۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه


هر از چندگاهی بی‌دلیل بغل‌اش می‌کنم، بوش می‌کنم و می‌گویم: چه بوی خوبی می‌دی!
می گوید: بوی سافتن صورتی خاله؟
می‌گویم: آره عزیزم. بوی سافتلن صورتی.
می‌گوید: سافتن طلایی هم داریم ها! و بعد کلی در مورد فرق‌های سافتلن صورتی و طلایی برای‌ام می‌گوید.
و هربار که بغل‌اش کنم و بوش کنم و بگویم: چه بوی خوبی، با همان هیجان اولین‌بار، همین‌ها را تکرار می‌کند.
سیر نمی‌شوم از این گفت‌وگوهای تکراری.

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

حتا تو ژاپن که انقد خفن اه!

از وقتی شنیده‌ام تو مدرسه‌های ژاپن به بچه‌ها آموزش می‌دن که چه‌جوری با هل دادن وارد جاهای شلوغی مثل مترو بشن، دیگه از تحت فشار قرارگرفتن موقع سوار شدن مترو، اون‌قدر شاکی نمی‌شم.
آدمی ام تا این حد دهن‌بین!

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

بچه‌داشتن/ بچه‌دارشدن

این روزها اطراف‌ام پر شده از نوشته‌هایی در مورد بچه‌‌دارشدن: + + +؛ موضوعی که شاید کم‌تر زمانی در زندگی ِ بزرگ‌سالانه‌ام بوده که به آن فکر نکرده باشم. قبل‌ترها، گاهی که با دوستان‌ام در دانشگاه یا خیابان قدم می‌زدیم و من بچه‌ای را آویزان ِ مادرش می‌دیدم، با ولع ِ سیری‌ناپذیری تماشای‌اش می‌کردم. جوری که اطرافیان‌ام شاکی می‌شدند که: بابا این‌جوری که تو نگاه می‌کنی بقیه فکر می‌کنن اجاق‌ات کور اه!
خلاصه خیلی‌ها امید داشتند (شاید این‌که بگویم امید داشتند کمی نامردی باشد! خیلی‌ها فکر می‌کردند) که با زندگی ِ بیشتر با بچه‌ها، من از این وضعیت دل‌غشه خارج شوم و به وضعیت نرمال برگردم. کار توی مدرسه را که شروع کردم خودم هم فکر می‌کردم این زندگی ِ هر روزه با بچه‌ها، دیر یا زود نظرم را در مورد بچه‌داشتن تغییر خواهد داد؛ نه این‌که آن‌جور که دیگران تصور می‌کردند خسته و بیزارم کند، ولی دست‌کم فکر می‌کردم به وضعیت ِ بی‌میلی یا سیری برسم، یا کم ِ کم‌اش به وضعیت ِ کفایت. بچه‌های مدرسه بس‌ام باشند. این‌جور نشد. یعنی این‌جور که نشد هیچ، میل به بزرگ‌کردن بچه را در خودم خیلی خیلی قوی‌تر از قبل دیدم.
مشکل همیشگی‌ام اما هم‌چنان پابرجا ست. اجاق‌ام کور است، اجاق ِ ذهن‌ام. به بیان ِ لری، نمی‌خواهم مسئولیت ِ به‌دنیا آوردن بچه را به‌عهده بگیرم. البته خوشبختی بزرگی که نسبت به دیگرانی که بچه می‌خواهند ولی نمی‌خواهند او را به‌دنیا بیاورند، دارم این است که جاه‌طلبی ِ داشتن بچه‌ی خودم را ندارم. نه این‌که اصلا نداشته باشم، ولی میل به بزرگ‌کردن بچه، قوی‌تر از میل به داشتن بچه‌ی خودم است. یعنی برای‌ام فرقی نمی کند بچه‌ی کی را بزرگ کنم. چیزی که مهم است این است که بچه‌ای در زندگی‌ام باشد که مدام تماشای‌اش کنم. تمام ِ روزهای بزرگ‌شدن‌اش را شاهد باشم و از ذوق بمیرم.
به راه‌های مختلفی هم فکر کرده‌ام. چندوقت پیش زنی در خیابان می‌خواست چادرش را که افتاده بود، دوباره سرش کند. بخشی از چادر لای دست و پای بچه‌اش گیر کرده بود. از من پرسید می‌توانم بچه را نگه دارم تا او سر و وضع‌اش را مرتب کند. گفتم می‌توانم. همین‌جور که بچه را در آغوش می‌گرفتم و در عین حال که سعی داشتم خوش‌بین و خونسرد باشم، به این فکر می‌کردم که نکند تصمیم دارد او را بگذارد و برود! نکند نباید او را می‌گرفتم! حالا من می‌مانم و بچه‌ای روی دست‌ام! و بعد دیدم چه اتفاق ِ معرکه‌ای ست! به همه‌ی راه‌های بچه‌داشتن، بدون مسئولیت به‌دنیا آوردن‌اش فکر کرده بودم، جز این یکی. دیگر کی ‌می‌توانست او را از من بگیرد؟ باید می‌رفتم و این اتفاق را گزارش می‌دادم؟ پیدای‌اش کرده‌ بودم خب. بزرگ‌اش می‌کردم. بگذریم که توی همین فکرها بودم که چادرش را مرتب کرد، بچه را از دست‌ام گرفت و رفت.
خلاصه این‌که خواستم بگویم برای کسانی که مثل من، بچه‌داشتن برای‌شان یک میل ِ بنیادین است و ذهن‌شان هم یاری‌شان نمی‌کند تا بچه‌ای را روانه‌ی دنیا کنند و مهم‌تر از همه، فکر می‌کنند می‌توانند غرایز مادری یا پدری‌شان را در زندگی بچه‌های دیگر هم خرج کنند، همه‌ی درها بسته نیست.

