۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

خانه‌ی یادگیری ِ رها

فرصت نشده بود بنویسم:
از مهر امسال هشت تا فسقلی دارم. هر روز با هم ایم. با هم زندگی می‌کنیم. اگر بخواهم توصیف روشنی از ماجرا بدهم، این‌جوری می‌شود که:
چند نفر آدم که دغدغه‌ی بچه‌های خودشان یا بچه‌های این مملکت، یا کلا یک همچین دغدغه‌‌ای دارند، دور هم جمع شده‌اند و تصمیم گرفته‌اند فضایی برای یادگیری بچه‌ها فراهم کنند تا خارج از هیاهوی نظام رسمی آموزش و پرورش، با هم زندگی کنند و یاد بگیرند و در لذت یادگیری هم سهیم شوند. اسم‌اش را گذاشته‌اند: «خانه‌ی یادگیری ِ رها».
من یکی از مربی‌های بچه‌ها هستم. توی این یک ماه و نیم، درگیری‌های شروع کار فرصت نداده بود از حس و حال‌های فضای خیلی خیلی متفاوتی که دارم زندگی‌اش می‌کنم بنویسم. امیدوارم از این به بعد بیشتر بنویسم.

سی سالگی

روز تولد هیچ‌وقت برایم روز مهمی نبوده. گذشت سال‌های عمر هم همین‌طور. هیچ‌‌وقت از این‌که زنی باشم که سن‌اش بالا رفته، نگران نبوده‌ام. اما از بیست‌سالگی، نسبت به ورود به دهه‌ی جدید ِ عمرم حساس شدم. وقتی بیست را پشت ِ سر گذاشتم حس کردم اتفاقی افتاده، و از آن به بعد منتظر سی شدم. این یکی دو سال ِ باقی‌مانده تا سی را حواسم بود که دارم نزدیک می‌شوم. سی سالگی برایم سن خاصی بوده همیشه. انگار وظیفه داشته باشم تکلیفِ خودم را با خیلی چیزها روشن کنم. امسال به شکل غریبی حواسم نبود به سن و سال‌ام. بچه‌ها امروز توی کلاس، برای تولدم هدیه آوردند. خدا می‌داند چقدر ذوق می‌کردم وقتی می‌گفتند: خاله تولدت مبارک! نمی‌دانم روز تولد برای‌شان چه معنایی دارد. می‌دانستم پدر و مادرهای‌شان سفارش‌شان کرده‌اند که تولدم را تبریک بگویند، ولی باز ذوق می‌کردم. بعد پرسیدند: خاله چند سالت شد؟ فکر کردم. شمردم. دیدم سی‌ ساله شدم.
اما هنوز تکلیف‌ام با خیلی چیزها روشن نیست...

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

یادت اه یه شب رودکی رو قدم می‌زدیم به سمتِ پایین؟
یادت اه یهو صدای آوازی شنیدیم و دنبالِ صدا رو گرفتیم و زنی رو دیدیم که داشت ترانه‌ای واسه خودش زمزمه می‌کرد؟
دنبال زن راه افتادیم و هی گوش دادیم و هی تعجب کردیم از اون صدا و اون‌همه احساس.
یادت اه ملودی آهنگ‌اش رو حفظ کردیم (تو خوب یادت موند) و برگشتیم خونه و هی با هم تکرار کردیم که یادمون نره و اصل ترانه رو پیدا کنیم؟
تو گفتی آهنگ رو برای یکی از دوستات اجرا کردی و اون فهمیده که چی اه و مال کی اه.
چقدرخوشحال شدیم.
...
امشب، مثلِ خیلی از شبای دیگه، رودکی رو قدم می‌زدم به سمتِ پایین و به اون‌شب فکر می‌کردم و دنبالِ اون می‌گشتم.
دیدم‌اش. کنار پیاده‌رو نشسته بود و با تمام ِ وجود، به صدای ساز ِ دوره‌گرد ِ اون‌سمتِ خیابون گوش می‌کرد.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

در اقلیت بودن

در اقلیت بودن، دست‌کم در ایرانِ ما، حالت‌های مختلفی دارد. مسلمان نبودن، زن بودن، کودک بودن، سال‌مند بودن، و خلاصه هر چیزی غیر از مردِ جوانِ مسلمان بودن، صرف‌نظر از این‌که فرد واقعا از نظر تعداد در اقلیت باشد یا نباشد، او را در وضعیت اقلیت قرار می‌دهد. یکی از دستاوردهای این وضعیت، تلاش برای خوب‌تر شدن است. آدم در این وضعیت حس می‌کند کم‌تر خواستنی ست، یا کم‌تر مورد تایید جامعه یا همان اکثریت است؛ حس طرد شدن یا دور بودن از دیگران، یا کم‌تر مورد محبت و توجه قرار گرفتن، یا کم‌تر فهمیده شدن در این وضعیت بیشتر است و فردِ در اقلیت قرار گرفته را به این سمت می‌کشاند که وجود این‌جور حس‌ها را در دیگران بیشتر بفهمد یا حدس بزند. همه‌ی این‌ها در او نوعی هم‌دلی نسبت به وضعیت‌های فرودست ایجاد می‌کند و در نتیجه، خیلی راحت‌تر و با میل بیشتر، در رفتارهای‌اش با دیگران از خود محبت و توجه و احترام نشان می‌دهد. این حالت را در آدم‌هایی که اعتماد به نفس کم‌تری دارند هم می‌شود دید. یک‌جور مراقبت از دیگران، چاشنی بیشتر روابط‌شان است.
و از همه مهم‌تر این‌که این‌گونه برخوردها با دیگران، گمشده‌ی آدم‌های در اقلیت را هم به آن‌ها پس می‌دهد: توجه و احترامی را که اکثریت از آن‌ها دریغ می‌کنند.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

چه خوب گفته این جناب دولت آبادی:
در بعضی لحظه‌ها هیچ چیز، به اندازه‌ی «گفتن»، آدم را بی‌معنا و جلف جلوه نمی‌دهد؛ مثل این که کلمه‌ها آدم را ساقط می‌کنند.


*مطلب رو از این لینک برداشتم.