<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664</id><updated>2012-02-27T22:47:31.488+03:30</updated><title type='text'>جهان ِ من</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>50</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5043860303280940961</id><published>2012-02-24T14:11:00.001+03:30</published><updated>2012-02-24T14:35:04.618+03:30</updated><title type='text'>لحظات شیرین پیش از اثاث‌کشی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;باید اثاث‌ام را جمع کنم و بروم به خانه‌ی جدید. اطراف‌ام، دیگران مشغول پیداکردن کارتون و روزنامه اند تا به دست‌ام برسانند و مدام پیشنهاد می‌دهند که: کی بیایم کمک؟ به همه می‌گویم: کار زیادی نیست. بساط کمی دارم. خودم از پس‌شون برمیام. و کاری که می‌کنم این است که اینجا بنشینم و هر ازگاهی برای رفع تکلیف، چیزی را از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر منتقل کنم و باز برگردم سر جای اول‌ام. اضطراب هول‌ناکی دارم. شبیه اضطراب لحظات عاشقی که خواب و خوراک‌ام را می‌گرفت و می‌چسباندم به گوشه‌ی دنجی از زمین، بدون حرکت، بدون کنش، بدون فکر. در حدی که کلمات را به زور می‌توانم پیدا کنم و بیرون بریزم. به‌‌ویژه با این دست‌های یخ‌کرده و انگشت‌های لمسی که موقع نوشتن اسباب دردسر می‌شوند. اما به شفابخشی کلمات ایمان دارم. از معدود موقعیت‌های ایمانی ست که برای‌ام باقی مانده هنوز. دیروز دوستی می‌گفت به مقداری آدرنالین نیاز دارد. گفتم: من زیاد دارم. خیلی زیاد. چه‌جوری برسونم دست‌ات؟ و از دیروز دارم به این فکر می‌کنم که چه‌جوری می‌شود آدرنالین سرشاری را که در رگ و پی‌ام درحال فوران است بیرون بریزم. بدهم به کسی که نیاز دارد. همیشه فکر می‌کنم چیزی که من دارم و دیگری به آن نیاز دارد مال من نیست. باید بدهم به او.&lt;br /&gt;از فکرکردن به منشا اضطراب‌ام خسته ام. می‌دانم، شبیه چیزی ست که روان‌شناسان اگزیستانس به آن اضطراب وجودی* می‌گویند. اما چه اهمیتی دارد آن‌ها چه می‌گویند و دانستن‌اش به چه درد من می‌خورد! من الان باید بلند شوم و بروم بساط‌ام را جمع کنم و بریزم توی تعدادی کارتون و منتظر تماس صاحب‌خانه باشم که بگوید کی کار نقاشی اتاق جدیدم تمام می‌شود و بعد هم وانتی صدا بزنم و بساط را بریزم پشت‌اش و بروم سراغ زندگی‌ام. از فردا صبح هم باید با فسقلی‌ها سروکله بزنم. روان‌شناسان بزرگوار وقتی داشتند از اضطراب وجودی حرف می‌زدند یادشان بود که این اضطراب، زمان و مکان نمی‌شناسد؟ می‌دانستند وقتی معلم ای، نباید این‌قدر مضطرب باشی؟ حواس‌شان به این بود که زمان اثاث‌کشی زمان مناسبی نیست برای این حال؟ اگر این‌ها را می‌دانستند پس چرا در توصیف این لعنتی این‌قدر ساده برخورد کردند؟ چرا اصلا با توصیف‌اش، به بودن‌اش کمک کردند؟ وقتی چیزی «بود» می‌شود دیگر نمی‌شود از شرش خلاص شد. فرض کنیم آن‌ها توصیفی نداده بودند. آن‌وقت دو تا سوال پیش می‌‌آمد: آیا من اصلا به همچین حالی دچار می‌شدم؟ یعنی کسانی که این اضطراب را نمی‌شناسند دچارش می‌شوند؟ و اگر می‌شدم، آیا این توان را نمی‌داشتم که به مساله‌ی ساده‌ی دیگری نسبت‌اش دهم و زودتر از شرش خلاص شوم؟ اگر اضطراب‌ام را وجودی نمی‌دانستم ممکن نبود بتوانم آدرنالین اضافی‌ام را به دیگری منتقل کنم؟ چون مال من نبود. اما وقتی از چیزی حرف می‌زنند که وجودش به وجود تو وابسته است، دیگر چه‌کار می‌شود کرد؟ این مشکل همیشگی آگاهی ست. شاید اگر توصیفی از این اضطراب نشده بود من به آن آگاه نمی‌شدم. اصلا این توصیف مرا مضطرب کرده. آدم بابت چیزی که توصیف می‌کند مسئول است. مسئول!&lt;br /&gt;خب! خدا رو شکر! مقصر پیدا شد! حالا بروم دست‌ و پای یخ‌زده‌ام را لای پتویی چیزی بپیچم و نخ‌های باقی‌مانده‌ی سیگار را بشمرم و ببینم تا شب چند تا فرصت کشیدن دارم و بعد هم همین‌جا، منتظر بنشینم تا روان‌شناسان اگزیستانس در دیدگاه‌شان تجدیدنظر کنند. گیرم که دیگر به‌درد من نخورد! آگاهی بازگشت‌پذیر نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*توضیح‌اش نمی‌دهم تا خواننده را به دردسر آگاهی دچار نکنم! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5043860303280940961?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5043860303280940961/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2012/02/blog-post.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5043860303280940961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5043860303280940961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='لحظات شیرین پیش از اثاث‌کشی'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-3482094545584112277</id><published>2011-11-28T22:58:00.002+03:30</published><updated>2011-11-28T23:01:58.124+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک بار که زنگ زد نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;توانستم صحبت کنم. گفت: 4 دوباره زنگ می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;زنم. 4 که زنگ زد خواب بودم و تو خواب و بیداری گفتم: بیدار شدم بهت زنگ می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;زنم. خوابیدم. دیدم در میان جماعتی ایستاده&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ام. او هم وارد شد. در آن جمع طبیعتا باید چادر سرش می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;بود. چادرش افتاده بود. از تعجب داشتم شاخ درمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;آوردم. سریع نزدیک&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش رفتم و گفتم: چادرت افتاده. بی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;تفاوتی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش به&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;طرز عجیبی ناآشنا بود، نگاه&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش ناآشناتر. انگار موقعیتی را که من او را در آن می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دیدم و نگران&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش شده بودم اصلا نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دید و درکی از آن نداشت. مثل همیشه احساس کردم دور بوده&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ام و اتفاقی افتاده و من نفهمیده&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ام. دوباره نگاه&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش کردم. چشمان&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش من را نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دیدند. داشت حرف می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;زد ولی اصلا با من حرف نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;زد. مرا نگاه می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;کرد ولی بلند بلند با خودش حرف می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;زد. از کسی که در جمع او را می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;شناخت پرسیدم: چه&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش شده؟ گفت: تازه الان دارو خورده و حال&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش این&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;جوری اه. دنیا روی سرم خراب شد. هرچی پرسیدم چی شده توضیح بیشتری نداد. کس دیگری را پیدا کردم و به پر و پای&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش پیچیدم تا ماجرا را بگوید. گفت بیماری نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دونم چی چی گرفته. اسم عجیبی گفت که آن&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;موقع برای&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌ام &lt;/span&gt;معنی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دار بود. یک&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;جور فراموشی همراه با جنون بود... زوال عقل... داشتم جان می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دادم از غصه. بلافاصله یاد همه&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ی رنج&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;هایی افتادم که به&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;خاطر من تحمل کرده. احساس گناه ویران&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;کننده&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ای داشتم. تصور این&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;که همه&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ی فشارهایی که در این سال&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ها بابت انتخاب&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;های من به او وارد شده او را از پا درآورده، داشت بیچاره&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ام می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;کرد. همه چیز تمام شده بود. او دیگر آدم همیشگی نبود. دیگر نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;شناختم&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش و مرا نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;شناخت. چشمان&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ام را باز کردم. می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;لرزیدم از وحشت. هنوز هم از تصور آن کابوس یخ می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;کنم.&lt;br /&gt;کابوس کودکی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ام مرگ&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;اش بود. مدت&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;ها بود خبری از این کابوس نبود. فکر می&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;کردم خوب شده&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌ام.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نمی&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;دانم کابوس مرگ وحشتناک&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: Nazli; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;تر است یا زوال عقل!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-3482094545584112277?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/3482094545584112277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/11/blog-post_28.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3482094545584112277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3482094545584112277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/11/blog-post_28.html' title='...'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-8024427707391361328</id><published>2011-11-19T17:13:00.000+03:30</published><updated>2011-11-19T17:13:51.926+03:30</updated><title type='text'>عشق و تراژدی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;زندگی ترا‍‍ژيک فاصله از موضوع عشق را ستايش می‌كند. تراژدی برای بقا به اين فاصله نياز دارد. عشق هم به تراژدی وابسته است. تراژدی نيروی عشق را افزون می‌كند. عشق نافرجام بزرگ‌ترين ترا‍ژدی زندگی ست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-8024427707391361328?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/8024427707391361328/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/11/blog-post_19.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8024427707391361328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8024427707391361328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/11/blog-post_19.html' title='عشق و تراژدی'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6161294259288466397</id><published>2011-11-02T00:32:00.000+03:30</published><updated>2011-11-02T00:32:55.805+03:30</updated><title type='text'>مسایل پیش‌پاافتاده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یکی از موضوع‌هایی که در این یک‌سال نتوانسته‌ام با بچه‌ها در میان بگذارم ماجرای جدایی ست. هنوز ادبیاتی پیدا نکرده‌ام که بتوانم با آن‌ها وارد گفت‌وگو شوم. ناگزیر هرچه در این مدت گفته‌ام پیچاندن بوده و پنهان‌کاری. گفته‌ام همسرم رفته یک ماموریت طولانی و حالا حالاها برنمی‌گردد.&lt;br /&gt;امروز متین برای بازدیدی، شناس‌نامه‌اش را با خودش آورده بود. مشغول ورق زدن صفحه‌های‌اش بودند که من هم شناسنامه‌ام را نشان‌‌شان دادم تا تفاوت‌های برگه‌ها و اتفاقات دو شناس‌نامه را با هم مقایسه کنند. به صفحه‌ی مشخصات همسر رسیدند و خواستند مشخصات را برای‌شان بخوانم. خواندم. حدس می‌زدم مثل همیشه بپرسند: پس کی برمی‌گرده؟ چیزی نپرسیدند.&amp;nbsp;رفتیم صفحه‌ی بعدی که بالای‌اش نوشته: وفات – طلاق. توضیح دادم که این برگه هم مربوط به همسر است. زیرش چیزی نوشته نشده بود. احسان به‌سادگی تمام -ساده‌تر از آن‌که بشود فکرش را کرد- گفت: به‌نظرم دیگه برنمی‌گرده. چرا طلاق نمی‌گیری؟ با شنیدن جملات‌اش من هم سعی کردم ماجرا را ساده برگزار کنم. گفتم: خب هنوز وقت نکردم. با خنده گفت: می‌خوای همین الان با هم بریم؟ لبخند زدم. سبک شدم. فکر کردم چقدر مسایل ما برای‌شان پیش‌پاافتاده است.&lt;br /&gt;شاید&amp;nbsp;اگر مامان باباها بدانند بچه‌ها چه روش‌های ساده‌ای برای حل مسایل زندگی دارند، کم‌تر مجبور باشند بارهای سنگین را تنها تنها به‌دوش بکشند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6161294259288466397?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6161294259288466397/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/11/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6161294259288466397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6161294259288466397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='مسایل پیش‌پاافتاده'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-3465731310510590039</id><published>2011-10-01T20:44:00.001+03:30</published><updated>2011-10-01T20:52:59.139+03:30</updated><title type='text'>احساسات نخ‌نمای یک خواهر سرمست*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چقدر امشب مرتب‌کردن لباس‌هایم و پرسه‌زدن لابه‌لای لباس‌هایی که نصف‌شان مال تو ست، راحت بود. هیچ‌کجای کار نه به بغضی برخوردم، نه آهی نفس‌ام را تنگ کرد. هرچه که بود هیجان بود و انتظار دیدار. قول داده‌ام از الان به عزای پایان این یک ماه ننشینم. راست‌اش را بخواهی کمی هم شرمنده می‌شوم بابت این عزای مدام. شرمنده از چیزی، جایی درون خودم که همیشه نگران این است که غصه‌ی شیکی داشته باشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* که سعی دارد با فحش‌دادن به خودش دیگران را از صرافت این کار بیندازد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-3465731310510590039?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/3465731310510590039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/10/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3465731310510590039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3465731310510590039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='احساسات نخ‌نمای یک خواهر سرمست*'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-4593598330475917404</id><published>2011-09-26T21:25:00.002+03:30</published><updated>2011-09-26T21:35:17.199+03:30</updated><title type='text'>حال همگی خوب است؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به شکل غریبی نسبت به وب‌لاگ‌هایی که زمانی می‌نوشته‌اند و الان نمی‌نویسند، حس گم&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Mitra&amp;quot;; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;گشتگی دارم. وب‌لاگ می‌شود راه ورود به دنیای دیگری ناشناس که باشروع خواندن‌اش به روی من باز می‌شود، و تنها کارکردش سهیم‌کردن من در افکار و تخیلات و رویاهای‌ نویسنده‌اش نیست. کسی که مرا خواننده‌ی خود می‌کند همان‌قدر که جهان رویاها و اندیشه‌های‌اش را به روی‌ام باز می‌کند، مرا درگیر حال‌اش می‌کند، درگیر بودن‌اش، چگونه بودن‌اش. و وقتی نمی‌نویسد راه ورود مرا می‌بندد. انگار که آن هستی، ناگهان نیست شده باشد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-4593598330475917404?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/4593598330475917404/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/09/blog-post_26.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4593598330475917404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4593598330475917404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/09/blog-post_26.html' title='حال همگی خوب است؟'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-3302858547632113716</id><published>2011-09-24T21:38:00.007+03:30</published><updated>2011-09-24T22:35:44.383+03:30</updated><title type='text'>بازم خانه‌ی یادگیری رها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از فردا سال دوم رها شروع می‌شود، &lt;a href="http://raha.naap.ir/"&gt;خانه‌ی یادگیری رها&lt;/a&gt;. خانه‌ای که در این یک سال، شاید بیش از هرکس خانه‌ی یادگیری‌های من بوده. سالی که گذشت سخت بود، خیلی سخت. لحظه‌هایی که خودم را توبیخ می‌کردم که چرا این مسئولیت را پذیرفتم کم نبودند، لحظه‌هایی که حس می‌کردم فشار نادانی‌های‌ام، تنهایی‌ام، خستگی‌ام، تردیدهام مرا دیر یا زود از پا درمی‌آورند. شیرینی‌ها ولی پابندم کردند. امسال همه چیز دارد بهتر و آگاهانه&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Mitra&amp;quot;; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;‌&lt;/span&gt;تر شروع می‌شود.&lt;br /&gt;در عین همه‌ی خستگی‌هایی که این یک سال به تن‌ام گذاشت، ته دل‌ام را که وارسی می‌کنم راضی ام. در واقع دارم از معدود رضایت‌مندی‌های زندگی‌ام را تجربه می‌کنم. بخش بزرگی از این رضایت‌مندی از این‌جا می‌آید که دارم با جمعی از آدم‌های مردد کار می‌کنم. من آدم‌های مردد را دوست دارم. آدم‌هایی که همیشه در حال فهمیدن اند، مدام خودشان را ارزیابی می‌کنند، از این‌که تغییر ورژن بدهند هراسی ندارند، گفت و گو را می‌فهمند، همکاری را پاس می‌دارند، صبور اند، دوست اند، محترم اند و کاری که می‌کنند در راستای پاسخ به (شاید) مهم‌ترین مسایل زندگی‌شان است.&lt;br /&gt;در مورد این تجربه‌ی بی‌نظیر می‌شود خیلی چیزها نوشت، می‌شود خیلی حس‌ها را برانگیخت، ولی من این شکلی‌اش را بیشتر دوست دارم، که نرم و آرام و بدون هیجان زیاد و بدون جوزدگی پیش بروی و همیشه این فرصت را به خودت بدهی تا هیجان‌های‌ات بالا و پایین بروند، ایده‌های‌ات زیر و رو شوند و خودت را مدام در مسیر یادگرفتن ببینی.&lt;br /&gt;همیشه آرزو داشتم جای زیبایی کار کنم. رها جای زیبایی ست، مثال نقضی برای همه‌ی بدبینی‌های‌ام به امکان بهبود در اوضاع جهان، طرحی نو...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرتبط: &lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_3319.html"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html"&gt; + &lt;/a&gt;&lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_11.html"&gt;+&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-3302858547632113716?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/3302858547632113716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3302858547632113716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3302858547632113716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html' title='بازم خانه‌ی یادگیری رها'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-3617916744089518952</id><published>2011-09-11T21:11:00.004+04:30</published><updated>2011-09-12T00:44:27.599+04:30</updated><title type='text'>خانه‌ی یادگیری‌های من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;- احسان! داره یه اتفاق خوب برام میفته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- چی خاله؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خب حدس بزن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نمی‌دونم! بگو! زود باش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یادت‌ اه راجع به خواهرم بهت گفته بودم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- داره میاد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آرههههه :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- می‌مونه یا دوباره برمی‌گرده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- برمی‌گرده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- قرار بود براش &lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html"&gt;نامه&lt;/a&gt; بنویسی نوشتی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- براش نامه‌ی اینترنتی نوشتم و با ای‌میل فرستادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خب این‌جوری بهتره یا نامه‌ی واقعی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- با ای‌میل خیلی زودتر می‌رسه دست‌اش، ولی نامه‌ی واقعی خیلی طول می‌کشه! شاید یه ماه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یه مااااه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آره، ولی با ای‌میل یه مشکلی هست! نمی‌تونم با دست‌خط خودم براش بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خالهههههه! می دونی باید چی کار کنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- چی کار؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- می‌تونی تو کامپیوتر، بری تو برنامه‌ی نقاشی، خب؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خب؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بعد با دست‌خط خودت براش نامه بنویسی، بعد تبدیل‌اش کنی به ای‌میل و براش بفرستی. این‌جوری هم زود می‌رسه دست‌اش، هم با دست‌خط خودت می‌نویسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوج هوشمندی‌اش برای‌ام مهم نبود. مهم نبود چقدر کامپیوتر را خوب می‌فهمد. چقدر مساله‌ی مرا خوب فهمیده و تحلیل کرده و به نتیجه رسیده و راه‌کار داده. هیچ کدام این‌ها مهم نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهم این بود که انسانی را که مقابل‌اش نشسته بود دید. حرف‌اش را شنید. برای‌اش مهم بود که به انسان مقابل‌اش کمک کند. برای‌اش وقت بگذارد. فکر کند. واقعا فکر کرد. لحظاتی دست از بازی‌اش کشید و فکر کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهم نیست که موقع وارد شدن به جایی سلام نمی‌کند. سلام یعنی دیدن آدم‌ها. او آدم‌ها را می‌بیند. خیلی بیشتر از من.&lt;span class="entry-comment-content"&gt; &lt;/span&gt;من این روحیه را ستایش می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-3617916744089518952?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/3617916744089518952/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/09/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3617916744089518952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3617916744089518952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='خانه‌ی یادگیری‌های من'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1252375468774177251</id><published>2011-08-30T00:53:00.000+04:30</published><updated>2011-08-30T00:53:46.867+04:30</updated><title type='text'>شخص ِ شخیص ِ دیکتاتور، نه من!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نمی‌دانم چه اصراری ست وقتی دیکتاتوری موضوع رسانه‌ها می‌شود، می‌گردم دنبال عکس‌های‌اش. مدت‌ها خیره می‌شوم به آن‌ها. انگار بخواهم رد دیکتاتوری‌اش را در چهره‌اش پی بگیرم. فرم بینی‌اش، خطوط پیشانی‌اش، شیوه‌ی روی هم قرار گرفتن لب‌هاش،&amp;nbsp; آن دو تا خط وسط ابروهاش، نسبت میان صورت وگردن‌اش، نگاه‌‌اش که دیگر گفتن ندارد. می‌خواهم ارتباطی پیدا کنم بین ترکیب این اجزا و مفهوم دیکتاتور. و شاید از این ارتباط برسم به اینجا که من، با ترکیب فعلی اجزای صورت‌ام، محال است دیکتاتور از آب دربیایم! می‌خواهم باور کنم اگر من موقعیت دیکتاتور را می‌داشتم هم دیکتاتور نمی‌شدم، دیکتاتور شدن (بودن) چیزی ست ورای یک موقعیت خاص، آدم‌ها یا دیکتاتور هستند یا نیستند، این‌جوری نیست که در نسبت با یک موقعیت، دیکتاتورمآبانه رفتار کنند!&lt;br /&gt;آن‌وقت، هم می‌توانم بدون عذاب وجدان از دیکتاتور متنفر باشم و بدون درگیرشدن در چگونگی دیکتاتورشدن‌اش، اشدِّ مجازات را برای‌اش تقاضا کنم،‌ هم مدام به این فکر نکنم که چقدر احتمال داشت اگر من جای او بودم کثیف‌تر از او عمل می‌کردم!&lt;br /&gt;همیشه راه‌های ساده‌ای هست برای رسیدن به آرامش ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1252375468774177251?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1252375468774177251/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post_30.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1252375468774177251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1252375468774177251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post_30.html' title='شخص ِ شخیص ِ دیکتاتور، نه من!'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6568353928814273361</id><published>2011-08-20T15:37:00.000+04:30</published><updated>2011-08-20T15:37:39.875+04:30</updated><title type='text'>تصمیم با شماست!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;میان معرکه‌ی رای‌گیری برای خلیج فارس یا خلیج عربی (که پشت‌بندش به حق مالکیت خلیج هم ربط پیدا می‌کند)، سوال من این است که آیا حق مالکیت بر بخشی از زمین (از جمله بخشی از آب‌هایش)، با همه‌ی منابع و معادن و ذخایر و خلاصه سرمایه‌هایی که دارد، با رای دادن کاربران اینترنتی مشخص می‌شود؟ یعنی اگر یک روز کاربران اینترنت تصمیم بگیرند که مثلا مالکیت ایران را بدهند دست بریتانیای کبیر، یا مالکیت آمریکا را بدهند دست ونزوئلا، می‌توانند؟ یعنی اینترنت همچین قدرتی دارد؟ یا من اشتباه فهمیده‌ام؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6568353928814273361?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6568353928814273361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post_20.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6568353928814273361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6568353928814273361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post_20.html' title='تصمیم با شماست!'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5785040218351027548</id><published>2011-08-13T20:32:00.000+04:30</published><updated>2011-08-13T20:32:51.753+04:30</updated><title type='text'>تا اطلاع ثانوی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;لیسانس و فوق را در دو دانشگاه معتبر ِ این مملکت گذرانده و هر دو را با معدل ۱۸.۵ پاس کرده‌ام، سابقه‌ی کار مرتبط با رشته‌ام دارم، مقاله‌ی پژوهشی هم دارم، گواهی حضور در سمینار و ارایه‌ی سخنرانی هم همین‌طور. آی‌کیوی لازم جهت پاس‌کردن امتحان زبان را هم به احتمال قوی داشته باشم. همه‌ی این‌ها را فهرست کردم که بگویم با همین اعتماد به نفس نم‌کشیده (و البته به حول و قوه‌ی الهی)، امکان گرفتن پذیرش از یک دانشگاه معتبر و در کشوری خفن‌تر از ایران، و به تبع آن اقدام برای گرفتن اقامت در آن، کار دور از دسترسی برای‌ام نیست. این‌که میلی به انجام این کار ندارم به این دلیل نیست که دست‌ام به گوشت نمی‌رسد. به‌خاطر این است که هیچ‌کدام این‌ها دلیل نمی‌شوند که حتما این کار را بکنم (البته منظورم از این کار به‌طور دقیق، رفتن به قصد مهاجرت است). رفتن برای من بدیهی نیست. این‌که هر روز می‌بینم دوستان و اطرافیان‌ام می‌روند، مساله را برای‌ام عادی و مسلم جلوه نمی‌دهد. ماندن برای‌ام بدیهی‌تر و فهمیدنی‌تر است. نه به‌خاطر حس‌ و حال‌های ناسیونالیستی و میهن‌پرستانه. خیلی ساده: من ۳۰ سال از پرچالش‌ترین سال‌های زندگی‌ام را اینجا گذرانده‌ام، سال‌هایی که ریشه‌های شخصیت‌ام را شکل داده‌اند، معنی‌های‌ام را ساخته‌اند. این زبان را با همه‌ی پیچیدگی‌هایش بهتر از هر زبان دیگری می‌فهمم، این فرهنگ را با همه‌ی نقاط تاریک و آزاردهنده‌اش راحت‌تر می‌پذیرم، مجموعه‌آدم‌هایی که با آن‌ها ارتباط دارم برای‌ام دوست‌داشتنی اند و در میزان بهره‌ام از زندگی تاثیر دارند، فکر نمی‌کنم خوشی و ناخوشی من صرفا به محیط‌م ربط داشته باشد، از این‌که با محیط‌م درگیر باشم انقدر شاکی نمی‌شوم که عطای‌‌اش را به لقای‌اش ببخشم، تلاش برای خوب بودن را نه‌تنها می‌پسندم، که گاهی زندگی را اصلا از مسیر همین تلاش می‌فهمم، تصور هم نمی‌کنم قرار است شق‌القمری بکنم که اینجا امکان‌اش نیست و با رفتن از ایران درهای لازم جهت شق‌القمرنمودن باز خواهند شد، فکر نمی‌کنم معنی‌هایی از جنس رشد، رضایت، موفقیت، خوشبختی یا چیزهایی شبیه به آن‌ها که هر کدام‌مان ممکن است دنبال کنیم، به شرط تغییر محل سکونت به‌دست می‌آیند. لازم به توضیح نیست که می‌دانم اینجا حال‌مان بد است، شرایط‌‌مان ناگوار است، هر روز درگیر هزار مساله‌ی پوچ و مسخره می‌شویم که کلی از انرژی‌مان را می‌گیرند. همه‌ی این‌ها را می‌دانم، ولی این دانستن را دلیل کافی برای رفتن نمی‌دانم. من آدم این جهان ام. معنی‌های‌ام را حول و حوش این جهان ساخته‌ام؛ فلسفه را، ادبیات را، دانش را به این زبان می‌فهمم، از موسیقی ایرانی لذت می‌برم، با بچه‌هایی که در فرهنگی مشابه فرهنگ من رشد کرده‌اند می‌توانم خوب کار کنم، اصلا در این فرهنگ است که امکان دارد بتوانم نقشی ایفا کنم که خودم از ایفای‌اش، دست‌کم تا حدودی راضی باشم. دوست ندارم همه‌ی این‌ها را با خودم بردارم و ببرم یک کشور دیگر و بعد از آن‌جا هی ناله سر بدهم که ای داد! ای فغان! از همه‌چیز دور افتادم! آن‌جا هی اخبار ایران را دنبال کنم، هی زندانی‌های توی ایران را بشمرم، هی پی حافظ و سعدی و سهراب و اخوان بگردم، هی بروم کنسرت ایرانی و هی ابراز دل‌تنگی کنم برای جهان‌ای که خودم با دست خودم دورش انداخته‌ام.&lt;br /&gt;خب با همین قیاس، ممکن است آدم‌های دیگری هم باشند که شبیه من فکر و عمل می‌کنند. ممکن نیست؟ منظورم این است که انقدر نسبت به رفتن عادی برخورد نکنید خب!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5785040218351027548?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5785040218351027548/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post_13.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5785040218351027548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5785040218351027548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post_13.html' title='تا اطلاع ثانوی'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1083615167173383066</id><published>2011-08-07T22:41:00.004+04:30</published><updated>2011-08-07T22:44:48.025+04:30</updated><title type='text'>دومینوی لعنتی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" closure_uid_hpilai="108" dir="rtl" style="direction: rtl; font-family: inherit; line-height: normal; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span closure_uid_hpilai="107" lang="AR-SA" style="color: black; font-size: small;"&gt;دوست‌اش دومینویی را که با زحمت درست کرده بود،&amp;nbsp;به‌هم ریخت.&amp;nbsp;از دست‌‌اش خیلی عصبانی بود. به کارگاه رفت و شروع کرد به پرت کردن وسیله‌ها. مثل همیشه، که موقع خشم و غم‌شان بی‌دست و پا و مستاصل می‌شوم، مانده بودم که چه کنم تا آرام شود. خودم را به کارگاه رساندم. در را پشتم بستم. صدای‌اش کردم. جوابی نداد. حس کردم نباید حرفی بزنم. ایستادم و وسیله-پرت‌کردن‌های‌‌اش را نگاه کردم، رگ‌‌های گردن‌اش را که از خشم بیرون زده بودند، چشمان‌اش را که می‌خواستند جایی&amp;nbsp;را در دیوار سوراخ کنند.&amp;nbsp;ده دقیقه‌ای گذشت. بی هیچ حرفی.&amp;nbsp;گفت: بله؟ با تعجب نگاه‌اش کردم که: یعنی چی بله! گفت: چند دقیقه پیش صدام کردی. گفتم: هیچی! می‌خواستم برام بگی چی شده. گفت: خودت که می‌دونی. درست می‌گفت.&amp;nbsp;پرسیدم: الان عصبانی هستی؟ گفت: نمی‌دونم. من هیچ‌وقت نمی‌‌فهمم چه احساسی دارم. از وقتی مدرسه‌مونو عوض کردیم، بعضی وقتا همین‌جوری گریه‌ام می‌گیره. حس کردم نمی‌خواهد در مورد خشم‌اش حرف بزند. پرسیدم: دل‌ات واسه مدرسه‌ی&amp;nbsp;قبلی تنگ می‌شه؟ گفت: نمی‌دونم.&amp;nbsp;گفتم: من شاید بتونم بهت کمک کنم که بفهمی چه احساسی داری. چشم‌هاش خندید. لبخند زدم. لب‌هاش هم خندید. بال درآوردم.&amp;nbsp;پرسیدم: به چیا فک می‌کنی؟ گفت: زیاد به چیزی فک نمی‌کنم. فقط گاهی در مورد یه موضوع فک می‌کنم. پرسیدم: چی؟ گفت: آینده‌ام و الان‌ام. دوباره آن حالت استیصال برگشت. پسر بچه‌ی 6 ساله‌ای مقابل‌‌ام بود که در مورد آینده‌اش فکر می‌کرد. اصلا من این‌جا چه‌کار می‌کنم؟ چه‌کار می‌توانم بکنم؟ کدام گوشه‌ی جهان ِ عمیق ِ درون این کودک را دریابم که&amp;nbsp;خودم را بابت نادیده‌گرفتن ِ&amp;nbsp;باقی‌اش سرزنش نکنم؟&amp;nbsp;خودم را جمع کردم. پرسیدم: وقتی به آینده‌ات فک می‌کنی چه احساسی داری؟ گفت: آروم ام. آرام گرفتم. دل‌ام داشت ضعف می‌رفت برای تمام ِ بزرگی‌ای که توی آن کله‌ی کوچک جا شده بود...&lt;br /&gt;برای ادامه‌ی کار امید لازم است. او خود ِ خود ِ امید است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1083615167173383066?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1083615167173383066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1083615167173383066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1083615167173383066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='دومینوی لعنتی!'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-7531759712524295518</id><published>2011-07-16T14:00:00.000+04:30</published><updated>2011-07-16T14:00:51.432+04:30</updated><title type='text'>شانس ِ غیرمنصفانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ما این شانس را داشته ایم که زودتر از بچه ها به دنیا بیاییم (با فرض این که به دنیا آمدن&amp;nbsp;را یک شانس بدانیم)، یعنی مادرها و پدرهای ما&amp;nbsp;زودتر از مادرها و پدرهای آن ها&amp;nbsp;دست به کار شده اند یا در واقع، زودتر فرصت ِ&amp;nbsp;دست به کار شدن پیدا کرده اند.&amp;nbsp;این تقدم باعث شده تا نسبت به آن ها از امتیازات ویژه و عموما غیر منصفانه ای برخوردار باشیم. امتیازاتی که صرف ِ بزرگ تر بودن به ما می دهد: قد ِ&amp;nbsp;بلندتر، زور ِ&amp;nbsp;بیشتر، صدای رساتر، جثه ی بزرگ تر،&amp;nbsp;جملات پیچیده تر&amp;nbsp;و به طور کلی قدرت ترساننده ی بیشتر. ما از این قدرت ترساننده برای گسترش سلطه ی خود بر جهان بچه ها استفاده می کنیم.&amp;nbsp;هر جا نتوانیم با منطق خود قانع شان کنیم، سرشان داد می زنیم، سرد و طردکننده نگاه شان می کنیم.&amp;nbsp;روشنفکرترین هایمان، مدام امیال و خواسته های خود را به رخ شان می کشیم و خاطرنشان می کنیم که دارند ما را ناراحت می کنند. ما بچه ها را می ترسانیم، چون زودتر از آن ها به دنیا آمده ایم. &lt;br /&gt;از نظر من تمام کار والدینی و معلمی در یک اصل&amp;nbsp;خلاصه می شود: بچه ها مثل آدم بزرگ ها شایسته ی احترام اند. ما کسانی را که محترم می داریم، نمی ترسانیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-7531759712524295518?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/7531759712524295518/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7531759712524295518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7531759712524295518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='شانس ِ غیرمنصفانه'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1778891198571413280</id><published>2011-05-16T16:10:00.005+04:30</published><updated>2011-06-24T16:45:33.651+04:30</updated><title type='text'>خشونت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خبری خواندم در مورد پسربچه‌ی ۴ ساله‌ای که مورد خشونت مادر و پدرش قرار گرفته و تا حد مرگ آسیب دیده. پیش خودم فکر کردم موقعی که داشتند او را می‌زدند، واکنش همسایه‌ها چه بوده. به محل سکونت‌شان فکر کردم. می‌خواستم خودم را توجیه کنم که کجای این شهر زندگی می‌کنند که صدای هیچ‌کس در نیامده. چون طبیعتا همچین ضرب و شتمی نمی‌توانسته بی سر و صدا بوده باشد. &lt;br /&gt;توی محله‌های پایین‌تر که شنیدن این صداها عادی و روزمره است. اینجا که من هستم، هرازگاهی صدای جیغی می‌‌آید. جیغ آدم بزرگی که مستاصل شده و در وضعیت استیصال هرکاری ممکن است بکند، یا بچه‌ای که مورد آزار و اذیت قرار گرفته و از سر بی‌پناهی فریاد می‌زند. جیغی که از نظر من می‌تواند خطرناک باشد. هربار که می‌شنوم هراسان می‌روم سمت پنجره، به امید این‌که کسی را نگران ببینم و به او بپیوندم و کاری بکنم. اما انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. پشت هیچ پنجره‌ای کسی نایستاده و به‌نظر نمی‌رسد چیزی در دل کسی تکان خورده باشد.&lt;br /&gt;در محله‌های بالاتر هم که ظاهرا شنیدن این‌جور صداها زیاد عادی و روزمره نیست، کسی به کار کسی کار ندارد. حریم خصوصی زندگی آدم‌ها و آبروی‌شان و در واقع، کلاس و ژست زندگی مدرن برای دو طرف، هم خانواده‌ای که صدای فریادشان بلند است و هم خانواده‌ای که این صداها را می‌شنوند، مهم‌تر از این است که کسی به خودش اجازه بدهد و مداخله‌ای بکند.&lt;br /&gt;نتیجه این‌که هر کجای این شهر بی در و پیکر که زندگی کنی، صدای کسی در نمی‌آید.&lt;br /&gt;نمی‌خواهم ماجرا را همین‌جا مخدومه (مختومه) اعلام کنم و این نتیجه‌ی تلخ را، دست‌کم در ذهن خودم نهایی فرض کنم. فکر می‌کنم حتما باید راه‌هایی باشد برای مداخله. من اگر تنهایی زورم نمی‌رسد، باید مراکز مربوط به این‌جور حوادث را شناسایی کنم و به‌موقع از آن‌ها کمک بخواهم. الان سعی دارم بخش‌های سازنده‌ی روان‌ام را به کمک فرابخوانم، در‌حالی که کمی آن‌طرف‌تر، بخش‌های ناامید و مخرب به‌سختی مشغول کار اند. فکر می‌کنم مثلا این‌جور مراکز چه‌کار می‌توانند بکنند. وقتی خانواده‌ای بنیان‌های‌ آسیب‌دیده‌ای دارد و هر کدام از مسایل‌اش را که نگاه کنی با هزار مساله‌ی دیگر پیوند خورده و ضرب و شتم، بخش جدانشدنی زندگی‌شان است، چه می‌شود کرد؟ اگر این خانواده اصلا با همین روش‌ها خانواده شده باشد و به ثبات رسیده باشد چه؟ اگر سوژه‌ی مورد آزار بچه‌ی چنین خانواده‌ای باشد، حاضر است خانواده‌اش را رها کند و سرپرستی خانواده‌ی دیگری را بپذیرد؟ می‌تواند از محبت‌های مادرش چشم بپوشد؟ مگر بین آن‌ها تعلق روانی به‌وجود نیامده؟ بالاخره مادری که می‌زند هم حتما زمان‌هایی هست که مهربان باشد. بچه ممکن است هربار بعد از کتک خوردن همه چیز را فراموش کند و دوباره به مهربانی‌های مادرش دل ببندد. اگر فراموش نمی‌کرد که انقدر مکرر کتک نمی‌خورد. چه‌جوری می‌شود به او حالی کرد که این اتفاق ممکن است بارها و بارها تکرار شود و روزی برسد که جای سالمی در ذهن و تن تو باقی نمانده باشد. &lt;br /&gt;اگر سوژه یکی از همسران باشد چه؟ آن‌ها که دیگر آدم بزرگ اند. خودشان می‌توانند با پای خودشان بروند و شکایت کنند. چرا تا الان نرفته‌اند؟ یعنی فقط به خاطر این است که این‌جور مراکز را نمی‌شناسند؟ به‌خاطر این نیست که از نتیجه‌ی کار ناامید اند و فکر می‌کنند بعد از شکایت و شکایت‌کشی آخر باید برگردند و با همین آدم زیر یک سقف زندگی کنند؟ یا اصلا سبک زندگی‌شان شده کتک خوردن و آشتی کردن. هم‌دیگر را هم دوست دارند. جور دیگری هم بلد نیستند زندگی کنند...&lt;br /&gt;می‌دانم هیچ‌کدام این فرض‌ها کافی نیستند برای این‌که نسبت به صدای فریاد یک آدم بی‌‌توجه بمانیم. اما باید راهی پیدا کرد تا بدون جوگیر شدن و احساساتی شدن و بدون دست‌مالی کردن و لوث کردن ماجرا کاری کرد. این سخت است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1778891198571413280?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1778891198571413280/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/05/blog-post_16.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1778891198571413280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1778891198571413280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/05/blog-post_16.html' title='خشونت'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5153970830781090306</id><published>2011-05-14T13:18:00.001+04:30</published><updated>2011-05-14T13:21:34.995+04:30</updated><title type='text'>تب و محبت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;تب و لرز داشتم و نرفتم مدرسه. بچه‌ها زنگ زدند و یکی یکی خواستند با من حرف بزنند. شیوه‌ی خاص هر‌کدام&amp;nbsp;برای ارتباط&amp;nbsp;با معلم مریض‌شان برای‌ام فوق‌العاده بود. شیوه‌ای هماهنگ&amp;nbsp;با تمام حرکات و رفتارهای پیشین‌شان در ارتباط برقرار کردن.&lt;br /&gt;مسیح از کرمی که توی باغچه پیدا کرده بودند، گفت. حنانه توبیخ‌ام کرد که: کی بهت اجازه داده مریض شی! علی پرسید: امروز می‌تونیم بریم پارک؟&amp;nbsp;احسان گفت: فردا و پس فردا نه، سه‌شنبه که بیای، یه چیزی درست کردم بهت نشون می‌دم. متین روشن و مستقیم پرسید: تب کردی خاله؟ رفتی دکتر، تب‌ات و اندازه گرفت، زنگ بزن به من بگو! مهدیه گفت: صدات پای تلفن چقدر شبیه صدای مامان‌ام اه! امیرمهدی گوشی را نگرفت.&lt;br /&gt;الان خیلی بهتر ام. تب‌ام پایین آمده. &lt;br /&gt;محبت حال آدم را خوب می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5153970830781090306?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5153970830781090306/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/05/blog-post_14.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5153970830781090306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5153970830781090306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/05/blog-post_14.html' title='تب و محبت'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1572270253153902049</id><published>2011-05-02T21:29:00.000+04:30</published><updated>2011-05-02T21:29:06.154+04:30</updated><title type='text'>امان از ترس!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;با درخواست‌های پی‌گیرانه‌ی بچه‌ها، برای مدرسه همستر گرفتیم. من از حیوانات جنبنده خیلی می‌ترسم. این ترس کاملا غیرقابل کنترل و شدید است. در واقع یک‌جور فوبیا یا ترس بیمارگون است. وقتی همستر آمد، فکر کردم بهتر است در این مورد بی‌خیال افشای حقیقت شوم و از وجود این ترس به بچه‌ها چیزی نگویم و خودم را دست جریان حوادث بسپارم. خدا را چه دیدی! شاید لازم نشد خودم را لو بدهم. چند روزی که گذشت بچه‌ها کم کمک به وجود رگه‌هایی از دوری‌گزینی من از همستر (اسم‌اش دودو است) پی بردند. ولی هنوز ماجرا در آن حد جدی نشده بود که واکنش‌های کاملا طبیعی و بی‌اختیار مرا در مقابل این جانور کوچولو ببینند. امروز ولی بالاخره دست‌ام رو شد. &lt;br /&gt;نمی‌دانم چرا دیدن معلم در وضعیت‌های طبیعی این‌قدر لذت‌بخش است (خاطرات بچگی‌های خودم را خوب یادم هست). بچه‌ها از من تصویر آرامی دارند که اوج و فرودهای هیجانی عریانی ندارد. مواجهه‌ی مستقیم امروز با جناب همستر، این تصویر را بدجور دست‌کاری کرد. فریادهای بی‌اختیار من وقتی همستر را به سمت‌ام می‌آوردند و پرش‌های سریع و ناگهانی‌ام (که نه‌تنها در زنگ‌های ورزش راهنمایی و دبیرستان، که موقع فرار از دست نیروهای ضدشورش، وقتی باید از نرده‌های خیابان آزادی رد می‌شدیم هم در خودم سراغ نداشتم!)، با آمیزه‌ای از ترس و خشم و لبخند، خوراک خنده‌های امروز‌شان بود.&lt;br /&gt;می‌توانم پیش‌بینی کنم که این خنده‌ها آن‌قدر ادامه پیدا می‌کنند تا فوبیای من درمان شود! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1572270253153902049?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1572270253153902049/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1572270253153902049'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1572270253153902049'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='امان از ترس!'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5392571670891816576</id><published>2011-04-25T22:16:00.002+04:30</published><updated>2011-04-25T22:37:00.873+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;هر از چندگاهی بی‌دلیل بغل‌اش می‌کنم، بوش می‌کنم و می‌گویم: چه بوی خوبی می‌دی!&lt;br /&gt;می گوید: بوی سافتن صورتی خاله؟&lt;br /&gt;می‌گویم: آره عزیزم. بوی سافتلن صورتی.&lt;br /&gt;می‌گوید: سافتن طلایی هم داریم ها! و بعد کلی در مورد فرق‌های سافتلن صورتی و طلایی برای‌ام می‌گوید.&lt;br /&gt;و هربار که بغل‌اش کنم و بوش کنم و بگویم: چه بوی خوبی،&amp;nbsp;با همان هیجان اولین‌بار، همین‌ها را تکرار می‌کند.&lt;br /&gt;سیر نمی‌شوم از این گفت‌وگوهای تکراری.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5392571670891816576?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5392571670891816576/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/04/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5392571670891816576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5392571670891816576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/04/blog-post_25.html' title=''/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6864681775972209877</id><published>2011-04-20T20:33:00.000+04:30</published><updated>2011-04-20T20:33:24.041+04:30</updated><title type='text'>حتا تو ژاپن که انقد خفن اه!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از وقتی شنیده‌ام&amp;nbsp;تو مدرسه‌های ژاپن به بچه‌ها آموزش می‌دن که چه‌جوری با هل دادن وارد جاهای شلوغی مثل مترو بشن، دیگه&amp;nbsp;از تحت فشار قرارگرفتن موقع سوار شدن مترو، اون‌قدر شاکی نمی‌شم.&lt;br /&gt;آدمی ام تا این حد دهن‌بین!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6864681775972209877?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6864681775972209877/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/04/blog-post_20.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6864681775972209877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6864681775972209877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/04/blog-post_20.html' title='حتا تو ژاپن که انقد خفن اه!'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1105020566485652661</id><published>2011-04-11T15:03:00.007+04:30</published><updated>2011-04-11T17:35:16.681+04:30</updated><title type='text'>بچه‌داشتن/ بچه‌دارشدن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این روزها اطراف‌ام پر شده از نوشته‌هایی در مورد بچه‌‌دارشدن: &lt;a href="http://leonlog1.blogspot.com/2011/04/blog-post_08.html"&gt;+&lt;/a&gt; &lt;a href="http://leonlog1.blogspot.com/2011/04/blog-post_10.html"&gt;+&lt;/a&gt; &lt;a href="http://bamdadi.com/2011/04/11/five-questions-that-i-should-answer-before-becoming-father-or-mother/"&gt;+&lt;/a&gt;؛ موضوعی که شاید کم‌تر زمانی در زندگی ِ بزرگ‌سالانه‌ام بوده که به آن فکر نکرده باشم. قبل‌ترها، گاهی که با دوستان‌ام در دانشگاه یا خیابان قدم می‌زدیم و من بچه‌ای را آویزان ِ مادرش می‌دیدم، با ولع ِ سیری‌ناپذیری تماشای‌اش می‌کردم. جوری که اطرافیان‌ام شاکی می‌شدند که: بابا این‌جوری که تو نگاه می‌کنی بقیه فکر می‌کنن اجاق‌ات کور اه!&lt;br /&gt;خلاصه خیلی‌ها امید داشتند (شاید این‌که بگویم امید داشتند کمی نامردی باشد! خیلی‌ها فکر می‌کردند) که با زندگی ِ بیشتر با بچه‌ها، من از این وضعیت دل‌غشه خارج شوم و به وضعیت نرمال برگردم. کار توی مدرسه را که شروع کردم خودم هم فکر می‌کردم این زندگی ِ هر روزه با بچه‌ها، دیر یا زود نظرم را در مورد بچه‌داشتن تغییر خواهد داد؛ نه این‌که آن‌جور که دیگران تصور می‌کردند خسته و بیزارم کند، ولی دست‌کم فکر می‌کردم به وضعیت ِ بی‌میلی یا سیری برسم، یا کم ِ کم‌اش به وضعیت ِ کفایت. بچه‌های مدرسه بس‌ام باشند. این‌جور نشد. یعنی این‌جور که نشد هیچ، میل به بزرگ‌کردن بچه را در خودم خیلی خیلی قوی‌تر از قبل دیدم.&lt;br /&gt;مشکل همیشگی‌ام اما&amp;nbsp;هم‌چنان پابرجا&amp;nbsp;ست. اجاق‌ام کور است، اجاق ِ ذهن‌ام. به بیان ِ لری، نمی‌خواهم مسئولیت ِ به‌دنیا آوردن بچه را به‌عهده بگیرم. البته خوشبختی بزرگی که نسبت به دیگرانی که بچه می‌خواهند ولی نمی‌خواهند او را به‌دنیا بیاورند، دارم این است که جاه‌طلبی ِ داشتن بچه‌ی خودم را ندارم. نه این‌که اصلا نداشته باشم، ولی میل به بزرگ‌کردن بچه، قوی‌تر از میل به داشتن بچه‌ی خودم است. یعنی برای‌ام فرقی نمی کند بچه‌ی کی را بزرگ کنم. چیزی که مهم است این است که بچه‌ای در زندگی‌ام باشد که مدام تماشای‌اش کنم. تمام ِ روزهای بزرگ‌شدن‌اش را شاهد باشم و از ذوق بمیرم.&lt;br /&gt;به راه‌های مختلفی هم فکر کرده‌ام. چندوقت پیش زنی در خیابان می‌خواست چادرش را که افتاده بود، دوباره سرش کند. بخشی از چادر لای دست و پای بچه‌اش گیر کرده بود. از من پرسید می‌توانم بچه را نگه دارم تا او سر و وضع‌اش را مرتب کند. گفتم می‌توانم. همین‌جور که بچه را در آغوش می‌گرفتم و در عین حال که سعی داشتم خوش‌بین و خونسرد باشم، به این فکر می‌کردم که نکند تصمیم دارد او را بگذارد و برود! نکند نباید او را می‌گرفتم! حالا من می‌مانم و بچه‌ای روی دست‌ام! و بعد دیدم چه اتفاق ِ معرکه‌ای ست! به همه‌ی راه‌های بچه‌داشتن، بدون مسئولیت به‌دنیا آوردن‌اش فکر کرده بودم، جز این یکی. دیگر کی ‌می‌توانست او را از من بگیرد؟ باید می‌رفتم و این اتفاق را گزارش می‌دادم؟ پیدای‌اش کرده‌ بودم خب. بزرگ‌اش می‌کردم. بگذریم که توی همین فکرها بودم که چادرش را مرتب کرد، بچه را از دست‌ام گرفت و رفت.&lt;br /&gt;خلاصه این‌که خواستم بگویم برای کسانی که مثل من، بچه‌داشتن برای‌شان یک میل ِ بنیادین است و ذهن‌شان هم یاری‌شان نمی‌کند تا بچه‌ای را روانه‌ی دنیا کنند و مهم‌تر از همه، فکر می‌کنند می‌توانند غرایز مادری یا پدری‌شان را در زندگی بچه‌های دیگر هم خرج کنند، همه‌ی درها بسته نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدنوشت (در مقام ِ خاطرنشان): نزدیک ِ ۷ ماه از شروع ِ زندگی‌ام با بچه‌های &lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_3319.html"&gt;رها&lt;/a&gt; می‌گذرد و روزی نیست که از هیجان ِ حضورشان گرم نباشم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1105020566485652661?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1105020566485652661/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1105020566485652661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1105020566485652661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بچه‌داشتن/ بچه‌دارشدن'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-7049334010201562752</id><published>2011-03-10T19:35:00.001+03:30</published><updated>2011-03-10T19:41:21.381+03:30</updated><title type='text'>من و BEN 10</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دست‌ام را زیر چانه‌ام گذاشته‌ام و دارم قسمت ِ نه‌ام سریال ِ کارتونی ِ BEN 10 را تماشا می‌کنم (نه این‌که همه‌ی قسمت‌های قبلی را دیده باشم ها!). BEN 10 شخصیت ِ فوق‌العاده محبوب ِ مسیح و به تبع او، شخصیت ِ مورد علاقه‌ی بیشتر بچه‌های مدرسه، و دغدغه‌ی ذهن من و احتمالا باقی مربی‌ها و البته خانواده‌ها ست. سی‌دی را هفته‌ی پیش، از دوستی که می‌دانست این شخصیت چقدر با روان من بازی می‌کند، هدیه گرفتم. وقتی گذاشتم‌اش توی کامپیوتر حس می‌کردم باید مناسک خاصی را به‌جا بیاورم. مثل کسی‌ که می‌خواهد به مکان مقدسی پا بگذارد؛ داشتم به جهان ِ مقدس ِ مسیح وارد می‌شدم. انتظار داشتم با آدم ِ ویژه‌ای مواجه شوم، موسیقی ِ زیبایی بشنوم، تصاویر ِ حیرت‌انگیزی ببینم. خنده‌دار است، ولی حس زنی را داشتم که می‌خواهد دوست‌دختر ِ شوهرش را، که تصور می‌کند خیلی سرتر از خودش است، ببیند! با چشمان ِ گرد شده مونیتور را نگاه می‌کردم؛ در انتظار ِ دیدن ِ رقیبی که قرار بود پشت‌ام را به خاک بمالد. &lt;br /&gt;دیدم‌اش. خودش را، Gwen را، هیولاهای روی ساعت‌اش را، که اسم هرکدام را بارها روی ماسک‌ها و نقاشی‌های بچه‌ها نوشته بودم. همه را دیدم. هول‌ام ریخت. به‌خاطر همین است که الان دست‌ام را زیر چانه‌ام گذاشته‌ام و بی‌خیال تماشای‌اش می‌کنم. از سر ِ دلداری ِ خودم نیست که این‌را می‌گویم، ولی انصافا موجودات ِ جذابی نیستند. &lt;br /&gt;ناگزیر از الان به بعد، پرسش ِ اساسی ذهن‌ام این خواهد بود که واقعا چه‌چیزی در این شخصیت و این داستان هست که انقدر&amp;nbsp;آن‌ها را جذب کرده؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-7049334010201562752?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/7049334010201562752/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/03/ben-10.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7049334010201562752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7049334010201562752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/03/ben-10.html' title='من و BEN 10'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-47019210629841988</id><published>2011-02-25T15:48:00.003+03:30</published><updated>2011-02-27T19:26:32.409+03:30</updated><title type='text'>من و پی ام سی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;قبل‌نوشت:&lt;br /&gt;هدف این نوشته از یک‌طرف هم‌دلی با کسانی ست که باور دارند تغییر باید در درون آدم‌ها رخ بدهد (تغییر از پایین) و بدون آن نمی‌توان امیدی به تغییر در حکومت (تغییر از بالا) داشت، و&amp;nbsp;از طرف دیگر، گرفتن هم‌دلی آن‌ها ست در این باور که نمی‌شود منتظر ماند تا همه چیز از پایین تغییر کند و خودبه‌خود&amp;nbsp;به تغییر در بالا منتهی شود. بالا دارد روز به روز تغییرمان می‌دهد و به خودش نزدیک‌ترمان می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هم مثل خیلی از دیگران باور دارم که تغییر باید از درون آدم‌ها، از دورن فرهنگ رخ بدهد و با تغییر و جایگزین کردن یک شیوه‌ی حکومت، نمی‌شود عمق باورهای آدم‌ها را تغییر داد و به وضعیتی رسید که همه، برای اعتقادات و روش‌های متفاوت زندگی هم احترام قایل باشند. من هم می‌فهمم و قبول دارم که برای مثال،&amp;nbsp;پدیده‌هایی مثل گشت ارشاد ریشه در باورهای&amp;nbsp;این فرهنگ دارند و تا زمانی که این باورهای عمیق تغییر نکنند، برخورداری از یک حکومت مطلوب، در حد یک رویا باقی می‌ماند. من هم باور دارم که فعالیت در مدرسه‌ای که سعی دارد با فاصله‌گرفتن از روش‌های کهنه و اشتباهات مرسوم در آموزش و پرورش، در بنیادی‌ترین سطوح این فرهنگ وارد شود و&amp;nbsp;اثر بگذارد، به مراتب کار بزرگ‌تر و ریشه‌ای‌تری ست تا رفتن به خیابان و اعتراض کردن به حکومتی که برآمده از همین فرهنگ است. اما با وجود همه‌ی این‌ها نمی‌توانم نسبت به این حرکت‌های جمعی بی‌تفاوت باشم و با بی‌اعتنایی، به کارهای روزمره‌ام برسم. نه فقط به خاطر این‌که جوگیر شده‌ام یا بابت نپرداختن به موضوعات روز، احساس گناه می‌کنم.&amp;nbsp;به خاطر این‌که واقعا باور دارم نمی‌شود همه چیز را گذاشت به امید این‌که با تغییر از پایین یا از درون، بالا هم تغییر کند. بالا دارد با قدرت هر چه تمام‌تر کار خودش را می‌کند. دارد روی ذایقه‌ی من تاثیر می‌گذارد. من هر روز دارم می‌بینم که خیلی چیزها دارد به مرور تغییر می‌کند. لازم نیست شبیه آدم‌های فسیل‌شده،&amp;nbsp;به دوهزار و پونصد سال پیش برگردم و به گذشته‌مان ببالم و به حال امروزمان افسوس بخورم. فقط کافی ست هر سال و هر ماه و هر روز، به روز و ماه و سال قبل فکر کنم و تفاوت‌ها را ببینم. شواهد بی‌شمار اند (مثل ما که بی‌شمار ایم!). &lt;br /&gt;این روزها، از طرفی به خاطر حس و حال خودم که زیاد حوصله‌ی فعالیت دیگری ندارم و از طرف دیگر به خاطر فیلترینگ و پارازیت گسترده‌ی همه‌ی شبکه‌هایی که قبلا دنبال می‌کردم، بیشتر لحظات فراغت‌ام پی ام سی نگاه می‌کنم. به&amp;nbsp;همین سادگی و طی دو هفته، ذایقه‌ام تغییر کرده. کم‌تر حوصله‌ی موسیقی سنتی دارم. مدام با خودم ترانه‌های&amp;nbsp;تیام و شهره و&amp;nbsp;کامیار را زمزمه می‌کنم. وقتی شروع به خواندن می‌کنند، می‌توانم تا آخر ترانه‌شان را ادامه بدهم. همراه این ترانه‌ها فرهنگی وارد زندگی‌ام شده که همیشه دیگران را به خاطر نزدیک بودن به این فرهنگ از خودم دور می‌دانستم و فقط تلاش می‌کردم برای سلیقه‌شان احترام قایل باشم (اگرچه بیشتر وقت‌ها توان این احترام گذاشتن را هم نداشتم!)، کلمات ذهنی‌ام شده‌اند چشمات و لبات و خوشگله و مال من می‌شی و... در طول مسیرم در روزهایی که به خیابان می‌رفتم و در فواصل خالی بین شعارها، این ترانه‌ها در زهن‌ام مرور می‌شدند.&amp;nbsp;می‌گقتم: الله اکبر، و تا الله اکبر بعدی می‌خواندم:&amp;nbsp;دوباره گرمی لبات دوباره گونه‌های من... و باز الله اکبر.&amp;nbsp;اگر به این روند ادامه بدهم احتمالا سلیقه‌ام در مورد ترانه‌ی خوب، قیافه‌ی زیبا، رفتار جذاب و کلی چیزهای دیگر هم ممکن است تغییر کند.&lt;br /&gt;نمی‌خواهم بگویم همه‌ی این تغییر را&amp;nbsp;فرهنگ دارد در من ایجاد می‌کند و من هیچ نقشی در این میان ندارم. می‌خواهم بگویم تغییر به همین راحتی رخ می‌دهد و رابطه، صرفا از درون به بیرون نیست. آدم‌هایی که همه‌ی زندگی‌شان در آخرین ترانه‌های پی ام سی خلاصه می‌شود، طبیعی ست که نباید کار زیادی با حکومت‌شان داشته باشند. فقط کافی ست&amp;nbsp;پی ام سی‌شان&amp;nbsp;به‌راه باشد (هر کاری می‌کنم نمی‌توانم این جملات را بدون ارزش‌گذاری بنویسم!!) به نظر من، این قدرت بالا ست، قدرت فرهنگ موجود است که بخواهیم یا نخواهیم دارد هر لحظه تغییرمان می‌دهد. من الان خیلی بیشتر از قبل باور دارم به این‌که برای تجربه‌ی زندگی دل‌خواه، نمی‌شود به تغییرات تدریجی ِ&amp;nbsp;از پایین متکی بود و بالا را، حکومت را بی‌خیال شد و گذاشت کار خودش را بکند. برای تغییرش باید تلاش آگاهانه کرد. دارد همه‌مان را به تباهی می‌کشاند، سوای این‌که گوش دادن به ترانه‌هایی را که نام بردم، تباهی بدانیم یا ندانیم (سعی کردم با این جمله دِین‌ام را به نوشتن ِ بدون داوری ادا کنم! با آرزوی موفقیت!).&lt;br /&gt;اما هم‌چنان نگران ام که چیزی که این حرکت‌های جمعی دنبال می‌کنند، بسیار دورتر از چیزی باشد که من می‌خواهم. خیلی وقت‌ها به لحظه‌ای فکر می‌کنم که خیلی چیزها در مقایسه با امروز تغییر کرده و من در تنهایی خودم نشسته‌ام و&amp;nbsp;فکر می‌کنم: چقدر خواست دیگران با من فرق داشت، من که این‌ها ‌را نمی‌خواستم. اما نمی‌دانم چه‌جوری باید به آن بپردازم. فعلا به اینجا‌نوشتن فکر می‌کنم و خواندن نوشته‌های دیگران. هرچند هم‌زمان این فکر هم به سراغ‌ام می‌آید که من اصلا چقدر نقش دارم در این تغییرات. من که آدم ِ این کار نیستم. فقط دارم همراهی می‌کنم. تصمیمات را ازمن‌گنده‌ترها می‌گیرند. ولی خب، همیشه یک امید موهومی دارم که به تلاش‌ام معنا می‌دهد! زنده باد امید! نه فقط از نوع سبزش! زنده باد&amp;nbsp;امید از هر رنگی که هست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد نوشت:&lt;br /&gt;پی ام سی داره می‌خونه: حالا بخند و بدو و بغل‌ام کن! اتفاقا ترانه‌ی قشنگی اه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-47019210629841988?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/47019210629841988/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/02/blog-post_25.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/47019210629841988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/47019210629841988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/02/blog-post_25.html' title='من و پی ام سی'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6467535363168962535</id><published>2011-02-09T11:44:00.001+03:30</published><updated>2011-02-09T11:45:13.503+03:30</updated><title type='text'>گریه و خشونت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;اگر این حرف‌ها فمینیستی ست، من یک فمینیست دوآتیشه ام. &lt;br /&gt;در این فرهنگ (فرهنگ عمیقا مردسالار) حتا نشانه‌های زنانه‌ی بروز احساس هم، تحقیر می‌شوند. گریه کردن یعنی منطق نداشتن، یعنی مظلوم‌نمایی. بازتعریف مسایل، یعنی ضعف. آدم‌ها تشویق می‌شوند ضعیف بمانند ولی چیزی بروز ندهند. زن در این فرهنگ تشویق می‌شود که مظلوم بماند ولی مظلوم‌نمایی نکند. فرهیختگی یعنی دم‌برنیاوردن. اما خشونت یعنی بروز اوج رنج، نهایت استیصال. خشونت، ناخودآگاه ستوده می‌شود. خشونت معناهای زیبایی‌شناسانه دارد. در عمیق‌ترین لایه‌های این فرهنگ، خشونت زیبا ست.&lt;br /&gt;هنوز خیلی راه مانده تا تصویب قوانین برابر میان زن و مرد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6467535363168962535?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6467535363168962535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6467535363168962535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/02/blog-post_7573.html' title='گریه و خشونت'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-4122313202851782041</id><published>2011-02-04T01:21:00.008+03:30</published><updated>2011-02-09T02:04:54.336+03:30</updated><title type='text'>من و نوشته‌ی روی اعصاب‌ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آقا من از وقتی &lt;a href="http://leonlog1.blogspot.com/2010/07/blog-post.html"&gt;این نوشته‌ی&lt;/a&gt; وب‌لاگ ِ همه می‌دانند رو خوندم، در واقع بهتر اه این‌جوری بگم که از وقتی این وب‌لاگ ِ همه می‌دانند &lt;a href="http://leonlog1.blogspot.com/2010/07/blog-post.html"&gt;این نوشته&lt;/a&gt; رو منتشر کرد، یه جورایی رفته رو اعصاب ِ من. چه‌جوری؟ این‌جوری که هی هر از چند گاهی لازم می‌شه خودمو تیک بزنم! که چی؟ که مثلا در چه حد باحال ام و تا چه میزان از توصیف ِ غیر باحالی که از طرفدارای تیم ِ آلمان شده، فاصله دارم. حالا این‌که چرا نقیض ِ اون توصیف رو باحال تصور کردم بماند. &lt;br /&gt;طرفدار ِ تیم آلمان که هستم، اونو نمی‌شه کاری‌اش کرد. می‌مونه باقی ِ موارد که کم هم نیستن! کتاب ِ بالینی و کودک و بالغ که ردیف اه خدا رو شکر. سیگار هم که داره کم کم بدون ِ عذاب وجدان می‌شه، نخ‌دندون متاسفانه به‌تازگی وارد ِ برنامه شده، در عوض نرمش هم‌چنان جزو برنامه‌هایی اه که نتونسته عملیاتی شه. سامسونت و خودنویس و فحش و اینا هم که مردونه ان بیشتر، ازشون رد می‌شیم. عروسی هم که نداشتیم، وگرنه احتمال داشت در مورد ِ لباس ِ سفید هم روسیاه شم. درواقع خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم بقیه رو می‌شه یه جورایی ردیف کرد، یعنی قابلیت ِ باحال بودن وجود داره، فقط یه مقداری همت می‌خواد. چیزی که می‌مونه این تاکسی و مسافراش و اینا ان، که در واقع بیشتر ِ وقتا همینا ان که منو یاد ِ این نوشته می‌اندازن. آخه زیاد ان به جان ِ خودم. همین دیشب راننده تاکسیه می‌پرسه منزل تشریف می‌برین؟ بعد من هی می‌خوام یه چیزی بهش بگم، بعد هی فک می‌کنم که خب دخترم، به اون نوشته فک کن و باحال باش! فک نکن این آقا قصد ِ بدی داره! می خواد شما رو تا دم ِ در ِ منزل برسونه. خلاصه که هر کاری می‌کنم این یه مورد تیک نمی‌خوره! کاش می‌شد این یکی رو بی‌خیال شد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-4122313202851782041?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4122313202851782041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4122313202851782041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='من و نوشته‌ی روی اعصاب‌ام'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-872466319061472828</id><published>2011-01-31T00:05:00.002+03:30</published><updated>2011-02-09T02:05:42.352+03:30</updated><title type='text'>ون‌گوگ ِ من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کنش‌های نمادین و نمایشی حنانه زیاد است. امروز در اعتراض به هم‌گروهی شدن من با مهدیه، و بعد از این‌که مطمئن شد من از این وضعیت لذت می‌برم، عکس خودش را از روی تابلو برداشت، پاره کرد، لای پاکت‌نامه‌ای که خودش درست کرده بود گذاشت و برای‌ام فرستاد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-872466319061472828?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/872466319061472828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/872466319061472828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_31.html' title='ون‌گوگ ِ من'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6910380152591186503</id><published>2011-01-26T20:41:00.005+03:30</published><updated>2011-02-09T02:06:11.086+03:30</updated><title type='text'>تشنه‌ی چشمات ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;درست یادم نیست سر و کله‌ی &lt;a href="http://www.4shared.com/file/166495720/f0072cbc/Hamid_Talebzadeh__Hamechi_Aroo.html"&gt;این آهنگ&lt;/a&gt;، کی و کجا در زندگی جمعی‌مان پیدا شد. یکی از آن روزهایی که از خیابان برگشته بودیم و خسته و کلافه از بی‌نتیجه بودن کاری که می‌کنیم، یا آن شبی که محمد سر یک بی‌احتیاطی، کتک خورده بود و همه یک لحظه حس کرده بودیم کارمان ساخته است و بعد از آن ترس و تلاطم برگشته بودیم خانه. درست یادم نیست، یکی از همین روزها بود. محمد آن را از روی گوشی‌اش برای‌مان پخش کرد. این حس را خوب یادم هست که کلمات عاشقانه و لوس‌اش، عجیب به دل همه‌مان نشست. انگار همه‌ دل خوش کردیم به عاشقانه‌ی آرام و بی‌خیال این ترانه، و البته در آن روزگار که باید همه چیز را جور دیگری می‌فهمیدیم، بی‌خیالی آن را هم از جنس همان بی‌خیالی‌هایی می‌فهمیدیم که همه به آن مبتلا بودیم؛ یک‌جور تلاش برای فراموشی و عبور آرام از کنار رویدادهایی که پیرامون‌مان در حال تکرار بودند. یک فرصت برای رها شدن و نیرو گرفتن. یک همچین چیزی شاید. نمی‌دانم. هرچه که بود، در جمع ما ترانه‌ی خوش‌شانسی بود. در آن حال و هوایی که همه حال‌شان از بی‌تفاوتی این ترانه به‌هم می‌خورد، برای ما تبدیل شد به ترانه‌ی برگزیده؛ ترانه‌ای که می‌شود با آن در اوج بی‌خیالی، ساعت‌ها رقصید...