بعدنوشت (در مقام ِ خاطرنشان): نزدیک ِ ۷ ماه از شروع ِ زندگی‌ام با بچه‌های رها می‌گذرد و روزی نیست که از هیجان ِ حضورشان گرم نباشم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

من و BEN 10

دست‌ام را زیر چانه‌ام گذاشته‌ام و دارم قسمت ِ نه‌ام سریال ِ کارتونی ِ BEN 10 را تماشا می‌کنم (نه این‌که همه‌ی قسمت‌های قبلی را دیده باشم ها!). BEN 10 شخصیت ِ فوق‌العاده محبوب ِ مسیح و به تبع او، شخصیت ِ مورد علاقه‌ی بیشتر بچه‌های مدرسه، و دغدغه‌ی ذهن من و احتمالا باقی مربی‌ها و البته خانواده‌ها ست. سی‌دی را هفته‌ی پیش، از دوستی که می‌دانست این شخصیت چقدر با روان من بازی می‌کند، هدیه گرفتم. وقتی گذاشتم‌اش توی کامپیوتر حس می‌کردم باید مناسک خاصی را به‌جا بیاورم. مثل کسی‌ که می‌خواهد به مکان مقدسی پا بگذارد؛ داشتم به جهان ِ مقدس ِ مسیح وارد می‌شدم. انتظار داشتم با آدم ِ ویژه‌ای مواجه شوم، موسیقی ِ زیبایی بشنوم، تصاویر ِ حیرت‌انگیزی ببینم. خنده‌دار است، ولی حس زنی را داشتم که می‌خواهد دوست‌دختر ِ شوهرش را، که تصور می‌کند خیلی سرتر از خودش است، ببیند! با چشمان ِ گرد شده مونیتور را نگاه می‌کردم؛ در انتظار ِ دیدن ِ رقیبی که قرار بود پشت‌ام را به خاک بمالد.
دیدم‌اش. خودش را، Gwen را، هیولاهای روی ساعت‌اش را، که اسم هرکدام را بارها روی ماسک‌ها و نقاشی‌های بچه‌ها نوشته بودم. همه را دیدم. هول‌ام ریخت. به‌خاطر همین است که الان دست‌ام را زیر چانه‌ام گذاشته‌ام و بی‌خیال تماشای‌اش می‌کنم. از سر ِ دلداری ِ خودم نیست که این‌را می‌گویم، ولی انصافا موجودات ِ جذابی نیستند.
ناگزیر از الان به بعد، پرسش ِ اساسی ذهن‌ام این خواهد بود که واقعا چه‌چیزی در این شخصیت و این داستان هست که انقدر آن‌ها را جذب کرده؟

