیش خیالم راحت شود که مدرسه ‌برایش آن‌قدرها هم جای بدی نیست، نه تنها معلم و رفتارهایش را ندیدم، که بدو از مدرسه بیرون زدم تا تماشای او که تنها گوشه‌ی حیاط ایستاده بود اشکم را سرازیر نکند. من به درد او و معلم‌هایش نمی‌خورم. مگر کس دیگری پیدا شود و به مدرسه‌شان سر بزند و حال و روز بچه‌ها را، بدون بغض، ببیند و فکری به حال‌شان کند.