&lt;br /&gt;همه چی آروم اه&lt;br /&gt;من چقد خوشحال ام&lt;br /&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6910380152591186503?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6910380152591186503/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_26.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6910380152591186503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6910380152591186503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_26.html' title='تشنه‌ی چشمات ام'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-2522086101541933982</id><published>2011-01-11T18:48:00.009+03:30</published><updated>2011-02-09T02:07:03.849+03:30</updated><title type='text'>قبای ژنده‌ی خود را اینجا بیاویزید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;برای عمو می‌نویسم که این روزها خیلی خسته است...&lt;br /&gt;دوست دارم بداند «&lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_3319.html"&gt;رها&lt;/a&gt;»ی ۴ ماهه روزهای خوبی را می‌گذراند، خیلی خوب‌تر از قبل. اوضاع آرام‌تر شده و فضای لذت و یادگیری برای بچه‌ها خیلی بیشتر از قبل مهیا ست.&lt;br /&gt;دوست دارم بداند حنانه خیلی خیلی کم‌تر، بچه‌ها و مربی‌ها را می‌زند، به دوستی ِ با مهدیه فکر می‌کند و مدام به‌دنبال ِ  راه می‌گردد. مسیح دیگر فارسی را تحقیر نمی‌کند، به کلمات توجه نشان می‌دهد و گاهی سعی می‌کند نقاشی‌شان  کند. امیرمهدی دوست دارد همه‌ی نوشته‌های روی بازی‌ها را برای‌اش بخوانی. احسان کم کمک از حس‌های‌اش حرف می‌زند و دیگران را سهیم می‌کند. متین خودبه‌خود دارد روی تعادل‌اش کار می‌کند، به محض ِ شنیدن ِ موسیقی بدن‌اش را حرکت می‌دهد و روزبه‌روز هماهنگ‌تر می‌شود. مهدیه کم‌تر گریه می‌کند و سعی دارد اعتمادِ سلب‌شده‌اش از بچه‌ها را بازیابد. علی می‌تواند در عین ِ محبوبیت، درخواست‌‌های دیگران را رد کند و گاهی هم با آن‌ها گلاویز شود. &lt;br /&gt;اما شاید مهم‌‌ترین تغییرها برای مربی ِ «رها» رخ داده باشند. مربی ِ مردد و کم‌‌تجربه‌ی بچه‌ها هم خیلی آرام‌تر شده. صبح‌ها با اضطراب ِ کم‌تری بیدار می‌شود و با امید ِ بیشتری حرکت می‌کند. چشمان‌اش با دیدن ِ بچه‌ها می‌درخشند. برای‌شان دل‌تنگ می‌شود و مدام به عمیق‌تر شدن ِ تجربه‌های آن‌ها فکر می‌کند. لحظه‌های ِ خوب‌‌اش در فعالیت با آن‌ها روزبه روز بیشتر می‌شود و امیدوارتر می‌شود به ادامه‌ی مسیری که همه چیزش تازه و سرشار از ابهام است. حس می‌کند جای درستی در زندگی‌اش ایستاده. بچه‌ها اهلی‌اش کرده‌اند...&lt;br /&gt;البته این‌ها سوای این است که هر لحظه به این فکر می‌کند که دارد چه کار ِ عجیبی می‌کند، چقدر مسئولیت دارد، چقدر نتیجه‌ی کار نامعلوم است و ممکن است آن‌جور که می‌خواهد نباشد و کلی پیش ِخودش شرمنده باشد که شاید اگر جور ِ دیگری می‌بود،  اگر سخت‌گیرانه‌تر تصمیم به همراهی می‌گرفت، اگر تجربه‌های بیشتری با خود می‌آورد، اصلا اگر «رها» مربی ِ دیگری می‌داشت، اوضاع از این بهتر می‌شد. بالاخره او ست و تردیدهای‌اش. کاری‌اش هم نمی‌شود کرد... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-2522086101541933982?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/2522086101541933982/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_11.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/2522086101541933982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/2522086101541933982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_11.html' title='قبای ژنده‌ی خود را اینجا بیاویزید'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-3028552796141849702</id><published>2011-01-08T00:04:00.001+03:30</published><updated>2011-02-09T02:07:28.898+03:30</updated><title type='text'>من و مبارزه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به سال ِ قبل و ماجراهای‌اش فکر می‌کنم. به روزهایی که به خیابان می‌رفتیم. به فکرهایی که هر بار پیش از رفتن می‌کردم؛ آیا واقعا ارزش‌اش را دارد؟ که چه بشود؟ مگر این سبزها با آن یکی‌ها واقعا فرقی دارند؟ این‌بار که می‌روی ممکن است جدی جدی برنگردی‌ها! می‌فهمی؟ چیزی تغییر می‌کند؟ می‌دانی چه می‌خواهی؟ بقیه‌ها می‌دانند؟ چیزهایی را که آن‌ها می‌خواهند دوست داری اصلا؟ اگر سبزها آمدند روی کار چه؟ خوشحال خواهی بود؟ مساله‌ی اصلی این‌ها ست واقعا؟ کاری را که می‌کنی باور داری؟ ...&lt;br /&gt;پاسخ‌ام به خیلی از این پرسش‌ها منفی و ناامیدکننده بود. اما نیرویی که نمی‌دانم قدرت‌اش را از کجا می‌گرفت، همیشه با من بود. نیروی عجیبی که زود تحریک می‌شد و دل‌اش می‌خواست به این پرسش‌ها فکر نکند. می‌خواست بی‌مهار باشد و پیش برود. بهترین توجیهی که آن‌روزها می‌توانستم با آن خودم را راضی کنم این بود که می‌روم تا به بی‌داد اعتراض کنم، سوای هر نتیجه‌ای که ممکن است داشته باشد. این گفت و گوی درونی را یادم هست که هر بار تکرار می‌کردم: اعتراض به بی‌داد برای‌ من خوب است. برای روان‌ام خوب است. یادم می‌ماند آدم ام هنوز...&lt;br /&gt;خوب که فکر می‌کنم می‌بینم این روحیه را همیشه داشته‌ام. انگار زندگی با مبارزه شیرین‌تر می‌شود برای‌ام. سخت‌ترین کارها را اگر بدانم پشت‌اش معنایی از جنس ِ مبارزه است، راحت‌تر انجام می‌دهم. گرچه، در تمام ِ لحظاتی که خودم را در حال ِ مبارزه می‌بینم، یک عالمه پرسش ِ بی‌‌پاسخ دارم؛ آیا واقعا ارزش‌اش را دارد؟ که چه بشود؟ مگر...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-3028552796141849702?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/3028552796141849702/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3028552796141849702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3028552796141849702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html' title='من و مبارزه'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-8595683670405238085</id><published>2011-01-01T20:59:00.002+03:30</published><updated>2011-02-09T02:08:06.262+03:30</updated><title type='text'>مسیح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی یادداشت‌هایی که هفته‌های اول از او می‌نوشتم، بی‌اعتمادی‌اش نسبت به  جهان ِ آدم‌بزرگ‌ها برای‌ام خیلی برجسته بود. حس می‌کردم نمی‌خواهد نزدیک  شود، یا نمی‌تواند آ‌ن‌قدر اطمینان کند که خودش را بسپارد. گاهی فکر  می‌کردم صدای‌ام را نمی‌شنود. جواب نمی‌داد. این را حتا در رفتارهای  بدنی‌اش هم می‌شد دید. وقت‌هایی که برای‌شان کتاب می‌خواندم یا هر زمانی که  دور ِ هم، یا دوتایی نشسته بودیم و سرگرم ِ فعالیتی بودیم، تن‌اش را از من  دور نگه می‌داشت. حواس‌اش بود که دور بماند...&lt;br /&gt;مدتی ست می‌بینم لم می‌دهد روی پای‌ام؛ یا وقت‌هایی که حسابی سرمان گرم ِ کاری ست، می‌بینم بی‌اختیار به من تکیه داده است. صدای‌اش که می‌کنم، با آن چشم‌های مثل ِ موش‌اش، نه! با تمام ِ تن‌اش، برمی‌گردد به سمت‌ام. بی‌اختیار ذوق می‌کنم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-8595683670405238085?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/8595683670405238085/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8595683670405238085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8595683670405238085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='مسیح'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6251193588696128818</id><published>2010-12-26T00:17:00.001+03:30</published><updated>2011-02-09T02:08:39.445+03:30</updated><title type='text'>اصالت ِ ویران‌گر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;هیچ‌وقت با رویکردهایی که باور دارند انسان موجودی ذاتا خوب است و تحت تاثیر شرایط پیرامونی‌اش به بدی متمایل می‌شود، و بعد می‌خواهند نتیجه بگیرند که پس کودک هم، چون هنوز به قدر ِ کافی اجتماعی نشده، خوب است و رفتارهای دلنشین‌اش هم از سر ِ معصومیت ِ دست‌نخورده‌ی او ست، هم‌دل نبوده‌ام. نه این‌که به گزاره‌ی مقابل‌اش باور داشته باشم! نه! &lt;span style="font-size: small;"&gt;اساساً &lt;/span&gt;خوبی و بدی را در مورد ِ ذات انسان نمی‌فهمم. حتا خیلی‌وقت‌ها، عشق ِ سرشارم نسبت به کودک، با اعتقاد به همین رویکرد ِ معصوم‌نگرانه در مورد ِ او اشتباه گرفته می‌شود. درحالی‌که چیزی که کودک را نزد ِ من، به موجودی ستایش‌برانگیز و خواستنی بدل می‌کند، نه معصومیت ِ نهفته در پس ِ رفتارهای‌اش، که اصیل‌بودن ِ ساری و جاری در حرف‌ها و حرکات و احساسات ِ او ست؛ اصالتی که حتا گاه چنان مستاصل‌ام می‌کند که پاک، بی‌پناه و بیچاره می‌شوم! &lt;br /&gt;در مدرسه روزهایی هست که بچه‌ها با بی‌رحمی ِ تمام، یکی را تنها می‌گذارند. در بازی‌شان به او نقشی نمی‌دهند. اگر هم با اصرار او را وارد بازی کنند، بازی‌اش نمی‌دهند. تنهای‌اش می‌گذارند. با او حرف نمی‌زنند. استراتژی‌های بازی را با او در میان نمی‌گذارند. او همین‌جوری دنبال‌شان راه می‌رود، می‌دود، با احساس ِ درماندگی و ناامیدی و آن‌ها انگار اصلا نمی‌فهمند او چه حس می‌کند. این‌جور وقت‌ها واقعا درمی‌مانم در نزدیک‌شدن به دنیای ناب ِ ناب ِ وحشی‌شان... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6251193588696128818?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6251193588696128818/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6251193588696128818'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6251193588696128818'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html' title='اصالت ِ ویران‌گر'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5263399025357492208</id><published>2010-12-22T19:49:00.001+03:30</published><updated>2010-12-22T21:14:44.160+03:30</updated><title type='text'>...*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;همیشه آدم‌هایی در زندگی‌ام هستند که برای‌ام، برای زندگی‌ام، حکم ِ ستاره‌ها را دارند. آسمان ِ زندگی‌ام را روشن می‌کنند و وقتی می‌میرند، انگار یکی از ستاره‌های‌ام بی‌فروغ شده، آسمان‌ام تاریک می‌شود. از وقتی &lt;a href="http://d21vxil5j3id3p.cloudfront.net/uploads/images/fe69782efc1c411b4d6f334bf9d50041.jpg"&gt;این پیرمرد ِ دوست‌داشتنی&lt;/a&gt; رفته، ستاره‌ی بزرگی خاموش شده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* این یادداشت رو پارسال نوشته بودم و دل‌ام خواست تکرارش کنم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5263399025357492208?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5263399025357492208/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_22.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5263399025357492208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5263399025357492208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_22.html' title='...*'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-4684625988780280722</id><published>2010-12-19T16:29:00.001+03:30</published><updated>2010-12-19T16:34:31.803+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;گفت: با حرف‌هام کجا پرت‌ات کردم؟&lt;br /&gt;و من دیدم همیشه جایی پرت می‌شوم.&lt;br /&gt;انگار همیشه جایی هست برای پرت شدن.&lt;br /&gt;نیست می‌شوم ناگهان و با تمام ِ توان می‌روم به اعماق ِ تنهایی‌هایم.&lt;br /&gt;لذتی هست در این پرت شدن ِ ناگهان...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-4684625988780280722?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/4684625988780280722/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4684625988780280722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4684625988780280722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html' title='...'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-7723381326080057832</id><published>2010-12-12T22:06:00.005+03:30</published><updated>2010-12-14T00:24:57.799+03:30</updated><title type='text'>من در بچه‌ها*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;انگار هر کدام‌شان به ویژگی‌هایی در من اشاره می‌کنند؛&lt;br /&gt;امیرمهدی را نمی‌شود راحت راضی کرد. هرچقدر با او سر چیزی چانه صرف کنی، دست ِ آخر خودش باید به نتیجه برسد. &lt;br /&gt;حنانه حسابی حسادت می‌کند. خیلی هم زیاد مراقب ِ دیگران است.&lt;br /&gt;متین  وقتی مخاطب قرار می‌گیرد، تمام ِ توجه‌اش را به کار می‌گیرد و گوش می‌کند.  انگار تنها موضوع مهم در جهان موضوعی ست که تو برای‌اش می‌گویی.&lt;br /&gt;علی وقتی کاری را درست انجام می‌دهد که از آن لذت ببرد.&lt;br /&gt;احسان یک گوشه می‌نشیند و از دور نگاه می‌کند. همین‌جوری کلی یاد می‌گیرد. گوش‌دادن‌های هم‌دلانه‌اش هم که دیگر گفتن ندارد.&lt;br /&gt;مسیح،  اول با همه غریبه است، معذب رفتار می‌کند، جان می‌دهد تا ارتباط برقرار  کند، طول می‌کشد تا راحت و خودمانی شود و یک عالمه اینرسی دارد.&lt;br /&gt;رفتارهای مهدیه سردی آزاردهنده‌ای دارد. گاهی آدم را می‌ترساند. نزدیک‌اش که می‌شوی می‌فهمی پر از حس است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*این یادداشت را نوشته بودم که بعدا بیشتر ویرایش‌اش کنم، تا از این خامی درآید. اما این گوگل ریدر از هیچ‌کدام از اشتباهات آدم نمی‌گذرد! شاید هم همین‌جوری که اینجا هست، کم کم ویرایش‌اش کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-7723381326080057832?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/7723381326080057832/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_5357.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7723381326080057832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7723381326080057832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post_5357.html' title='من در بچه‌ها*'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1157408932152122829</id><published>2010-12-02T13:18:00.005+03:30</published><updated>2010-12-02T15:11:25.830+03:30</updated><title type='text'>رقصیدن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آهنگ ِ خوب برای رقصیدن مثل زغال ِ خوب است برای کشیدن؛ آهنگی که با  همه‌ی بالا و پایین رفتن‌های تنْ بالا و پایین شود، کشیدگی‌ها و انحناهای  آن را دنبال کند و با همه‌ی پیچ و تاب‌هایش تاب بخورد، آهنگی که رقصنده را  در تمام ِ حرکات‌اش همراهی کند.&lt;br /&gt;آهنگ‌های گروه ِ &lt;a href="http://www.axiomofchoice.com/"&gt;Axiom of Choice&lt;/a&gt; این‌جوری اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1157408932152122829?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1157408932152122829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1157408932152122829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1157408932152122829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='رقصیدن'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-7040201740664905408</id><published>2010-11-21T19:07:00.009+03:30</published><updated>2010-11-21T21:53:17.645+03:30</updated><title type='text'>من و کودک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;گوشه‌ی وب‌لاگ قبلی‌ام از قول هانّا (شایدم حنا) کان نوشته بودم: کودک! دست‌ات را به من ده، تا در پرتو اطمینانی که به من داری راه روم!&lt;br /&gt;امروز دیدم چند کودک دست‌شان را به من داده‌اند... داریم راه می‌رویم... سخت و با تردید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم یاد می‌گیرم با تردید هم می‌شود راه رفت... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-7040201740664905408?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/7040201740664905408/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7040201740664905408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7040201740664905408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html' title='من و کودک'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6720299127219679367</id><published>2010-11-15T15:41:00.005+03:30</published><updated>2010-11-15T20:38:26.142+03:30</updated><title type='text'>احسان و دل‌تنگی‌های من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;تمام ِ شب خواب‌اش را دیدم. صبح، عجیبْ دل‌تنگ بیدار شدم. تصمیم گرفتم از دل‌تنگی‌ام برای بچه‌ها بگویم. هم‌دلی می‌خواستم. احسان کتابی آورده بود که پر از عکس‌های ماشین‌های جورواجور بود. آن‌ها را یکی یکی و با اشتیاق نشان‌ام می‌داد و اسم‌های‌شان را می‌گفت. وسط‌های همین کار بود که یهویی گفتم: امروز خیلی  دل‌ام برای خواهرم تنگ شده! دو ماه اه که از ایران رفته! پرسید: کجا رفته؟ گفتم: آمریکا. پیش ِ خودم حدس زدم گفتن ِ این «آمریکا» حواس‌اش را پرت می‌کند و گفت و گو را می‌برد سمت ِ خودش. این‌جوری نشد. اول، هیجان ِ مختصری بابت ِ شنیدن ِ «آمریکا» نشان داد، ولی بعد، در‌حالی‌که مستقیم به چشم‌های من و حلقه‌ی اشکی که نتوانسته بودم مهارش کنم نگاه می‌کرد، ادامه داد: براش نامه بنویس! عموی منم رفته یه کشور ِ دیگه، هر وخ دل‌ام تنگ می‌شه براش نامه می‌نویسم خاله. &lt;br /&gt;از دیروز مدام به این فکر می‌کنم که هم‌دلانه‌تر از این هم می‌شد واقعا؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6720299127219679367?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6720299127219679367/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6720299127219679367'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6720299127219679367'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html' title='احسان و دل‌تنگی‌های من'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5077678094402229461</id><published>2010-11-11T11:51:00.003+03:30</published><updated>2010-11-12T13:29:23.158+03:30</updated><title type='text'>پاییز و زمستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دوست دارم روشی پیدا کنم که با آن بتوانم حرف‌های دِ مُده و لوس و بی‌مزه  را یک‌جوری بگویم که خوب شنیده شوند. مثلا امروز صبح که بیدار شدم و دیدم  هوا ابری ست، مثل خیلی از روزهای ابری دیگر، حس کردم عواطف‌ام در حال غلیان  اند. من در روزهای ابری و بارانی زود گریه می‌کنم، زیاد دل‌تنگ می‌شوم،  راحت دیگران را دوست می‌دارم، فیل‌ام بدجور هوای هندوستان می‌کند، خلاصه این‌که آستانه‌ی تحریک‌پذیری گیرنده‌های حسی مغزم یک‌جور عجیبی بالا می‌رود.  راست‌اش امروز به این فکر کردم که من همیشه پاییز عاشق شده‌ام. نه این‌که  هر پاییزی عاشق شده باشم ها! یعنی ردّ عشق‌هایم را که می‌گیرم، به پاییز  برمی‌گردند، یا نهایتا به زمستان. این روزها گاهی به این‌ها فکر می‌کنم، ولی نمی‌دانم چه‌جوری بگویم‌شان که خوب باشد! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5077678094402229461?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5077678094402229461/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5077678094402229461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5077678094402229461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html' title='پاییز و زمستان'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1061695338484510690</id><published>2010-11-09T00:20:00.000+03:30</published><updated>2010-11-09T00:20:46.729+03:30</updated><title type='text'>من و امیرمهدی و خدا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امروز امیرمهدی در باغ ِ وحش گم شد. به همین راحتی. تا پیداشدن‌اش، ایمان ِ نداشته‌ام به همه‌ی خدایان روی زمین را فراخواندم و در همان حال، به درسی از کتاب ِ بینش ِ دبیرستان (شاید هم راهنمایی) فکر می‌کردم که در اثبات وجود خدا می‌گفت: آدم وقتی جای بدی گیر می‌کند که دست‌اش از همه جا کوتاه است، به یک چیز چنگ می‌زند یا فکر می‌کند یا از او کمک می‌خواهد. او همان خدا ست و صرف‌نظر از این‌که او کمکی بکند یا نکند (چون به هزار و یک دلیل ممکن است کمک نکند)، وجود دارد.&lt;br /&gt;امیرمهدی پیدا شد. یادم می‌آید توی کتاب گفته بود: آدم‌ها وقتی مشکل‌شان حل می‌شود، باز یادشان می رود که چه‌کسی مشکل را حل کرده، و نتیجه گرفته بود که: آدمیزاد تا این حد جهول* است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* بر وزن ِ فعول، احتمالا به معنی کسی که در نادانی زیاده‌روی! می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1061695338484510690?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1061695338484510690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1061695338484510690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1061695338484510690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html' title='من و امیرمهدی و خدا'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-8198949846594445842</id><published>2010-11-08T20:20:00.003+03:30</published><updated>2010-12-14T00:29:02.141+03:30</updated><title type='text'>خانه‌ی یادگیری ِ رها، منتها ۲</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="color: black; font-family: inherit;"&gt;برای &lt;a href="http://dyslalia.wordpress.com/"&gt;سارا &lt;/a&gt;که توی &lt;a href="http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_3319.html"&gt;پست قبلی&lt;/a&gt; یه سری سوال پرسیده بود، نوشتم:&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black; font-family: inherit;"&gt;مهم‌ترین تفاوت، در  نگاه مجموعه به کودک و یادگیری ست. این که یادگیری یک فرایند ذاتی و  لذت‌بخش و درونی برای کودک است و اگر او را به حال خود رها کنیم میل دارد  یاد بگیرد. نقش مربی هموار ساختن مسیر است. در این روش، هر کودک باید دیده  شود و نیاز او و روش خاص او برای یادگیری کشف شود. البته این ایده‌آل این  رویکرد است و همه در این مسیر تلاش می‌کنیم. بنابراین مثل مدارس رسمی، زنگ  خاصی برای ریاضی یا خواندن یا باقی چیزها نداریم. سعی می‌شود محیط به لحاظ  مواد آموزشی غنی شود تا کودک بتواند از بین آن‌ها ابزارهای موردنیاز برای  دنبال کردن مسایل خودش را پیدا کند و با تسهیل‌گری مربی، با آن‌ها کار کند.  از آن‌جایی که این پیش‌فرض وجود دارد که ریاضی و خواندن و نوشتن و علوم،  همه ارضاکننده‌ی بخشی از نیازهای درونی کودک هستند (نیاز به پیدا کردن نظم  در امور یا نیاز به بیان خود یا میل به کشف قوانین در محیط)، او به‌طور  طبیعی به این موضوعات علاقه نشان می‌دهد، البته با روش خاص خودش.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-8198949846594445842?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/8198949846594445842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8198949846594445842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8198949846594445842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html' title='خانه‌ی یادگیری ِ رها، منتها ۲'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-4870194350406326528</id><published>2010-11-06T17:41:00.002+03:30</published><updated>2010-12-14T00:30:34.088+03:30</updated><title type='text'>خانه‌ی یادگیری ِ رها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فرصت نشده بود بنویسم:&lt;br /&gt;از مهر امسال هشت تا فسقلی دارم. هر روز با هم ایم. با هم زندگی می‌کنیم. اگر بخواهم توصیف روشنی از ماجرا بدهم، این‌جوری می‌شود که:&lt;br /&gt;چند نفر آدم که دغدغه‌ی بچه‌های خودشان یا بچه‌های این مملکت، یا کلا یک همچین دغدغه‌‌ای دارند، دور هم جمع شده‌اند و تصمیم گرفته‌اند فضایی برای یادگیری بچه‌ها فراهم کنند تا خارج از هیاهوی نظام رسمی آموزش و پرورش، با هم زندگی کنند و یاد بگیرند و در لذت یادگیری هم سهیم شوند. اسم‌اش را گذاشته‌اند: «خانه‌ی یادگیری ِ رها».&lt;br /&gt;من یکی از مربی‌های بچه‌ها هستم. توی این یک ماه و نیم، درگیری‌های شروع کار فرصت نداده بود از حس و حال‌های فضای خیلی خیلی متفاوتی که دارم زندگی‌اش می‌کنم بنویسم. امیدوارم از این به بعد بیشتر بنویسم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-4870194350406326528?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/4870194350406326528/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_3319.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4870194350406326528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/4870194350406326528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_3319.html' title='خانه‌ی یادگیری ِ رها'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-7031455495298879961</id><published>2010-11-06T14:34:00.003+03:30</published><updated>2010-11-06T18:32:32.747+03:30</updated><title type='text'>سی سالگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روز تولد هیچ‌وقت برایم روز مهمی نبوده. گذشت سال‌های عمر هم همین‌طور. هیچ‌‌وقت از این‌که زنی باشم که سن‌اش بالا رفته، نگران نبوده‌ام. اما از بیست‌سالگی، نسبت به ورود به دهه‌ی جدید ِ عمرم حساس شدم. وقتی بیست را پشت ِ سر گذاشتم حس کردم اتفاقی افتاده، و از آن به بعد منتظر سی شدم. این یکی دو سال ِ باقی‌مانده تا سی را حواسم بود که دارم نزدیک می‌شوم. سی سالگی برایم سن خاصی بوده همیشه. انگار وظیفه داشته باشم تکلیفِ خودم را با خیلی چیزها روشن کنم. امسال به شکل غریبی حواسم نبود به سن و سال‌ام. بچه‌ها امروز توی کلاس، برای تولدم هدیه آوردند. خدا می‌داند چقدر ذوق می‌کردم وقتی می‌گفتند: خاله تولدت مبارک! نمی‌دانم روز تولد برای‌شان چه معنایی دارد. می‌دانستم پدر و مادرهای‌شان سفارش‌شان کرده‌اند که تولدم را تبریک بگویند، ولی باز ذوق می‌کردم. بعد پرسیدند: خاله چند سالت شد؟ فکر کردم. شمردم. دیدم سی‌ ساله شدم. &lt;br /&gt;اما هنوز تکلیف‌ام با خیلی چیزها روشن نیست...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-7031455495298879961?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/7031455495298879961/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_06.