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

من و پی ام سی

قبل‌نوشت:
هدف این نوشته از یک‌طرف هم‌دلی با کسانی ست که باور دارند تغییر باید در درون آدم‌ها رخ بدهد (تغییر از پایین) و بدون آن نمی‌توان امیدی به تغییر در حکومت (تغییر از بالا) داشت، و از طرف دیگر، گرفتن هم‌دلی آن‌ها ست در این باور که نمی‌شود منتظر ماند تا همه چیز از پایین تغییر کند و خودبه‌خود به تغییر در بالا منتهی شود. بالا دارد روز به روز تغییرمان می‌دهد و به خودش نزدیک‌ترمان می‌کند.

من هم مثل خیلی از دیگران باور دارم که تغییر باید از درون آدم‌ها، از دورن فرهنگ رخ بدهد و با تغییر و جایگزین کردن یک شیوه‌ی حکومت، نمی‌شود عمق باورهای آدم‌ها را تغییر داد و به وضعیتی رسید که همه، برای اعتقادات و روش‌های متفاوت زندگی هم احترام قایل باشند. من هم می‌فهمم و قبول دارم که برای مثال، پدیده‌هایی مثل گشت ارشاد ریشه در باورهای این فرهنگ دارند و تا زمانی که این باورهای عمیق تغییر نکنند، برخورداری از یک حکومت مطلوب، در حد یک رویا باقی می‌ماند. من هم باور دارم که فعالیت در مدرسه‌ای که سعی دارد با فاصله‌گرفتن از روش‌های کهنه و اشتباهات مرسوم در آموزش و پرورش، در بنیادی‌ترین سطوح این فرهنگ وارد شود و اثر بگذارد، به مراتب کار بزرگ‌تر و ریشه‌ای‌تری ست تا رفتن به خیابان و اعتراض کردن به حکومتی که برآمده از همین فرهنگ است. اما با وجود همه‌ی این‌ها نمی‌توانم نسبت به این حرکت‌های جمعی بی‌تفاوت باشم و با بی‌اعتنایی، به کارهای روزمره‌ام برسم. نه فقط به خاطر این‌که جوگیر شده‌ام یا بابت نپرداختن به موضوعات روز، احساس گناه می‌کنم. به خاطر این‌که واقعا باور دارم نمی‌شود همه چیز را گذاشت به امید این‌که با تغییر از پایین یا از درون، بالا هم تغییر کند. بالا دارد با قدرت هر چه تمام‌تر کار خودش را می‌کند. دارد روی ذایقه‌ی من تاثیر می‌گذارد. من هر روز دارم می‌بینم که خیلی چیزها دارد به مرور تغییر می‌کند. لازم نیست شبیه آدم‌های فسیل‌شده، به دوهزار و پونصد سال پیش برگردم و به گذشته‌مان ببالم و به حال امروزمان افسوس بخورم. فقط کافی ست هر سال و هر ماه و هر روز، به روز و ماه و سال قبل فکر کنم و تفاوت‌ها را ببینم. شواهد بی‌شمار اند (مثل ما که بی‌شمار ایم!).
این روزها، از طرفی به خاطر حس و حال خودم که زیاد حوصله‌ی فعالیت دیگری ندارم و از طرف دیگر به خاطر فیلترینگ و پارازیت گسترده‌ی همه‌ی شبکه‌هایی که قبلا دنبال می‌کردم، بیشتر لحظات فراغت‌ام پی ام سی نگاه می‌کنم. به همین سادگی و طی دو هفته، ذایقه‌ام تغییر کرده. کم‌تر حوصله‌ی موسیقی سنتی دارم. مدام با خودم ترانه‌های تیام و شهره و کامیار را زمزمه می‌کنم. وقتی شروع به خواندن می‌کنند، می‌توانم تا آخر ترانه‌شان را ادامه بدهم. همراه این ترانه‌ها فرهنگی وارد زندگی‌ام شده که همیشه دیگران را به خاطر نزدیک بودن به این فرهنگ از خودم دور می‌دانستم و فقط تلاش می‌کردم برای سلیقه‌شان احترام قایل باشم (اگرچه بیشتر وقت‌ها توان این احترام گذاشتن را هم نداشتم!)، کلمات ذهنی‌ام شده‌اند چشمات و لبات و خوشگله و مال من می‌شی و... در طول مسیرم در روزهایی که به خیابان می‌رفتم و در فواصل خالی بین شعارها، این ترانه‌ها در زهن‌ام مرور می‌شدند. می‌گقتم: الله اکبر، و تا الله اکبر بعدی می‌خواندم: دوباره گرمی لبات دوباره گونه‌های من... و باز الله اکبر. اگر به این روند ادامه بدهم احتمالا سلیقه‌ام در مورد ترانه‌ی خوب، قیافه‌ی زیبا، رفتار جذاب و کلی چیزهای دیگر هم ممکن است تغییر کند.
نمی‌خواهم بگویم همه‌ی این تغییر را فرهنگ دارد در من ایجاد می‌کند و من هیچ نقشی در این میان ندارم. می‌خواهم بگویم تغییر به همین راحتی رخ می‌دهد و رابطه، صرفا از درون به بیرون نیست. آدم‌هایی که همه‌ی زندگی‌شان در آخرین ترانه‌های پی ام سی خلاصه می‌شود، طبیعی ست که نباید کار زیادی با حکومت‌شان داشته باشند. فقط کافی ست پی ام سی‌شان به‌راه باشد (هر کاری می‌کنم نمی‌توانم این جملات را بدون ارزش‌گذاری بنویسم!!) به نظر من، این قدرت بالا ست، قدرت فرهنگ موجود است که بخواهیم یا نخواهیم دارد هر لحظه تغییرمان می‌دهد. من الان خیلی بیشتر از قبل باور دارم به این‌که برای تجربه‌ی زندگی دل‌خواه، نمی‌شود به تغییرات تدریجی ِ از پایین متکی بود و بالا را، حکومت را بی‌خیال شد و گذاشت کار خودش را بکند. برای تغییرش باید تلاش آگاهانه کرد. دارد همه‌مان را به تباهی می‌کشاند، سوای این‌که گوش دادن به ترانه‌هایی را که نام بردم، تباهی بدانیم یا ندانیم (سعی کردم با این جمله دِین‌ام را به نوشتن ِ بدون داوری ادا کنم! با آرزوی موفقیت!).
اما هم‌چنان نگران ام که چیزی که این حرکت‌های جمعی دنبال می‌کنند، بسیار دورتر از چیزی باشد که من می‌خواهم. خیلی وقت‌ها به لحظه‌ای فکر می‌کنم که خیلی چیزها در مقایسه با امروز تغییر کرده و من در تنهایی خودم نشسته‌ام و فکر می‌کنم: چقدر خواست دیگران با من فرق داشت، من که این‌ها ‌را نمی‌خواستم. اما نمی‌دانم چه‌جوری باید به آن بپردازم. فعلا به اینجا‌نوشتن فکر می‌کنم و خواندن نوشته‌های دیگران. هرچند هم‌زمان این فکر هم به سراغ‌ام می‌آید که من اصلا چقدر نقش دارم در این تغییرات. من که آدم ِ این کار نیستم. فقط دارم همراهی می‌کنم. تصمیمات را ازمن‌گنده‌ترها می‌گیرند. ولی خب، همیشه یک امید موهومی دارم که به تلاش‌ام معنا می‌دهد! زنده باد امید! نه فقط از نوع سبزش! زنده باد امید از هر رنگی که هست!

بعد نوشت:
پی ام سی داره می‌خونه: حالا بخند و بدو و بغل‌ام کن! اتفاقا ترانه‌ی قشنگی اه!