۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه


قدیما یکی تو پلاس می‌نوشت به اسم دنیل جعفری. همون دانیال جعفری. پزشک بود. گاهی در مورد پزشکی ولی بیشتر در مورد موضوعات روز سیاسی و اجتماعی می‌نوشت. لحن و ادبیاتش تند و ترسناک بود. پر از کنایه و تیزی و عدم همدلی با هر کسی که هر جور دیگه‌ای فکر می‌کرد. می‌گفت آتئیسته و هر عقیده‌ای غیر از این به نظرش احمقانه و تمسخرآمیز و حتی خطرناک و شایسته‌ی نابود کردن میومد. البته که تمرکزش روی اسلام و مسلمون‌ها بود. فهرست اعضای فرشگرد که در اومد دیدم یکی از اوناست.
یکی دیگه هست الان می‌نویسه به اسم داریوش سجادی. این هم واقعا ترسناکه. من تا به حال نشده با خوندن متن کسی ازش بترسم، ولی هر بار نوشته‌های اینو می‌خونم از جملات خشنی که می‌خوان هر نگاه متفاوتی رو سر به نیست کنن عمیقا می‌ترسم. این ولایت‌مداره و مسلمون.
این دو تا آدم برای من نمونه‌ی کسایین که وقتی بهشون فکر می‌کنم یادم میفته زندگی چقدر می‌تونه از اینی که هست تاریک‌تر و خشن‌تر بشه. نمونه‌ی این مدل آدم‌ها رو توی چپ‌ها و اصلاح‌طلب‌ها هم می‌شه پیدا کرد.
موضوع حرفم آتئیست بودن یا مسلمون بودن، برانداز بودن یا اصول‌گرا بودن‌شون نیست. حرفم در مورد یه چیزی توی شخصیته که ماحصل ژنتیک و تربیت و تجربه‌ها و همه‌ی اون چیزیه که توی وجودمون نشست کرده و الان شدیم اینی که هستیم. بن‌مایه‌ی یه آدم. این بن‌مایه اگه توش خشونت و تمامیت‌خواهی باشه، از هر ایده و عقیده‌ای می‌تونه بمب بسازه بفرسته رو سر مردم. و اگه رواداری باشه، مسلمون باشه می‌شه مسلمون روادار، آتئیست باشه هم همین‌طور.
الان که انقدر دنیای مجازی دسته‌بندی شده و خیلی راحت همه به هم برچسب برانداز و اصلاح‌طلب و چپ وطنی و سلطنت‌طلب و ماله‌کش و تجزیه‌طلب می‌زنن، الان که انقدر همه به پر و پای هم می‌پیچن، دنبال اون بن‌مایه‌هه‌م. کلمات آدم‌ها رو می‌خونم و به میزان رواداری‌شون فکر می‌کنم. برای من حقیقت اونجا پنهان شده.
انقدر ساده‌دل نیستم که فکر کنم هر ایده و عقیده‌ای می‌تونه کنار بقیه زندگی کنه و آدم‌ها تضاد منافع ندارن و صلح خیلی گوگولیه و ما همه انسانیم و باید همدیگه رو دوست داشته باشیم و حواسمون نباشه از کجا می‌خوریم. اتفاقا که خیلی هم ارزشمنده کسی به چیزی معتقد باشه و پای اعتقادش بایسته و براش هزینه بده. خیلی مهمه که آدم خوش‌خیال نباشه و تصور نکنه دنیا داره بر مدار حرف‌های قشنگ می‌چرخه. حرفم در مورد یه چیزی قبل‌تر از این‌هاست.
قبلا جای آدم‌ها توی زندگیم خیلی زود مشخص می‌شد. اعتقادات‌شون یا مشی سیاسی‌شون نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. اگه کسی اصول‌گرا بود هنوز وارد نشده خارج‌اش می‌کردم. در مورد مذهبی‌ها انقدر راحت نبودم چون عزیزترین کسم مذهبی بود و نمی‌تونستم خارجش کنم. اصلا خودش بود که منو در مورد مدل ورود و خروج آدم‌ها به شک انداخت. مگه می‌شه کسی در این حد مذهبی باشه و انقدر دیگران از دست و زبانش در امان باشن؟ شده بود. و اون تنها مورد نبود. بعدترها کلی آدم دیگه دیدم که همین مدلی بودن. و آدم‌هایی دیدم که دین نداشتن و آزاده بودن و اون‌هایی که دین نداشتن و دریده بودن. اصول‌گراهایی دیدم که انسان بودن و اصلاح‌طلب‌هایی که به شیطون درس می‌دادن.
همکاری داشتم که مذهبی و طرفدار حاکمیت بود. توی اولین جلساتی که دیدمش و طبعا از روی ظاهر مذهبی‌اش، تصمیم گرفتم دور باشم ازش. معلم هدیه‌ها بود. چند بار اومد در مورد انتخاب انیمیشن برای بچه‌ها با هم صحبت کنیم. خیلی روشن بود. از همه‌ی معلم‌هایی که تا اون موقع باهاشون حرف زده بودم دغدغه‌ی بیشتری در مورد دنیای بچه‌ها داشت. قشنگ هواشون رو داشت و دلش می‌خواست خوب باشه و تاثیر بدی روشون نذاره. خیلی خجالت کشیدم از حکمی که نشناخته براش صادر کرده بودم. هنوزم یادش میفتم خجالت می‌کشم.
مترهای قبلی دیگه به کارم نمیاد. انگار دارم نسبت به اطرافیانم که روز به روز مترهای دقیق‌تر و جداکننده‌تری پیدا می‌کنن یا می‌سازن، مسیر معکوس طی می‌کنم. شایدم این مسیر معکوس متر جدیدمه. آدم بدون متر نمی‌تونه زندگی کنه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر