۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

تب و محبت

تب و لرز داشتم و نرفتم مدرسه. بچه‌ها زنگ زدند و یکی یکی خواستند با من حرف بزنند. شیوه‌ی خاص هر‌کدام برای ارتباط با معلم مریض‌شان برای‌ام فوق‌العاده بود. شیوه‌ای هماهنگ با تمام حرکات و رفتارهای پیشین‌شان در ارتباط برقرار کردن.
مسیح از کرمی که توی باغچه پیدا کرده بودند، گفت. حنانه توبیخ‌ام کرد که: کی بهت اجازه داده مریض شی! علی پرسید: امروز می‌تونیم بریم پارک؟ احسان گفت: فردا و پس فردا نه، سه‌شنبه که بیای، یه چیزی درست کردم بهت نشون می‌دم. متین روشن و مستقیم پرسید: تب کردی خاله؟ رفتی دکتر، تب‌ات و اندازه گرفت، زنگ بزن به من بگو! مهدیه گفت: صدات پای تلفن چقدر شبیه صدای مامان‌ام اه! امیرمهدی گوشی را نگرفت.
الان خیلی بهتر ام. تب‌ام پایین آمده.
محبت حال آدم را خوب می‌کند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

امان از ترس!


با درخواست‌های پی‌گیرانه‌ی بچه‌ها، برای مدرسه همستر گرفتیم. من از حیوانات جنبنده خیلی می‌ترسم. این ترس کاملا غیرقابل کنترل و شدید است. در واقع یک‌جور فوبیا یا ترس بیمارگون است. وقتی همستر آمد، فکر کردم بهتر است در این مورد بی‌خیال افشای حقیقت شوم و از وجود این ترس به بچه‌ها چیزی نگویم و خودم را دست جریان حوادث بسپارم. خدا را چه دیدی! شاید لازم نشد خودم را لو بدهم. چند روزی که گذشت بچه‌ها کم کمک به وجود رگه‌هایی از دوری‌گزینی من از همستر (اسم‌اش دودو است) پی بردند. ولی هنوز ماجرا در آن حد جدی نشده بود که واکنش‌های کاملا طبیعی و بی‌اختیار مرا در مقابل این جانور کوچولو ببینند. امروز ولی بالاخره دست‌ام رو شد.
نمی‌دانم چرا دیدن معلم در وضعیت‌های طبیعی این‌قدر لذت‌بخش است (خاطرات بچگی‌های خودم را خوب یادم هست). بچه‌ها از من تصویر آرامی دارند که اوج و فرودهای هیجانی عریانی ندارد. مواجهه‌ی مستقیم امروز با جناب همستر، این تصویر را بدجور دست‌کاری کرد. فریادهای بی‌اختیار من وقتی همستر را به سمت‌ام می‌آوردند و پرش‌های سریع و ناگهانی‌ام (که نه‌تنها در زنگ‌های ورزش راهنمایی و دبیرستان، که موقع فرار از دست نیروهای ضدشورش، وقتی باید از نرده‌های خیابان آزادی رد می‌شدیم هم در خودم سراغ نداشتم!)، با آمیزه‌ای از ترس و خشم و لبخند، خوراک خنده‌های امروز‌شان بود.
می‌توانم پیش‌بینی کنم که این خنده‌ها آن‌قدر ادامه پیدا می‌کنند تا فوبیای من درمان شود!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه


هر از چندگاهی بی‌دلیل بغل‌اش می‌کنم، بوش می‌کنم و می‌گویم: چه بوی خوبی می‌دی!
می گوید: بوی سافتن صورتی خاله؟
می‌گویم: آره عزیزم. بوی سافتلن صورتی.
می‌گوید: سافتن طلایی هم داریم ها! و بعد کلی در مورد فرق‌های سافتلن صورتی و طلایی برای‌ام می‌گوید.
و هربار که بغل‌اش کنم و بوش کنم و بگویم: چه بوی خوبی، با همان هیجان اولین‌بار، همین‌ها را تکرار می‌کند.
سیر نمی‌شوم از این گفت‌وگوهای تکراری.

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

حتا تو ژاپن که انقد خفن اه!

از وقتی شنیده‌ام تو مدرسه‌های ژاپن به بچه‌ها آموزش می‌دن که چه‌جوری با هل دادن وارد جاهای شلوغی مثل مترو بشن، دیگه از تحت فشار قرارگرفتن موقع سوار شدن مترو، اون‌قدر شاکی نمی‌شم.
آدمی ام تا این حد دهن‌بین!