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7031455495298879961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/7031455495298879961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post_06.html' title='سی سالگی'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-145505987763501183</id><published>2010-11-01T01:12:00.005+03:30</published><updated>2010-11-02T00:42:41.611+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یادت اه یه شب رودکی رو قدم می‌زدیم به سمتِ پایین؟&lt;br /&gt;یادت اه یهو صدای آوازی شنیدیم و دنبالِ صدا رو گرفتیم و زنی رو دیدیم که داشت ترانه‌ای واسه خودش زمزمه می‌کرد؟&lt;br /&gt;دنبال زن راه افتادیم و هی گوش دادیم و هی تعجب کردیم از اون صدا و اون‌همه احساس.&lt;br /&gt;یادت اه ملودی آهنگ‌اش رو حفظ کردیم (تو خوب یادت موند) و برگشتیم خونه و هی با هم تکرار کردیم که یادمون نره و اصل ترانه رو پیدا کنیم؟&lt;br /&gt;تو گفتی آهنگ رو برای یکی از دوستات اجرا کردی و اون فهمیده که چی اه و مال کی اه.&lt;br /&gt;چقدرخوشحال شدیم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;امشب، مثلِ خیلی از شبای دیگه، رودکی رو قدم می‌زدم به سمتِ پایین و به اون‌شب فکر می‌کردم و دنبالِ اون می‌گشتم.&lt;br /&gt;دیدم‌اش. کنار پیاده‌رو نشسته بود و با تمام ِ وجود، به صدای ساز ِ دوره‌گرد ِ اون‌سمتِ خیابون گوش می‌کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-145505987763501183?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/145505987763501183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/145505987763501183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/145505987763501183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-8848082876714322110</id><published>2010-10-16T22:42:00.003+03:30</published><updated>2010-10-16T23:02:37.390+03:30</updated><title type='text'>در اقلیت بودن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;در اقلیت بودن، دست‌کم در ایرانِ ما، حالت‌های مختلفی دارد. مسلمان نبودن،  زن بودن، کودک بودن، سال‌مند بودن، و خلاصه هر چیزی غیر از مردِ جوانِ مسلمان بودن، صرف‌نظر از این‌که فرد واقعا از نظر تعداد در اقلیت باشد یا نباشد، او را در وضعیت اقلیت قرار می‌دهد. یکی از دستاوردهای این وضعیت، تلاش برای خوب‌تر شدن است. آدم در این وضعیت حس می‌کند کم‌تر خواستنی ست، یا کم‌تر مورد تایید جامعه یا همان اکثریت است؛ حس طرد شدن یا دور بودن از دیگران، یا کم‌تر مورد محبت و توجه قرار گرفتن، یا کم‌تر فهمیده شدن در این وضعیت بیشتر است و فردِ در اقلیت قرار گرفته را به این سمت می‌کشاند که وجود این‌جور حس‌ها را در دیگران بیشتر بفهمد یا حدس بزند. همه‌ی این‌ها در او نوعی هم‌دلی نسبت به وضعیت‌های فرودست ایجاد می‌کند و در نتیجه، خیلی راحت‌تر و با میل بیشتر، در رفتارهای‌اش با دیگران از خود محبت و توجه و احترام نشان می‌دهد. این حالت را در آدم‌هایی که اعتماد به نفس کم‌تری دارند هم می‌شود دید. یک‌جور مراقبت از دیگران، چاشنی بیشتر روابط‌شان است. &lt;br /&gt;و از همه مهم‌تر این‌که این‌گونه برخوردها با دیگران، گمشده‌ی آدم‌های در اقلیت را هم به آن‌ها پس می‌دهد: توجه و احترامی را که اکثریت از آن‌ها دریغ می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-8848082876714322110?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/8848082876714322110/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8848082876714322110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8848082876714322110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html' title='در اقلیت بودن'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-3851663080175116829</id><published>2010-10-01T04:53:00.001+03:30</published><updated>2010-10-01T04:57:55.015+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چه خوب گفته این جناب دولت آبادی:&lt;br /&gt;در بعضی لحظه‌ها هیچ چیز، به اندازه‌ی «گفتن»، آدم را بی‌معنا و جلف جلوه نمی‌دهد؛ مثل این که کلمه‌ها آدم را ساقط می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*مطلب رو از &lt;a href="http://roonevisi.blogspot.com/2010/09/9.html"&gt;این لینک&lt;/a&gt; برداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-3851663080175116829?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/3851663080175116829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3851663080175116829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/3851663080175116829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-2431512631014699713</id><published>2010-09-23T15:11:00.002+03:30</published><updated>2010-09-23T21:10:02.389+03:30</updated><title type='text'>کِرم ِ درون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که چه شده است که من‌ای که روزگاری با تصور تحقق ایده‌هایم می‌زیستم، اکنون مات و مبهوت، در دورترین فاصله از آنها به سر می‌برم. عرف و سنت، یا خرافات برخاسته از دل آن‌ها می‌خواهند مرا راضی کنند که آن ایده‌پردازی‌ها تخیلی بوده‌اند و من به‌عنوان پردازنده‌ی آن‌ها، یا باید همان موقع توصیه‌های چند-پیرهن-پاره‌کرده‌ها را به گوش می‌گرفتم و پیش از رسیدن امروز به عزای ایده‌هایم می‌نشستم، یا باید روزی مثل امروز فرامی‌رسید که صدای خوردن سرم را به سنگ بشنوم و بلند اعتراف کنم: شما راست می‌گفتید ای بزرگان! ای همه‌چیزدانان! ای پیشگویان! به‌راستی که من کوچک بودم و تا نوک بینی‌ام را بیشتر نمی‌دیدم. بلندپروازی کردم و جزای‌اش را هم دیدم.&lt;br /&gt;اما نمی دانم چه کِرمی ست در من که نمی‌خواهد اعتراف کند. هم‌چنان می‌خواهد بلندپروازی کند و ایده بپردازد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-2431512631014699713?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/2431512631014699713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/09/blog-post_23.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/2431512631014699713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/2431512631014699713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/09/blog-post_23.html' title='کِرم ِ درون'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-8449062114131632911</id><published>2010-09-20T03:08:00.002+04:30</published><updated>2010-09-20T11:07:36.435+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در نبود‌ش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بیش از آن‌که دل‌تنگ او شوم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دل‌تنگ وضعیت‌هایی از خودم می‌شوم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که با او داشته‌ام&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-8449062114131632911?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/8449062114131632911/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/09/blog-post_4725.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8449062114131632911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8449062114131632911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/09/blog-post_4725.html' title=''/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-6169905068173220923</id><published>2010-09-06T21:54:00.003+04:30</published><updated>2010-09-20T02:28:57.663+04:30</updated><title type='text'>لیاقتِ انتخاب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شاید بهترین کاری که مادر و پدر می‌توانند برای فرزند خود انجام دهند این باشد که اعتماد به نفسِ انتخاب را در او برویانند، یا دست‌کم نخشکانند. یعنی او را به این باور برسانند که «تو می‌توانی انتخاب کنی و خوب هم انتخاب کنی. تو لیاقتِ خوب انتخاب کردن را داری.»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-6169905068173220923?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/6169905068173220923/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6169905068173220923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/6169905068173220923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='لیاقتِ انتخاب'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-8221238432279673038</id><published>2010-08-30T01:35:00.001+04:30</published><updated>2010-09-20T02:58:56.913+04:30</updated><title type='text'>من ِ امروز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با اجازه از اردشیرِ رستمی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.faralinx.com/uploadedimages/farabit_70dfd1fb5730667f99a2163917ac4dee9001a4db_a.rostami.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.faralinx.com/uploadedimages/farabit_70dfd1fb5730667f99a2163917ac4dee9001a4db_a.rostami.jpg" width="228" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-8221238432279673038?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/8221238432279673038/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8221238432279673038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/8221238432279673038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html' title='من ِ امروز'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5515982257306563358</id><published>2010-08-23T02:14:00.015+04:30</published><updated>2010-09-20T11:04:19.758+04:30</updated><title type='text'>حکمتِ پنجاه و یک‌ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کسی که سرسختانه از اخلاق حرف می‌زند، (هنوز) عاشق نشده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; حکیمِ اصفهانی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5515982257306563358?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5515982257306563358/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5515982257306563358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5515982257306563358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html' title='حکمتِ پنجاه و یک‌ام'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-1181762822267383641</id><published>2010-08-14T03:23:00.010+04:30</published><updated>2010-09-20T03:03:07.562+04:30</updated><title type='text'>اشتراک ِ نقطه‌ای</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نامجو «ترنج» را نخوانده بود، این تنها نقطه‌ی اشتراک هم روی هوا بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گو این‌که «ترنج» هم دو نسخه دارد و این، کار را دشوار می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-1181762822267383641?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/1181762822267383641/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1181762822267383641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/1181762822267383641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='اشتراک ِ نقطه‌ای'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-502634919975389664.post-5909991637212719996</id><published>2010-08-09T11:42:00.027+04:30</published><updated>2010-09-20T03:03:39.209+04:30</updated><title type='text'>زدت، بزن‌اش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به نظرم آمد همین &lt;strike&gt;اصل&lt;/strike&gt; گزاره&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;‌ی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; ساده و بدیهیِ تربیتی که «در برابر خشونت، خشونت-نشان-دادن به این معنی ست که شما خودتان هم شبیه همان آدمِ خشن هستید و خشونت را تایید می‌کنید، زیرا خودتان هم به همین شیوه عمل کرده‌اید*» و در بسیاری از کتاب‌های مربوط به کودکان به آن‌ها آموزش داده می‌شود، دلیل روشنی برای حذف مجازات‌های خشونت‌باری مثل اعدام است؛ اما زود یادم افتاد در سرزمینی که من زندگی می‌کنم، در مورد  درستی همین &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strike&gt;اصل&lt;/strike&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گزاره&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;‌ی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; به‌ظاهر روشن هم تردید وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* از کتابِ «چگونه دنیا را متحد کنیم»، اثر برژیت لابه و میشل پوش، ترجمه‌ی پروانه‌ی عروج‌نیا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/502634919975389664-5909991637212719996?l=jahaaneman.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jahaaneman.blogspot.com/feeds/5909991637212719996/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5909991637212719996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/502634919975389664/posts/default/5909991637212719996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jahaaneman.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html' title='زدت، بزن‌اش'/><author><name>نامیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16017346195887520087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry></feed>
