۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

به بهانه‌ی روز معلم

با اجازه از مکابیز که دو سال پیش این مطلب رو نوشته:


درباره شکل های حضور غم

1) غم به شکل یک چیز دائمی، مثل ضربان قلب در تن وجود دارد و آدم با غم نفس می کشد، می خوابد، خواب می بیند، بیدار می شود. این را احتمالا کسانی که معشوق شان ترک شان کرده در چند روز اول احساس می کنند و کسانی که فرزندشان را از دست داده اند. کسانی که بعد از یک سال تلاش در هیچ رشته شهری قبول نشده اند، تا چند روز بعد از اعلام نتایج. البته شدت و ضعف دارد اما از یک جنس است.

2) غم گاهی به ناگهان حاضر می شود و آنقدر سنگین است که آدم را وا می دارد سرش را بکوبد به دیوار. همیشگی نیست. در همه لحظات با آن زندگی نمی کنیم. این را کسانی که بیماری صعب العلاج یا معلولیت جسمی حادی دارند تجربه می کنند. ناگهان به یادش می افتند و آنقدر فشارش زیاد است که به عکس العمل ناخواسته ی فیزیکی، مثلا کوبیدن ناگهانی دست بر پیشانی منجر می شود.


3) غم یک ماده ی سیالی است که در بدن جریان دارد. سنگین نیست. حتی گاهی سبکمان می کند. غم های انتزاعی شخصی . مثل غمی که از گذران عمر و هیچ کاری نکردن حاصل می شود.مثلا در گفتگو با رفیق صمیمی مان متوجه اش می شویم اما آنقدر فشارش زیاد نیست که به عکس العمل ناگهانی فیزیکی منجر شود. عکس العمل فیزیکی هم اگر باشد خودخواسته است. مثل آه کشیدن و سرتکان دادن.


4) غم مثل یک شلوار شیک تن مان است. از غمگین بودنمان خوشحالیم. غمی که معمولا با نوعی فاصله نسبی همراه است. از "غم بم" گرفته تا غم دارفور. تا غم کودکان خیابانی تا غم بیکاری کارگران قرارداد موقت برای کسی که هیچ تجربه ی ملموسی از ترس و اضطراب و تحقیر قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی نداشته است.بغض مان می گیرد اما بعدش می نشینیم یک سریال مزخرف تماشا می کنیم و تا لحظه ی تیتراژ پایانی با شخصیت ها همراه می شویم.


- غمی که از اعدام های اخیر دارش شدیم از کدام نوع بود؟ قضاوت کلی نمی کنم. اما هرکس می تواند برای خودش آزمایشی ترتیب بدهد. فرض کنید دانشجویی هستید که با مشروط شدن از دانشگاه اخراج می شوید. به شما خبر می رسد که مشروط شده اید. هیچ راهی نیست و مطلقا چاره ای ندارید جز زدن قید مدرکی که تصور می کنید با آینده تان مساوی است. وقتی خبر مشروطی را دریافت می کنید بیشتر ناراحت می شوید یا وقتی که خبر اعدام فرزاد کمانگر را می شنوید؟ در کدام یک از دو حالت دباره ی غم تان در وبلاگتان چیزی می نویسد؟ و اگر بنویسد چگونه؟ من معتقدم در دو نوع اول، نمی توان چیزی از غم نوشت . دست کم بلافاصله بعد از دچار شدن به آن نمی توان چیزی نوشت.درباره غم نوع سوم می توان هر زمانی گفتگو کرد و بازه ی زمانی مشخصی ندارد.بنابراین جریان{وبلاگی} نمی سازد. تنها آن غم شیک نوع چهارم است که می توانیم بلافاصله بعد از مواجه شدن با آن درباره اش بنویسیم.بعد از مواجه شدن با دختری هفت هشت ساله که در سرمای غروب زمستان تهران گل می فروشد و لباس کافی ندارد، غمی که از دیدن تصاویر دارفو به آدم دست می دهد. غمی که می تواند مزه ی شراب آدم شود و به آن طعمی تلخ اما خوشایند بدهد. صادقانه ترش این است که این موضوع را بپذیریم و بجای آنکه درباره ی تجربه ی مواجه شدن با این غم سخنرانی کرده و از این طریق مزه دارش کنیم چیزی درباره ی ظالمانه بودن این حکم بنویسیم. ما با وسیله ی کلمات نمی توانیم تجربه غمگین بودنمان را عمیق کنیم اما می توانیم نفرت مان را از ظلمی که واقع شده فریاد بزنیم.می توانیم نگذاریم این ظلم، به چیزی رقیق، تحمل کردنی و بازگشت پذیر تبدیل شود.تهدید کنیم. فحش بدهیم.و تصمیم بگیریم بزنیم توی گوش اولین کسی که موضعی مدافعانه یا خنثی نسبت به موضوع دارد و ...الخ