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

بچه‌داشتن/ بچه‌دارشدن

این روزها اطراف‌ام پر شده از نوشته‌هایی در مورد بچه‌‌دارشدن: + + +؛ موضوعی که شاید کم‌تر زمانی در زندگی ِ بزرگ‌سالانه‌ام بوده که به آن فکر نکرده باشم. قبل‌ترها، گاهی که با دوستان‌ام در دانشگاه یا خیابان قدم می‌زدیم و من بچه‌ای را آویزان ِ مادرش می‌دیدم، با ولع ِ سیری‌ناپذیری تماشای‌اش می‌کردم. جوری که اطرافیان‌ام شاکی می‌شدند که: بابا این‌جوری که تو نگاه می‌کنی بقیه فکر می‌کنن اجاق‌ات کور اه!
خلاصه خیلی‌ها امید داشتند (شاید این‌که بگویم امید داشتند کمی نامردی باشد! خیلی‌ها فکر می‌کردند) که با زندگی ِ بیشتر با بچه‌ها، من از این وضعیت دل‌غشه خارج شوم و به وضعیت نرمال برگردم. کار توی مدرسه را که شروع کردم خودم هم فکر می‌کردم این زندگی ِ هر روزه با بچه‌ها، دیر یا زود نظرم را در مورد بچه‌داشتن تغییر خواهد داد؛ نه این‌که آن‌جور که دیگران تصور می‌کردند خسته و بیزارم کند، ولی دست‌کم فکر می‌کردم به وضعیت ِ بی‌میلی یا سیری برسم، یا کم ِ کم‌اش به وضعیت ِ کفایت. بچه‌های مدرسه بس‌ام باشند. این‌جور نشد. یعنی این‌جور که نشد هیچ، میل به بزرگ‌کردن بچه را در خودم خیلی خیلی قوی‌تر از قبل دیدم.
مشکل همیشگی‌ام اما هم‌چنان پابرجا ست. اجاق‌ام کور است، اجاق ِ ذهن‌ام. به بیان ِ لری، نمی‌خواهم مسئولیت ِ به‌دنیا آوردن بچه را به‌عهده بگیرم. البته خوشبختی بزرگی که نسبت به دیگرانی که بچه می‌خواهند ولی نمی‌خواهند او را به‌دنیا بیاورند، دارم این است که جاه‌طلبی ِ داشتن بچه‌ی خودم را ندارم. نه این‌که اصلا نداشته باشم، ولی میل به بزرگ‌کردن بچه، قوی‌تر از میل به داشتن بچه‌ی خودم است. یعنی برای‌ام فرقی نمی کند بچه‌ی کی را بزرگ کنم. چیزی که مهم است این است که بچه‌ای در زندگی‌ام باشد که مدام تماشای‌اش کنم. تمام ِ روزهای بزرگ‌شدن‌اش را شاهد باشم و از ذوق بمیرم.
به راه‌های مختلفی هم فکر کرده‌ام. چندوقت پیش زنی در خیابان می‌خواست چادرش را که افتاده بود، دوباره سرش کند. بخشی از چادر لای دست و پای بچه‌اش گیر کرده بود. از من پرسید می‌توانم بچه را نگه دارم تا او سر و وضع‌اش را مرتب کند. گفتم می‌توانم. همین‌جور که بچه را در آغوش می‌گرفتم و در عین حال که سعی داشتم خوش‌بین و خونسرد باشم، به این فکر می‌کردم که نکند تصمیم دارد او را بگذارد و برود! نکند نباید او را می‌گرفتم! حالا من می‌مانم و بچه‌ای روی دست‌ام! و بعد دیدم چه اتفاق ِ معرکه‌ای ست! به همه‌ی راه‌های بچه‌داشتن، بدون مسئولیت به‌دنیا آوردن‌اش فکر کرده بودم، جز این یکی. دیگر کی ‌می‌توانست او را از من بگیرد؟ باید می‌رفتم و این اتفاق را گزارش می‌دادم؟ پیدای‌اش کرده‌ بودم خب. بزرگ‌اش می‌کردم. بگذریم که توی همین فکرها بودم که چادرش را مرتب کرد، بچه را از دست‌ام گرفت و رفت.
خلاصه این‌که خواستم بگویم برای کسانی که مثل من، بچه‌داشتن برای‌شان یک میل ِ بنیادین است و ذهن‌شان هم یاری‌شان نمی‌کند تا بچه‌ای را روانه‌ی دنیا کنند و مهم‌تر از همه، فکر می‌کنند می‌توانند غرایز مادری یا پدری‌شان را در زندگی بچه‌های دیگر هم خرج کنند، همه‌ی درها بسته نیست.

بعدنوشت (در مقام ِ خاطرنشان): نزدیک ِ ۷ ماه از شروع ِ زندگی‌ام با بچه‌های رها می‌گذرد و روزی نیست که از هیجان ِ حضورشان گرم نباشم.