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

زیبا راه برویم

در پیاده‌روِ کنار پارک ساعی، خیابان ولیعصر را به سمت پایین قدم می‌زنم. از دور مردی را می‌بینم که روی یکی از نیمکت‌های کنار پیاده‌رو نشسته. هیکل درشت‌اش را کمی به جلو خم کرده، سر و تن‌اش را به سمت پیاده‌رو چرخانده و نگاه‌اش در مسیری ادامه یافته که در امتداد قدم‌های من است. یکّه می‌خورم. از دور چشم‌های‌اش را نمی‌بینم، ولی حس می‌کنم خیره نگاه می‌کند. شاید منتظر کسی ست. کسی که الان از راه رسیده و هم‌زمان با من، به سمت او قدم برمی‌دارد. او هم این‌گونه مشتاق و منتظر نگاه‌اش می‌کند. حتما خیلی منتظر مانده که این‌قدر مشتاق است. البته از این‌جا که من هستم نمی‌شود فهمید مشتاق است یا فقط منتظر، حتا شاید کمی هم کلافه باشد. اطراف‌ام را نگاه می‌کنم، پشت سرم را. کسی نیست. هیچ‌کس جز من. مرا نگاه می‌کند. منتظر؟ نه! نمی‌تواند منتظر من باشد. کسی جایی منتظر من نیست. اما چرا خیره؟ ناگهان نگاه‌ام را از او می‌گیرم و خودم را برانداز می‌کنم، سر تا پا، مثل کسی که تازه با خودش آشنا شده یا تصادفا خودش را تمام‌قد، در آینه‌ای، شیشه‌ی مغازه‌ای، جایی دیده. شاید چیزی در من دیده که خیره‌اش کرده. سر و وضع‌ام ولی خیلی عادی ست، مثل همیشه ام. به جز این‌که برخلاف معمول کمی سرخوش ام. سبک قدم برمی‌دارم و تا قبل از این‌که نگاه خیره‌ی مرد حواس‌ام را پرت کند، توجهی به اطراف نداشتم. توی خودم بودم. این‌جور موقع‌ها آدم زیباتر می‌شود. زیباتر شده‌ام لابد. قدم‌های‌ام را نگاه می‌کنم، پاهای‌ام را که چگونه یکی پس از دیگری مسیر منتهی به مرد را طی می‌کنند. دیگر ولی سبک نیستند. حواس‌ام جایی بین خودم و نگاه خیره‌ی مرد حرکت می‌کند. سرخوش هم نیستم. به مرد نزدیک می‌شوم. همچنان بی‌حرکت است، در همان وضعیت قبل، با همان نگاه خیره، شبیه یک مجسمه. مجسمه است. احتمالا از طرح‌های شهرداری تهران برای زیباسازی شهر، شاید هم برای زیباراه‌رفتن شهروندان. فرقی نمی‌کند. من ولی دارم زشت راه می‌روم. سنگین و با سکته.

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

امروز روز تولدش است

یک‌سال روز تولدم، دوستان‌ام که می‌خواستند به رسم کهنه‌ی سورپریزکردن، مرا شگفت‌زده کنند و خاطره‌ی ویژه‌ای از آن روز در ذهن‌ام بکارند، دوستی را که فکر می‌کردم تهران نیست و هیچ انتظار حضورش در مراسم تولدم را نداشتم، دعوت کردند و با دیدن هیجان‌زدگی من از حضور او خیال‌شان راحت شد که روز ویژه‌ای را برای‌ام آفریده‌اند. واقعا هم همین‌طور بود.
دو سال پیش روز تولدم خانه‌ی یکی از دوستان‌ام دعوت شدم. چند ماهی بود که خواهرم رفته بود و ناخواسته همه‌جا دنبال‌اش می‌گشتم. سورپریز تولد قبلی هم پرتوقع‌ام کرده بود. این بود که تا آخر مهمانی توهم زده بودم که قرار است او را کادو بگیرم. تصور می‌کردم ناگهان از پشت دری، دیواری، جایی پیدای‌اش خواهد شد. نشد.
امروز روز تولدش است. آرزو داشتم جهان آن‌قدر جای عجیبی می‌بود که می‌توانستم خودم را کادو کنم و پشت در خانه‌اش منتظر بمانم تا وقتی اول صبح، با بی‌حوصلگی مداوم این روزهای‌اش در را باز می‌کند، کادوی‌اش را ببیند و از خوشحالی بال در بیاورد. بله! آن‌قدر در این مورد مطمئن هستم که بگویم بال در بیاورد. جهان ولی این‌قدر عجیب نیست.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

قبله‌

سال‌ها ست که دیگر روی زمین نماز نمی‌خواند. پادرد و کمردرد امان‌اش را بریده. روی صندلی می‌نشیند و نشسته نماز می‌خواند. قبله به سمت گوشه‌ی اتاق است. صندلی را مورب جلوی تخت‌اش می‌گذارد و جانماز را روی تخت پهن می‌کند. این‌جوری رکوع‌ها و سجده‌های‌اش را راحت‌تر انجام می‌دهد.
آن‌شب دل‌درد بدی داشتم. به خودم می‌پیچیدم. هرچه که دانش از داروهای گیاهی و جوشانده‌ها داشت به‌کار بسته بود و دل‌دردم کمی آرام گرفته بود. بی‌جان روی تخت‌اش دراز کشیده بودم. وقت نمازش رسیده بود و پاهای‌ من جای جانمازش بودند. نای تکان‌خوردن نداشتم، ولی منتظر بودم چیزی بگوید تا پاهای‌ام را کمی جمع کنم، یا حتا از آن‌جا بلند شوم و قبله‌اش را رها کنم. چیزی نگفت. پتو را کمی کنار زد و جانمازش را همان‌ لبه‌ی تخت پهن کرد، به سمت پاهای من.

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

خنده‌های آلیا

خیلی وقت‌ها به آلیا فکر می‌کنم. اصلا او را گذاشته‌ام گوشه‌ی وب‌لاگ‌ام که هر بار این‌جا را باز می‌کنم بخوانم‌اش. هر بار می‌خوانم‌اش. پرسش کودکانه‌ی آلیا، راز دوستی ست. دوست با آدم می‌خندد. آدم می‌تواند با دوست بخندد. با هرکسی نمی‌شود خندید و اگر زمان زیادی بگذرد و آدم نتواند با کسی بخندد مریض می‌شود اصلا. بی‌دوست آدم مریض می‌شود.